ايثار ابو محبوب
كليت هر نمايشنامه به يك طرف، اما گاهي ديالوگي كوتاه در ميان تمام يك متن اثر خود را مثل چكش در ذهن حك ميكند. گاهي نمايشنامههايي باارزش خالي از چنين لحظههايي هستند و گاهي در نمايشنامهيي متوسط نيز ميتوان ديالوگي يافت كه مثل يك هايكو، ما را به انديشيدن و تصور وادارد. اين ستون بناست بدون تكيه بر كليت نمايشنامهها ديالوگي ناب را در آن جستوجو كند و بدان بينديشد. بهترين توصيف از آنچه قرار است در اين ستون بيايد اين است؛ انديشيدن به يك ديالوگ كوتاه بريده شده از يك نمايشنامه. اما نه انديشيدني به قصد رسيدن. بلكه انديشيدني نيمهكاره؛ شايد فقط تا آن مرحله كه پرسشي پيشآيد و بس. مثل ديالوگ زير كه از ميان نمايشنامه حكومت نظامي (شهربندان) نوشته آلبر كامو بريده شده است:
ديهگو: دوستت دارم. ولي نميدانم حق با كداميك از ماست.
ويكتوريا: حق با كسي است كه نميترسد. در دل من ترسي نيست.
بريده از تمام مضمون نمايشنامه خواندني كامو، در همين پاره ديالوگ، سه مضمون به انديشه واميداردمان: نخست دوست داشتن، ديگر قضاوت درباره حقانيت و آخر ترس. كاري ندارم كه هراس و حق كجاي انديشه كامو هستند. بلكه بدان ميانديشم كه آيا به واقع حق با ويكتورياست؟ آيا «هميشه» حق با كسي است كه نميترسد؟
يا آيا تنها در دوست داشتن چنين است؟ آري شايد بپذيرم كه اغلب ترديد و هراس دوست داشتن را از ميان ميبرد. اما اگر منظور ويكتوريا اين باشد كه «هميشه» حق با كسي است كه نميترسد (كه راستش گمان ميكنم منظورش همين باشد) آيا اين گزاره صادق است؟ آيا ترديد خود نميتواند مصداقي از حقانيت باشد؟ گذشته از اينها چيز ديگري هم در اين جمله ميتوان يافت: حقي ذاتي وجود ندارد، تنها كسي وجود دارد كه حق دارد. حق داشتن گزارهيي است برآمده از ويژگي و وضع يك نفر نسبت به ديگري. پذيرفتن مضمون حرف ويكتوريا بدون در نظر گرفتن سويه ديگر ديالوگ - يعني ديهگو- آيا در خود نوع ديگري از فاشيسم را نميپرورد؟ از اين رو كه كسي كه گمان ميكند شجاعتش براي حقانيتش كفايت ميكند آيا ممكن نيست دست به هر عملي بزند؟ هر عملي عليه ديگري كه به زعم او چون ميترسد بر حق نيست. شايد بهتر است اينگونه بينديشيم كه ويكتوريا تنها در وضع ويژه خودشان و تنها در مقابل ديهگو حق دارد. شايد بهتر باشد جملهمان را تصحيح كنيم: حق وجود ندارد، تنها كسي وجود دارد كه در مقابل كسي ديگر حق دارد. يا باز بهتر نيست يك قيد «شايد» يا «گاهي» نيز اضافه كنيم؟ «تنها گاهي كسي وجود دارد كه در مقابل ديگري حق دارد». اما آيا اينگونه ذات و منظور جمله از هم نميپاشد؟ سرنوشت يك ديالوگ كه از كل آن جدا فرض شود شايد چيزي جز اين نباشد. احساس ميكنم با ميزان ترسم از پذيرفتن قطعيت جمله ويكتوريا، كل گزاره را و ضربه زيباي آن را زايل كردم.