سارا خاک زاد

مجموعه داستان «نام تو آبي است» نوشته جمال ميرصادقي شامل 20 داستان کوتاه است که آن را نشر اشاره به چاپ رسانده است. در اين مجموعه، نويسنده با نگاهي ميني ماليستي جهاني واقع گرا و ملموس پيش روي خواننده رسم مي کند ولي گاه ايجاز داستان ها آنچنان زياد مي شود که بعضي از آنها دچار ابهام مي شود و حفره هايي در داستان به چشم مي خورد. بعضي از داستان هاي اين اثر زندگي روشنفکران و نويسندگان را به چالش مي کشد و نويسنده از خلال آن به نقد قدرت و گفتمان غالب مي پردازد. نثر اين داستان ها روشن و سليس است و نويسنده با زباني ساده و دور از پيچيدگي هاي زباني خواننده را به سهولت وارد فضاي داستاني مي کند.
ادگار آلن پو مي گويد؛ «داستان کوتاه فرقش با گونه هاي ديگر ادبيات داستاني اين است که موجز است و در پي ايجاد تاثير واحد در خواننده است.» در اين مجموعه ما شاهد اين اتفاق هستيم. جملات کوتاه در بدنه روايت و در ديالوگ ها باعث ايجاز و تند شدن ضرباهنگ شده است. حجم بيشتر داستان ها را ديالوگ تشکيل داده است. ميرصادقي اين ضرباهنگ تند و کنش مندي را که يکي از مشخصه هاي اصلي داستان کوتاه هاي اوست، با توصيفات دقيق و ظريفي که به کار برده به خوبي تعديل کرده است. از ديگر ويژگي هاي مشترک داستان هاي اين مجموعه پايان باز اغلب آنهاست که لازمه داستان هاي مدرن است. خواننده در ذهن خود و با توجه به متن، پاياني خودخواسته براي آن در نظر مي گيرد و به نوعي با نويسنده در شکل گيري داستان مشارکت مي کند. تنهايي درونمايه بيشتر داستان هاي اين مجموعه است؛ درونمايه يي که متناسب با مدرن شدن جامعه، پيچيده شدن روابط و در ادامه تنها شدن انسان هاست. ديدگاه غالب داستان ها، سوم شخص محدود يا ذهنيت مرکزي است. البته نويسنده از راوي اول شخص و راوي داناي کل هم کمک گرفته است، که اين داناي کل متفاوت با داناي کل واقع گراي کلاسيک است و راوي در ذهن شخصيت ها نمي رود. تقابل عمده داستان هاي اين مجموعه عشق- بي عشقي و غيبت- حضور است؛ تقابلي که برگرفته از همان درونمايه داستان هاي اين مجموعه، يعني تنهايي است. شخصيت هاي اين مجموعه از روشنفکر گرفته تا دکتر و حتي يک انسان معمولي همگي انسان هايي تنها و در جست وجوي عشق يا ماوايي براي پناه بردن به آن هستند. «نام تو آبي است» اولين داستان اين مجموعه است. فرامرز شخصيت اصلي داستان بعد از اينکه در جشني با ساناز آشنا مي شود، از همسرش شادي که دخترعموي اوست جدا مي شود و با ساناز به امريکا مي رود. در امريکا ياد شادي يک لحظه از او جدا نمي شود و ناگزير بعد از سه سال کلنجار رفتن با خود، ساناز را رها مي کند و به دنبال شادي به ايران مي آيد. اين داستان رمانتيک است (دليل برگشتن فرامرز) و نکته خاصي به جهان ذهني خواننده اضافه نمي کند. به نظر مي رسد موضوع و پرداخت داستان کليشه يي است و رابطه چنداني با دغدغه هاي انسان امروز ندارد. پايان داستان بسته است و مخالف ديدگاه اصالت زن چون شادي در آخر داستان با وجود خيانتي که فرامرز کرده، اجازه مي دهد او سوار ماشينش شود و اين به آن معني است که او را بخشيده است. «صداي ماشين را نشنيد. وقتي جلوي آنها ترمز کرد، برگشت، شادي را ديد. در ماشين باز شده بود.» يکي از ابهامات داستان اين است که علت گرايش فرامرز به ساناز گفته نشده است، در حالي که مساله مهمي است و بايد به آن پرداخته مي شد.
يکي از داستان هاي موفق اين مجموعه «زندگي پنهان» نام دارد. در اين داستان راوي سوم شخص محدود به ذهن يک دکتر است. همان طور که از اسم داستان پيداست ما با زندگي پنهان دکتري حاذق آشنا مي شويم که خانواده اش به خارج از کشور رفته اند. دکتر با زني ديگر رابطه دارد ولي اين مساله را از ديگران مخفي نگه داشته است. ما در اين داستان در مورد شخصيت زن جز تلفني که به دکتر مي کند تا به خانه اش بيايد چيز ديگري نمي دانيم. در اين داستان تقابل غيبت- حضور را داريم. غيبت خانواده دکتر را حضور عشقي تازه پر مي کند؛ عشقي که به دکتر طراوت و شادابي خاصي بخشيده است، طوري که همکارش به او مي گويد؛ «مي بينم خيلي سرحالي دکتر، اگه رمز و رازي کشف کردي، به ما هم ياد بده.» از داستان هاي ديگر اين مجموعه «رستوران ايتاليايي» نام دارد که راوي آن اول شخص با مخاطب خاموش است که به آن اول شخص نمايشي هم مي گويند. اين داستان نمونه موفقي از داستان هاي مدرن اين مجموعه است که حال و هوايي طنزآلود دارد. راوي مردي است که براي مخاطبش تعريف مي کند چگونه با همسر زيبايش به رستوران ايتاليايي مي رود و دوستان و همکارانش تصور مي کنند که او معشوقه يي پنهاني دارد و او هم براي کم نياوردن جلوي آنها واقعيت را نمي گويد. اين خبر که راوي معشوقه يي زيبا و مخفي دارد دهان به دهان مي چرخد تا آنجا که به گوش زنش هم مي رسد و او فکر مي کند شوهرش به او خيانت کرده است بنابراين تصميم به جدايي مي گيرد. در اين داستان شاهد تقابل دروغ- راست هستيم؛ دروغي که مرد براي فخرفروشي به همکارانش مي گويد و همين دروغ باعث از هم پاشيده شدن زندگي او مي شود. مي توان اين داستان را از نظر مطالعات فرهنگي هم نقد کرد. فخرفروشي يکي از عنصرهاي جداناشدني زندگي مردم ايران است. همچنين مي توان داستان را نقد فمينيستي هم کرد. در اين داستان سنت مردسالارانه که ريشه يي عميق در کشور ما دارد، آشکارا ديده مي شود؛ آنجا که راوي به مخاطب خود مي گويد؛ «آدم دست بالا، با زنش مي رود چلوکبابي، نمي آيد رستوران ايتاليايي که پاستا بخورد.» اين جملات بر اين باور تاکيد مي کند که زن جايگاهش طبق سنت مردسالارانه تعريف شده است و داشتن معشوقه يي پنهاني نوعي نمايش قدرت و تفاخر است. پايان داستان باز است و ما نمي دانيم سرانجام اين زن و شوهر چه مي شود؟ از نکات مثبت داستان، شگرد روايت آن است. ما ديالوگ هاي مخاطب را نداريم (البته مخاطبي که هويتش براي ما مشخص نيست و خواننده نمي داند او کيست که همسر راوي تنها حرف هاي او را قبول دارد؟) و نويسنده طوري عمل کرده است که خواننده از پاسخ هايي که راوي مي دهد تا حدودي متوجه ديالوگ هاي مخاطبش مي شود. اين شگرد، هم باعث ايجاز داستان شده و هم لحن طنزآلود راوي را تقويت کرده است.