شنبه، 17 بهمن 1388 - شماره 2170
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: ادبيات
گفت وگو با جعفر مدرس صادقي درباره «توپ شبانه»
ماجرا به اين سادگي ها هم نيست

جعفر مدرس صادقي براي علاقه مندان به ادبيات تنها يک نام خشک و خالي نيست. مدرس صادقي متولد 1333 در اصفهان و نامش با کلي کتاب اعم از ترجمه، ويرايش و تاليف همراه است. او اولين کتابش را که مجموعه هشت داستان کوتاه بود - «بچه ها بازي نمي کنند» - در سال 1356 منتشر کرد. در همان سال، داستان بلندي نوشت به نام «نمايش» که در تابستان 1359 به چاپ رسيد. بهجز اين دو کتاب اول، چهار مجموعه داستان کوتاه و 12 رمان از اين نويسنده به چاپ رسيده است. مجموعه داستان هاي «قسمت ديگران و داستان هاي ديگر» (1364)، «دوازده داستان» (1369)، «کنار دريا، مرخصي و آزادي» (1377)، «آن طرف خيابان» (1381) و رمان هاي «گاوخوني» (1362)، «بالون مهتا» (1368)، «سفر کسرا» (1368)، «ناکجاآباد» (1369)، «کله ي اسب» (1370)، «شريک جرم» (1372)، «عرض حال» (1376)، «شاه کليد» (1378) و «من تا صبح بيدارم» (1382) از جمله کتاب هاي او هستند. مدرس صادقي از مجموعه «بازخواني متون»، شامل ويرايش هاي جديدي از آثار منثور ادبيات کلاسيک فارسي، هشت کتاب چاپ کرده. همچنين ويرايش ارزشمندي از ترجمه ميرزا حبيب اصفهاني از کتاب «سرگذشت حاجي باباي اصفهاني» را هم در سال 1379 وارد بازار کتاب کرده است. گفت وگوي ما با جعفر مدرس صادقي در حالي انجام شد که حدود شش ماه از چاپ کتاب تازه اش يعني «توپ شبانه» گذشته و نقدهاي مختلفي در مورد آن نوشته شده است. با اين حال هميشه نکات ناگفته يي در مورد رمان ها وجود دارد که تنها بايد از زبان نويسنده آن جويا شد.

عباس محبعلي

-شما در رمان هايتان علاقه چنداني به کشتن آدم ها نداريد يعني نمي خواهيد با مردن يک آدم رمان تمام شود اما مرگ يک مساله مهم و دغدغه يي هميشگي براي شخصيت هاي داستان تان است، به خصوص در رمان «توپ شبانه». با اينکه لزومي ندارد شخصيت اول دائم از مرگ و خودکشي خيالبافي کند، اما بخش مهمي از زندگي اش به فکر کردن در اين مورد مي گذرد. چرا، آيا نويسنده اين همه دغدغه مرگ دارد؟

سه چهار روز پيش رفته بودم دکتر. چيز خاصي نبود. فقط براي تست سالانه. آقاي دکتر معاينه ام کرد، گوشي را گذاشت روي قفسه سينه ام و گفت تو به زودي دچار حمله قلبي خواهي شد. من فهميدم که مي خواست توي دلم را خالي کند تا به حرف هاش گوش بدهم. اصلاً نترسيدم. اما توي راه که داشتم برمي گشتم منزل، فکر کردم که واقعاً اگر بميرم، چه اتفاقي مي افتد. ديدم هيچ اتفاقي نمي افتد. فقط جنازه ام مي افتد روي دست خانواده و نمي دانند باش چه کار کنند. با يک مشت کاغذماغذي که سياه کرده ام و به جاي اينکه بريزم دور، ريخته ام توي کشومشوها و توي سوراخ سنبه هاي مختلف قايم کرده ام. خود مرگ واقعاً مساله يي نيست. حواشي مرگ و دردسرهايي که براي ديگران درست مي کند خيلي ناجور است. تکليف بعضي چيزها را قبل از مردن مي شود معين کرد. مثلاً من وصيت کرده ام که همه نوشته هاي پراکنده و يادداشت ها و کارهاي ناتمامم را بريزند دور. اما بعضي چيزها هست که دست خود آدم نيست. وقتي که مي ميري و دستت از اين دنيا کوتاه است، خيالت بابت همه چي راحت مي شود و هيچ دغدغه يي نداري. اما تا وقتي که زنده يي و نمي داني چه خواهد شد، دائم تلاش مي کني که اين واقعه را به تاخير بيندازي و چون که نمي داني چه خواهد شد، هي خيالبافي مي کني. نه فقط من. همه آنهايي که هنوز نمرده اند ناچارند درباره اين موضوع خيالبافي کنند. موضوع جذابي هم هست. شما هر داستان جذابي که مي خوانيد، دل تان مي خواهد بدانيد که بعدش چه خواهد شد. از اين صفحه به صفحه بعدي و از اين فصل به آن فصل، فقط به اين دليل که دل تان مي خواهد ببينيد بعدش چه خواهد شد به خواندن داستان ادامه مي دهيد. اگر اين داستان بتواند شما را تا فصل آخر هم به دنبال خودش بکشاند، کنجکاوي شما که خواننده باشيد توي فصل آخر و توي صفحه هاي آخر به اوج خودش مي رسد و اگر جواب هايي که از خود داستان مي گيريد به اندازه کافي قانع کننده نباشد، ناچاريد اين نقيصه را با خيالبافي جبران کنيد.

-خيالبافي و سرگرداني در ميان رمان هايتان نقش عمده يي بازي مي کند. شخصيت هاي اين رمان ها گرايش خاصي به خيالبافي دارند، سرگردان اند و در زندگي دچار اشتباهاتي شده اند که زمان زيادي از عمرشان را به خود مشغول کرده. اگر اين سوال شخصي است به حساب فضولي روزنامه نگاري ام بگذاريد. اين سرگرداني چقدر از نويسنده داستان نشات گرفته؟

روزنامه نگارها خب البته فضول اند. فضولي يکي از ملزومات اين حرفه است. شما هيچ تقصيري نداريد. اما اينکه دوست داريم شباهت شخصيت هاي داستان را با خود نويسنده پيدا کنيم فقط مال فضولي نيست. خب، لابد يک شباهت هايي وجود دارد. معلوم است که نويسنده يک بخشي از وجود خودش را مي ريزد توي يک قالب و يک بخش ديگري از وجود خودش را مي ريزد توي يک قالب ديگر. اما اگر بخواهيد فقط به دنبال شباهت ها بگرديد، دچار يک سوءتفاهم بزرگ مي شويد که لطمه مي زند به ارتباط طبيعي خواننده با داستان. اينکه بعضي خواننده ها توي داستان دنبال نويسنده مي گردند يا دنبال دوست هاي نويسنده و پدر و مادر نويسنده مي گردند نشان مي دهد که يک جاي کار ايراد دارد. يا اينکه داستان نتوانسته است به اندازه کافي مخ خواننده را به کار بگيرد يا اينکه خواننده اصلاً نيامده است دنبال داستان، دارد دنبال يک چيز ديگري مي گردد؛ روزنامه نگار است و دارد دنبال يک سوژه يي مي گردد براي نوشتن يک مطلبي درباره داستان، دوست نويسنده است و دارد دنبال خودش مي گردد، پدر نويسنده است و نگران است که مبادا پسره اسرار خانوادگي را لو داده باشد. وقتي اولين چاپ «گاوخوني» درآمد، يک نسخه فرستادم اصفهان، براي پدرم. يکي دو ماه بعد که رفته بودم اصفهان، ديدم پدرم خيلي اوقاتش تلخ بود. گفت از من يکي بکش بيرون. گفتم چي شده مگه؟ صفحه اول کتاب را نشانم داد که «با پدرم و چندتا مرد جوان که درست نمي دانم چندتا بودند... توي رودخانه يي که زاينده رود اصفهان بود آبتني مي کرديم...» گفتم تا آخرش خوندي؟ معلوم شد که نه، نخوانده. فقط همان صفحه اول را خوانده بود. پدرم معمولاً وقتي هم که کتاب مي خواند، فقط يکي دو صفحه اول هر کتابي را مي خواند و جلوتر نمي رود. گفتم بابا، اگه يکي دو صفحه ديگه مي خوندي، مي فهميدي که هيچ ربطي به تو نداره. باور نکرد. تا اينکه مادرم تا آخر داستان را خواند و شهادت داد که هيچ ربطي به تو نداره. و به اين ترتيب خيالش راحت شد. پدر من که خب، جاي خود دارد. خواننده هاي زيادي را مي شناسم که يک عالمه داستان توي عمرشان خوانده اند، اما هنوز دوست دارند راوي اول شخص را با خود نويسنده يکي فرض کنند.

-با اين توصيف بيشترين اهتمام در خواندن رمان بر عهده خواننده است؟

خيلي چيزها خود به خود محول مي شود به خواننده. خواننده نقش خيلي تعيين کننده يي دارد در به ثمر رسيدن داستان. خواننده است که کار نويسنده را تمام مي کند. نويسنده همه حرف ها را نمي زند يا نبايد بزند. فرض بر اين است که خواننده بايد نگفته ها را پيدا کند و جاهاي خالي را پر کند. نويسنده يي که خواننده را هيچ فرض مي کند مجبور است هي روده درازي کند و توضيحات اضافي بدهد و هيچ جايي براي تخيل خواننده باقي نمي گذارد.

-گرايش شما به روايت اول شخص در چند رمان اخيرتان انکارنشدني است. برخلاف کتاب «دوازده داستان» که تنها داستان آخر راوي اش اول شخص است و در باقي داستان ها از شکل هاي روايي ديگر بهره برده ايد. شما در روايت اول شخصي که مثلاً در «گاوخوني» وجود دارد توصيفات صريح و مستقيمي داريد و گاه ديالوگ به کمک شما آمده تا نقش هايتان را بيشتر به مخاطب بقبولانيد. در «توپ شبانه» همه ديالوگ ها از فيلتر راوي زن مي گذرد و يکنواختي خاصي را به سراسر رمان بخشيده است و اغلب جملات کوتاه و چندکلمه يي هستند که بي حوصلگي راوي را در بيان جزييات نشان مي دهد. من انتظار داشتم حالا که راوي يک زن است و خيلي هم درگير اوهام و مسائل دروني است بيشتر پرچانگي کند و حرف ها را با آب و تاب بيشتري نقل کند. اول اينکه چرا به نوشتن اول شخص علاقه داريد، ضمن اينکه اگر داناي کل مي خواست اين داستان را روايت کند، چه اتفاقي مي افتاد؟

هر داستاني يک روايتي مي طلبد. دست خود من نيست. بعضي وقت ها از همان اول که شروع مي کني، مي داني که از چه زاويه يي بايد نگاه کني و کي بايد داستان را روايت کند، بعضي وقت ها هم به اين زودي ها معلوم نمي شود و تازه اواسط ماجرا برمي گردي و يک مروري مي کني و مي بيني که اگر يک جور ديگري و از يک زاويه ديگري نگاه مي کردي، همه چي خيلي طبيعي تر و باورکردني تر به نظر مي رسيد و درست تر بود. اين نيست که چون به اول شخص علاقه مندم، پس دلم مي خواهد داستان هاي خودم را به اول شخص بنويسم و چون به داناي کل اعتقاد دارم، داستان هاي خودم را با اين نگاه بنويسم. دلبخواهي نيست. خود داستان تعيين کننده است. اول شخص هم براي خودش يک گرفتاري هايي دارد که خيلي وقت ها جواب نمي دهد. درست به دليل امکانات وسيعي که در اختيار نويسنده مي گذارد، بيشتر وقت ها خيلي خطرناک است و زمينه را آماده مي کند براي بي انضباطي و شلختگي. خيلي بايد مراقب باشي که فاصله ات را حفظ کني و نيفتي به دام حديث نفس و سهل انگاري. توي روايت اول شخص، سررشته امور خيلي راحت تر از دست نويسنده درمي رود تا وقتي که داري با يک فاصله يي به ماجرا نگاه مي کني و احتياط بيشتري به خرج مي دهي. يک محسناتي هم براي خودش دارد. يک گرمايي مي بخشد به لحن. اما در عوض توي کوران ماجرا احتمال دارد که سررشته از دستت در برود و خيلي چيزها را نبيني، چون که احاطه کافي نداري به همه اتفاقاتي که دارد مي افتد. اما به هر حال، از هر زاويه يي که داري نگاه مي کني، نگاه کن، اما هميشه و در هر لحظه يي بايد معلوم باشد که از چه زاويه يي داري نگاه مي کني. سردرگمي روايت يعني سردرگمي داستان و سردرگمي نويسنده و در نتيجه سردرگمي خواننده. اين مقيد ماندن به يک ديدگاه مشخص يک انضباط و نظم و ترتيب شاقي مي طلبد و هم تمرين و تجربه لازم دارد و هم صبر و حوصله. بايد يک راه حلي پيدا کني براي روايت. شايد براي اينکه يک راه حلي پيدا کني، يک داستان را بارها و بارها بايد از اول بنويسي. فقط در حين کار معلوم مي شود که چه کار بايد کرد. معجزه يي در کار نيست. با تصميم قبلي هم هيچ کاري نمي شود کرد.

-در ادامه سوال قبلي مي خواهم در مورد جمع کردن داستان بگويم. در اواخر رمان خواننده متوجه مي شود زندگينامه زني را مي خوانده که قرار است تبديل به رمان شود، ضمن اينکه دو مرد مرتبط با راوي يعني همايون و جيم در ظاهر به طور عجولانه يي از داستان خارج مي شوند و همه چيز به خوبي و خوشي تمام مي شود. يعني حالا زن باردار است، شوهرش يکدفعه به زندگي پايبند شده و زن هم مي خواهد بچه اش را نگه دارد. خيال خامي است که فکر کنيم جعفر مدرس صادقي بدون حساب و کتاب اين کار را کرده. دليل اين قضيه چيست، چرا راوي که در آغاز داستان موجب سقط بچه اش شده، حالا مي خواهد بچه اش را نگه دارد؟

لابد يک حساب و کتابي توي کار هست. بدون حساب و کتاب که نمي شود. از همان اول داستان معلوم است که کي دارد داستان را تعريف مي کند و چه داستاني دارد تعريف مي کند. همايون و جيم هم تا آخرين لحظه در داستان حضور دارند. شوهره از همان اول بچه مي خواست و آخر سر هم زنش براي او بچه يي به دنيا مي آورد. اما همه چي به خوبي و خوشي تمام نمي شود. آخر سر، دوباره برمي گرديم به اول داستان. با اين تفاوت که راوي بچه اش را اول داستان سقط مي کند، اما آخر داستان نگه مي دارد. براي اينکه ببينيم چه ماجراهايي توي اين فاصله اتفاق مي افتد که منجر مي شود به تولد بچه، بايد به خود داستان مراجعه کنيم. راوي داستان آخر داستان باردار نيست. بچه اش را به دنيا آورده است و حالا دوباره دارد به دنبال يک راه فرار مي گردد.

-در مدتي که کتاب تان منتشر شده بسياري از نقد ها روي اين مساله متمرکز شده است که شرح حال اين زن شرح حال روشنفکران ايراني است و نه از خاطرات نوستالژيک شان (همايون و آن خانه مجردي) و نه از زندگي به ظاهر مترقي و اداهاي روشنفکران غربي (جيم) طرفي مي بندند. اگر اين نقد را مي پذيريد، چرا براي روايتي اينچنين يک زن را انتخاب کرده ايد و قضيه به اين هولناکي (فرار از خانه) را با چنين سادگي بيان کرده ايد، بي آنکه کسي نگراني آنچناني براي زن داشته باشد؟

البته اين اداها که گفتيد اصلاً موافق اين تعبير نيستم. نه جيم و نه هيچ کدام از دوست هاش ادا درنمي آورند. اداي چي را دربياورند؟ اداي خودشان را دربياورند؟ احتياجي به اين کار ندارند. همان طوري هستند که مي بينيد. اين تفسيرهايي هم که نقل مي کنيد هيچ ربطي به من ندارد. هر منتقدي مختار است که هر برداشتي که دلش بخواهد بکند. اما خود من ميانه خوشي با اين حرف ها ندارم. منتقدان گرامي هميشه دوست دارند همه چي را ساده و قابل فهم کنند. اما ماجرا به اين سادگي ها هم نيست. من هيچ تلاشي براي ابلاغ يک پيام يا ثابت کردن يک فرضيه اجتماعي به خرج نداده ام. اصلاً کار من نيست. گوش تان بدهکار اين حرف ها نباشد. دوباره همان اشتباه و سوءتفاهمي که قبلاً درباره اش حرف زديم در اين مورد هم اتفاق مي افتد. همان طور که خواننده فضول و کنجکاو زياد داريم، خواننده فهيم و دانشمند هم زياد داريم. چيزي که ما داستان نويس ها لازم داريم، خواننده فضول و کنجکاو و فهيم و دانشمند نيست. همان ملک جوانبختي را لازم داريم که يک روزگاري مي نشست پاي صحبت شهرزاد قصه گو.

-فکر مي کنيد توي ايران با تيراژ دو هزارتا سه هزارتا چند خواننده داريم که همان ملک جوانبختند؟ خدا رحمت کند رضا سيدحسيني را. يک بار در مصاحبه يي گفت؛ «ما هزار نفر بيشتر نيستيم، خودمان مي نويسيم، خودمان مي خوانيم، خودمان هم نقد مي کنيم.» با اين تصور فکر مي کنم بخش مهمي از بار مفهومي کتاب در ايران وابسته به برخي خوانندگان و منتقدانش است.

من اصلاً به تعداد فکر نمي کنم. همين که 10 ، 12 تا ملک جوانبخت هم از توي اين دو سه هزارتا بزند بيرون براي من کافي است. تيراژ بالا و چاپ چهاردهم و هفدهم و بيست و چهارم هم هيچ چي را ثابت نمي کند. روي اتفاق و بخت و اقبال و تب و التهاب هم نمي شود حساب کرد. مگر اينکه نويسنده بخواهد خودش را گول بزند و دلش را به اين چيزها خوش کند. خود نويسنده فکر مي کنم بهتر از هر کس ديگري مي داند که دنبال چي هست و دارد چه کار مي کند. يا لااقل فرض بر اين است که مي داند. اگر دنبال تيراژ و تجديد چاپ مي گردد، خب، بايد برود دنبال همان کاري که نويسنده هاي پرفروش مي کنند. نويسنده هايي که براي تيراژ و معروف شدن مي نويسند همه جاي دنيا وجود دارند و يک شباهت هاي زيادي دارند به همديگر. خودشان مي دانند که توي يک مسابقه يي دارند شرکت مي کنند و هر چه بيشتر مطابق ميل خواننده ها بنويسند و خودشان را با سليقه عوام تطبيق بدهند، شانس بيشتري دارند براي برنده شدن. اما سليقه عوام هميشه در حال تغيير است و نويسنده عوام هم فقط چند صباحي پرفروش است و بعد از چند صباحي جاي خودش را واگذار مي کند به يک برنده ديگر. نويسنده يي هم که دارد کار خودش را مي کند و به کاري که مي کند اعتقاد دارد، اعتنايي به اين بازي ها ندارد و در بند اين قضيه هم نيست که کتابش را چند نفر مي خوانند.

-يک سوال هم در مورد فصل پانزدهم دارم و اينکه اعترافي که جيم از شاعري مي کند چقدر در واقعيت هاي آن سوي مرز ريشه دارد و اين سوال هم مطرح است که چرا شعر ديگر گونه ادبي برتر نيست. شما شايد جزء معدود کساني باشيد که ترجمه، ويرايش، نگارش، رمان، داستان کوتاه، تصحيح ادبي و ... را به شکل حرفه يي کار کرده ايد. راز اين واقعيت هولناک در چيست؟

کي گفته شعر گونه ادبي برتر نيست؟ جايگاه شعر خيلي بالاتر از اين حرف هاست که راوي اين داستان و مدعيان شاعري خيال مي کنند. شاعري که ده تا مجموعه شعر منتشر کرده است و به نام يک شاعر معروف شده است دارد اعتراف مي کند که توي اين سال ها نتوانسته است به آن جوهره دست نيافتني دست پيدا کند و حالا مي خواهد يک پله بيايد پايين تر و رمان بنويسد. اينکه کتاب هاي شعرش را چاپ کرده اند و به او جايزه داده اند و دکتراي افتخاري داده اند دليل نمي شود که شاعر باشد. خود او بهتر از هر کس ديگري مي داند که کجاي کار است. شاعري با عوالم بالا و با وحي و الهام سر و کار دارد. دست يک آدم زميني به اين سادگي ها به اين مدارج نمي رسد. با تلاش و ازخودگذشتگي هم کاري از پيش نمي رود. فقط بايد مشمول رحمت حق قرار بگيري.

-اين حرف را جيم در صفحه 137 مي گويد و اعتقاد دارد با اينکه يکي از شعراي بزرگ مملکتش است، اسمش «نه در امريکا، نه در انگليس، نه در استراليا و نه در هيچ کشور انگليسي زبان ديگري به گوش هيچ کس نخورده.» او مي گويد؛ «کتاب شعر همه جا همين طور است. شعرا فقط احترام دارند.» بنا بر اين درست است که شعر کمال شعور است، اما جيم مي خواهد بزرگ شود، در همه کشورهاي انگليسي زبان مطرح شود و اين طور هم که معلوم است رمان نوشتن آسان ترين و بهترين راه براي رسيدن به چنين هدفي است.

شاعر داريم تا شاعر. يک شاعري هست که از کار خودش راضي است و اعتماد به نفس دارد و دارد کار خودش را مي کند. او هرگز به فکر رمان نوشتن نمي افتد و شايد هم يک روزي بتواند اين اعتماد به نفسش را به خواننده هاي زيادي تحميل کند. يا در زمان حياتش يا بعد از اينکه مي ميرد. اما شاعري هم داريم که اعتماد به نفسش را به تدريج از دست مي دهد و ناگهان مي بيند که يک عمري ميان سياهي لشگر شاعرها وول خورده است و فقط کتاب هاي شعرش را چاپ کرده اند و به او احترام گذاشته اند و به او جايزه داده اند و اينجاست که به اين نتيجه مي رسد که بايد دست به يک کار ديگري بزند. مثلاً برود به سراغ تدريس، يا تحقيق، يا برود به سراغ فيلمسازي، يا رمان بنويسد. پس او شاعر نبود. از بد حادثه افتاده بود به اين وادي. و آن شاعري که اعتراف مي کند که شاعر نيست و با وجود مورد احترام بودن و اعتبار و اشتهار فراوان مي کشد کنار، بايد دست او را بوسيد. شما به خيل شاعرهايي نگاه کنيد که تا آخر عمرشان اسم شاعر را يدک مي کشند و تا آخرين نفس مدعي شاعري اند، اما هم خودشان مي دانند هم مخاطبان شان که تا اين مقام چه راه درازي باقي دارند. يک شاعر شکست خورده که خودش بهتر از هر کس ديگري مي داند که کجاي کار است تصميم مي گيرد دست به يک کار ديگري بزند. چندتا شاعر سراغ داريد که در زمان حياتش قدر و منزلت او را بدانند و براي او هورا بکشند؟ شاعري که به کار خودش اعتقاد دارد و پوست کلفتي هم دارد دنبال اسم در کردن نيست، بي اعتنا به اين مسائل مي نشيند يک گوشه يي و کار خودش را مي کند و حتي دنبال چاپ کردن هم نيست، نوشته هاي خودش را مي ريزد توي گوني دربسته و عين خيالش هم نيست که بعداً چه مي شود، کسي هست که بعد از مردنش بيايد سراغ اين گوني ها و در گوني ها را باز کند و اين نوشته ها را چاپ کند يا نه، نسل هاي بعدي آيا مي فهمند که او چه کار کرده است يا نه... اما شاعر متوسطي که اعتماد به نفس ندارد و مي خواهد به هر قيمتي که هست يک اسمي هم در کند، اگر با شاعري نشد، مي رود سراغ رمان، مي رود سراغ نقاشي، مي رود سراغ سياست... چه مي دانم. سرش را به هر دري مي کوبد...

-اگر اجازه بدهيد در ادامه مي خواهم از عنوان کتاب تان شروع کنم. چرا «توپ شبانه»؟ نام ديگري نمي شد روي اين کتاب گذاشت؟ مثل «خانه مجردي» يا «مهاجر» يا «اولين رمان» يا «معشوق در ساحل انگليش بي». يا چرا نگذاشتيد «عشق نافرجام»؟

هر بچه يي همان وقتي که از شکم مادرش مي آيد بيرون، اسم خودش را هم با خودش مي آورد. مادرها بايد حواس شان را جمع کنند و گوش تيزي داشته باشند و همان لحظه يي که بچه دارد مي آيد بيرون، اسم او را از وسط گريه و زاري هاش پيدا کنند. حالا لابد به من ايراد مي گيريد که در آن لحظه مادره بي هوش است و چيزي حاليش نيست. خيلي خب. وقتي که به هوش آمد. يکي دو روز بعد. همان روزهاي اولي که بچه را کنار خودش مي خواباند و اولين لالايي ها را براي او مي گويد و به او شير مي دهد. اسمي که از قبل براي بچه يي که هنوز متولد نشده است در نظر مي گيرند اسمي است که هرگز به بچه نمي چسبد و با او جور درنمي آيد. اسمي هم که بعضي مادرها بعد از تولد بچه از روي کتاب اسامي و کتاب نامگذاري پيدا مي کنند همين طور. تصنعي است و تا آخر عمر وبال بچه مي شود و آخر سر شايد فقط بر اثر تکرار است که بهش عادت مي کنيم و جا مي افتد. اسم هايي هم که شما پيشنهاد مي کنيد از همين قماش است. مثل اينکه از روي کتاب نامگذاري پيدا کرده باشيد. توپ شبانه يک توپ قديمي است که از صد و دوازده سال پيش توي استانلي پارک ونکوور مستقر بوده و هر شب سر ساعت نه شب شليک مي شود. اسم کاملش هست «توپ ساعت نه شب». يک جور وسيله يي بوده است براي اعلام ساعت. يک زماني ونکوور آنقدر کوچک بود که همه صداي توپ را مي شنيدند. اما حالا که تبديل شده است به يک شهر خيلي بزرگ، صداي توپ به همه شهر نمي رسد. مدتي هم سر جاي خودش نبود، چون که يک بار دانشجوهاي دانشگاه يوبي سي دزديده بودندش و برده بودندش بالاي يک تپه يي گم و گورش کرده بودند. بعد از اين واقعه، گذاشتندش توي يک قفس آهني که در امان باشد. همين تازگي ها چندتا عکس از جناب توپ گرفته ام که اگر دوست داشته باشيد تقديم حضورتان مي کنم. البته اين توضيحاتي که دادم چه ربطي داشت به سوال جناب عالي، خدا مي داند.

-خوشحال مي شوم عکس توپ را ببينم. اما درباره روي جلد کتاب هايتان. چه اصراري بر اين هست که جلد آثار شما را آقاي حقيقي طرح بزنند؟ تصوير کوچکي که روي جلد است آيا بار خاصي دارد، چراکه با عنوان کتاب هم سازگاري ندارد؟ بعد هم اغلب کارهايي که نشر مرکز از شما چاپ کرده همه از يک الگوي طرح جلد بهره مي برند.

چه صحبت هايي مي فرماييد. نشر مرکز يک طراح جلد ثابت دارد و آن هم آقاي حقيقي است. بيشتر طرح جلدهاي نشر مرکز کار ايشان است اما آن تصوير کوچکي که روي جلد مي بينيد کار آندرو وايت است که يک نقاش امريکايي است که همين يک سال پيش (در ژانويه 2009) به رحمت ايزدي پيوست. صفحه شناسنامه کتاب را که باز کنيد، اسم تابلو و اسم نقاش را مي بينيد. از قضاي روزگار اين تابلو خيلي هم به حال و هواي داستان مي خورد. توقع داشتيد حالا که اسم کتاب «توپ شبانه» است، عکس خود توپ را روي جلد بگذاريم؟ البته شايد چون زيادي ريز بوده، اصلاً تابلوي آندرو وايت را نديده ايد.

-چرا، اما کوچک شدن کادر عکس و از بين رفتن خيلي از جزييات، از ارزش هاي نقاشي کم کرده است. حتي از توي شناسنامه هم مي توان پي به مفهوم نقاشي برد، يعني «جهان ديگر».

اين تصميم جناب طراح بوده است که تابلوي آندرو وايت اين اندازه چاپ شود. نمي دانم، شايد اشتباه مي کنم اما من هم مثل شما فکر مي کنم اگر نقاشي کمي درشت تر چاپ مي شد، خيلي بهتر بود. اما جلد کتاب حيطه من نيست. کمااينکه اگر دقت بفرماييد، متني هم که پشت جلد کتاب چاپ شده رسم الخطش با رسم الخط خود کتاب جور درنمي آيد. نشر مرکز يک ناشر حرفه يي است و از همان اول تکليف آدم معلوم است. من که نويسنده ام نمي توانم چيزي را به طراح روي جلد تحميل کنم، مگر اينکه طراح ايده يي را که به ايشان مي دهم، بپذيرد. مسووليت مطالب توي کتاب با اينجانب است و مسووليت جلد و پشت جلد با طراح روي جلد و ناشر.

-البته اين براي وحدت رويه ناشر خوب است، اما براي نويسنده فکر نمي کنم. مسلماً شما دوست داشتيد طرح کتاب طور ديگري بود، اين طور نيست؟

نه، به نظرم اين رويه و اين برخورد حرفه يي به نفع نويسنده هم هست. به نويسنده نبايد اجازه داد توي حيطه هايي که تخصص ندارد دخالت کند. يا محترمانه تر؛ نويسنده نبايد به خودش اجازه دهد توي حيطه هايي که تخصص ندارد دخالت کند. نويسنده ها معمولاً از طراحي روي جلد و اين چيزها هيچ سررشته يي ندارند و به همين دليل ايده هايي که براي روي جلد مي دهند خيلي پرت و پلاست و حتي فاجعه بار است. اينکه يک طراح حرفه يي به ايده هايي که نويسنده مي دهد توجه مي کند يک لطف بزرگي ا ست که دارد در حق او مي کند، وگرنه من خودم اگر به جاي طراح بودم، به ايده هاي نويسنده هيچ اعتنايي نمي کردم و کار خودم را مي کردم.

-طبق شناسنامه کتاب شما 55سالگي را پشت سر مي گذاريد. بعد از اين همه کار که تاکنون داشتيد از چاپ اين رمان راضي هستيد؟

نمي دانم سن و سال من چه ربطي به راضي بودن و راضي نبودنم دارد.

-مسلماً خوانندگان انتظار دارند در طول زمان نويسندگان محبوب شان رمان هاي متفاوت و البته بهتري بنويسند. بهتر که مي گويم منظورم اين است که تفاوت را عموم خوانندگان در اثر تازه نويسنده درک کنند. وقتي صحبت از 55سالگي مي شود، ديگر خواننده انتظار دارد شما را در اوج پختگي ببيند و البته شما هم به کارهاي قبلي تان طور ديگري نگاه مي کنيد.

اوج پختگي براي هر نويسنده يي در يک سن و سالي اتفاق مي افتد. قاعده معيني ندارد. خود من دوست ندارم هرگز به اوج پختگي برسم چون بعد از هر اوجي لابد يک فرودي هست. من دوست دارم بعد از هر کاري که پشت سر مي گذارم دست به يک کار تازه يي بزنم. اصلاً فکر نمي کنم اين کار من بايد بهتر از کار قبلي باشد يا کارهاي قبلي به اين خوبي بودند يا نبودند. رقابت و مسابقه يي در کار نيست؛ نه با خودم، نه با ديگران. بحث خوبي و بدي و بهتر و بدتر و اوج و فرود هم يک بحث انحرافي و روزنامه نگاري است که هيچ اعتقادي بهش ندارم. همين قدر مي دانم که از همان اول اولش تا وقتي که از يک کاري راضي نبودم، چاپش نمي کردم. وقتي چاپ شد و يک مدتي گذشت، برمي گردم نگاه مي کنم و يک تورقي مي کنم و شايد يک نکته هايي توش ببينم که دوست دارم تغيير بدهم. تا آنجا که ملاحظات فني اجازه مي دهد و ملاحظات حرفه يي، دست به يک تغييراتي مي زنم. يکي دوتا کتاب هم هستند که دوباره دوست ندارم چاپ شان کنم و اگر هم چاپ شان کنم، با يک تغييرات اساسي چاپ شان مي کنم. منظورم اولين مجموعه داستان و اولين رماني است که سال هاي 1356 و 1359 چاپ کردم. هر دو تا يک دوباره نويسي اساسي لازم دارند.

-بگذاريد يادي هم از آقاي هاشمي نژاد کنيم. آيا نام بردن از ايشان در آغاز رمان دليل خاصي داشت؟

منظورتان اين است که چرا اين کتاب را به ايشان تقديم کرده ام؟ خب، به اين دليل که ارادت خاصي به ايشان دارم. يک اداي دين ديرهنگامي بود به مرد بزرگي که خيلي چيزها از او ياد گرفته ام و هيچ وقت محبت هاي او را فراموش نمي کنم. سابقه آشنايي ما برمي گردد به 36 سال پيش. و تازه اين اولين بار است که دارم کتابي به ايشان تقديم مي کنم. البته قبل از چاپ کتاب، از ايشان اجازه گرفتم. همين که اجازه دادند اين کتاب را به ايشان تقديم کنم براي من افتخار بزرگي بود.

-کمتر رماني دست مي دهد بخواني و در آن غلط تايپي نبيني، اما به جرات مي توان گفت در کتاب شما هيچ غلط تايپي وجود ندارد، همان طور که در کار ويرايش شما غلطي نيست. اما يک سوال دارم، برخي از ويراستاران مبنا را بر جدانويسي و برخي بر سرهم نويسي و برخي هم بر پيروي از اصول قديمي ويرايش گذاشته اند و البته برخي هاي ديگري هم وجود دارند که معلوم نيست ويرايش شان از چه اصولي پيروي مي کند. من به کتاب هاي شما رجوع کردم و در آنها ويراستاري را يکنواخت و يکدست ديدم. سوالم اين است که چرا در برخي جاها «ها» را به کلمه چسبانده ايد و در برخي جاها جدا کرده ايد؟ صفحه هفت خط چهار نوشته ايد «دوستهاي»، بعد در خط هشت نوشته ايد «مهماني ها». صفحه 106 خط 12 يک بار نوشته ايد «خالي ها» يا «ليوان ها» و يک بار «ظرفهاي». در همين صفحه خط 20 يک کمي جمله نامفهوم است. چندبار خواندم متوجه نشدم. صفحه 55 هم يک جا مي نويسيد «ترياک ها» يک جا «دوستها». يا «مثلن» را در صفحه هفت با «ن» نوشته ايد که رسم الخط وبلاگي است. در صفحه 90 نوشته ايد «بل که». يا «پيره مرد» را همه جا همراه با «ه» نوشته ايد.

همه اينهايي که گفتيد يک حساب و کتابي دارد، الکي نيست. اما اول ببينم صفحه 106 خط 20 که مي گوييد جمله نامفهوم است منظورتان چيست؛ «من نه باراني داشتم، نه هيچ بالاپوش ديگري، اما فقط به اندازه از ماشين مهشيد تا دم در خيس شده بودم.» اين کجاش نامفهوم است؟ راوي دارد مي گويد از ماشين مهشيد که آمده است بيرون، يکراست آمده است تا دم در، و توي اين فاصله به اين کوتاهي، زير باران شديدي که مي باريده است خيس آب شده. همه اين حرف ها را با «فقط به اندازه از ماشين مهشيد تا دم در خيس شده بودم» گفته است.

-بله، متوجه شدم. حواسم رفته بود روي جملات خشک نگارشي، غافل از اينکه نگارش شما پر از هنجارگريز ي هايي است که آدم را مي برد توي عوالم شعر. توي کتاب «تولدي ديگر» از کلمه «اندازه» استفاده کاملاً هنجارگريزانه يي شده که فروغ از آن يک تشبيه حسي زيبا ايجاد کرده است؛ «در اتاقي که به اندازه يک تنهايي ست/ دل من/ که به اندازه يک عشق است/ به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد/... و به آواز قناري ها/ که به اندازه يک پنجره مي خوانند.» توي اين شعر هم خواننده نمي داند اندازه عشق چقدر است، همين طور اندازه تنهايي و... همان طور که من متوجه نشدم اندازه خيس شدن از ماشين تا دم در چقدر است... فقط حس کردم. به هر حال آن طور که در اين کار ديدم، شما در استفاده از بازي هاي زباني دقت زيادي به کار مي بريد. مثلاً در صفحه 17 خط 12 تا 15 بازي قشنگي با کلمه «غلط» کرده ايد؛ «جيم معتقد است هيچ ازدواجي نيست که غلط نباشد، اما خود او هم ازدواج کرده است. به قول جيم، هيچ آدمي نيست که هيچ غلطي نکند؛ شايد هيچ غلطي به اندازه ازدواج غلط نباشد، اما همه دوست دارند که اين غلط را بکنند...» يا صفحه 78 خط 16 تکرار خيلي فوق العاده نشسته؛ «يک نفر پشت در بود که هم در مي زد و هم مي زد به در...» همين طور صفحه 143 خط 2 تا 10 که تکرار جملات خواننده را مجبور مي کند حقيقت مورد استدلال را بدون هيچ دليلي بپذيرد؛ «اگه شروع کني به نوشتن، ياد مي گيري. تو مجبوري ياد بگيري. از وقتي که شروع مي کني به نوشتن، ياد مي گيري...» راز موفقيت تان در اين شيوه چيست؟

هيچ رازي وجود ندارد. به قول جيم، «همين که شروع کني به نوشتن، ياد مي گيري. مجبوري ياد بگيري...»

-برگرديم به بحث رسم الخط که اشاره هايي هم به آنها شد.

بله. بحث رسم الخط. داشتم مي گفتم. اينکه گفتيد چرا «ها» بعضي جاها مي چسبد و بعضي جاها نمي چسبد، همه اينها يک حساب و کتابي دارد. «ها» به کلمه يک سيلابي مي چسبد و به کلمه هاي دوسيلابي و سه سيلابي و کلمه هاي مرکب نمي چسبد. مثلاً مي نويسيم «آنها» و «اينها» و «همان ها» و «همين ها»... پسوند تفضيلي «تر» هم به همين ترتيب؛ به يک سيلابي مي چسبد و به دوسيلابي به بالا نمي چسبد؛ «بهتر»، «بيشتر»، و «روشن تر» و «خوشگل تر»... من تا قبل از اينکه مجموعه «بازخواني متون» را شروع کنم، يک ترديدهايي در مورد رسم الخط داشتم اما وقتي اين مجموعه را شروع کردم، ديدم بايد تکليف خودم را با اين قضيه روشن کنم و آخر مقدمه اولين کتاب اين مجموعه که «ترجمه تفسير طبري» باشد، قواعد رسم الخطي را که توي اين مجموعه رعايت مي کنم و دلايل اين قواعد را به اختصار نوشتم که مي توانيد مراجعه بفرماييد. توي اين فاصله البته خيلي دلم مي خواست اين قواعد را به صورت فهرست وار و جداگانه توي يک مقاله مستقل بنويسم، اما هيچ وقت فرصتي براي اين کار دست نداد. شايد هم جرات نکردم که دوباره پا توي کفش بزرگان بکنم و فکر کرده ام اين کار، کار من نيست. به هر حال، اصلي که همه بزرگان و صاحب نظران در رسم الخط مي پذيرند و پذيرفته اند اصل همخواني نوشتار با گفتار است و همان طور هم که در عمل مي بينيم، بدون اينکه هيچ دستورالعمل و بخشنامه يي در کار باشد، رسم الخط استاندارد به تدريج و به طور طبيعي دارد مي رود به طرف ساده شدن و تطابق هر چه بيشتر با زبان گفتار. اين تحول تدريجي يک پاسخ طبيعي به يک ضرورت است. در همين جهت است که مثلاً مي بينيم «تقوي» و «نجوي» به تدريج تبديل مي شوند به «تقوا» و «نجوا»، و «اسماعيل» را ديگر «اسمعيل» نمي نويسيم و «حيوة» و «مشکوة» عربي را هم مي نويسيم «حيات» و «مشکات» - يعني همان طور که ادا مي کنيم مي نويسيم. و کسره بعد از «ها»ي ناملفوظ را هم که «ي» ادا مي کنيم و با همزه نشان مي داديم و اين همه سرش دعوا بود، آخر سر پذيرفته ايم که بايد با «ي» نوشت و حالا حتي توي کتاب هاي درسي هم مي نويسند «همه مردم» و «بيمه عمر»، نه «همه ي مردم» و «بيمه ي عمر». «مثلن» هم دنباله همين ماجراست... داستانش خيلي مفصل است. شايد دوباره بايد پاي خودم را بکنم توي کفش بزرگان و يک رساله درباره رسم الخط بنويسم. البته اين رساله يک چيز من درآوردي و سليقه يي نخواهد بود، بلکه بر اساس شواهدي از ادبيات کلاسيک و مجموعه تحقيقات و توصيه هاي صاحب نظران معاصر تهيه خواهد شد. راستي يادتان باشد که به خواننده هاي روزنامه هم يادآوري بفرماييد که رسم الخط اين مصاحبه هم رسم الخط اينجانب نيست، رسم الخط روزنامه است.

عناوين اين صفحه
ماجرا به اين سادگي ها هم نيست

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام