احمد غلامي

امير به خواستگاري همه دخترهاي محله رفته بود. اولين بار عاشق دختر ماست بند محل شد. نمي دانم چطوري و کجا او را ديده بود که يک دل نه صد دل عاشقش شد. بارها نامه نوشت ولي به او نداد. بارها پنهاني اشک ريخت و به زبان نياورد و چنان افسرده شد که ما ناچار شديم بهش بگوييم اگر مي خواهد ما برويم با پدر دختر حرف بزنيم. اما قبول نکرد و گفت شما کار را خراب مي کنيد. ظهرها سر خيابان مي ايستاد تا ريحان از مدرسه بيايد و فقط نگاهش کند. موهايش را با آب شانه مي زد و با اينکه لباس هاي شيکي نداشت و اغلب کهنه و فرسوده شده بودند اما آنها را اتو مي زد و تکيه مي داد به ديوار خانه شان و با اينکه مي دانست ريحان ساعت دو بعدازظهر از مدرسه مي آيد ولي ساعت دوازده بيرون بود و زل مي زد به ته خيابان. وقتي مي گفتيم امير تا ساعت دو خيلي مانده بيا برويم تا پارک و برگرديم، مي گفت؛ «نه اگه زودتر تعطيل شدن چي؟» ما مي رفتيم و برمي گشتيم و هنوز امير سر کوچه بود. توي زمستان زير برف مي ايستاد تا ريحان بيايد و برود. کارش اين بود که زل بزند به او. نه چيزي مي گفت نه قدمي برمي داشت. فکر مي کرد چون عاشق است و زير برف و باران مي ماند حتماً ريحان قدرش را مي داند. يک بار امير پاهايش از سرما يخ زد چون کف کفش هايش به اندازه يک پنج ريالي سوراخ بود. اما ريحان قدرش را ندانست و با پسرعمويش که چاق و گنده بود و موتوري گازي با خورجين کثيف داشت ازدواج کرد و امير را بهت زده کرد. امير از آن روز فهميد بايد چون شکارچي قهاري به کمين زن ها بنشيند و در زماني مناسب شليک کند. بعد از ازدواج ريحان، امير يکي دو روز گم و گور شد و چون مادر نداشت و پدرش هم الکلي بود و دائم روي آسمان ها بود، کسي دنبالش نگشت به جز خواهرش مريم که توي خيابان ها افتاد، و از ما و بقيه مي پرسيد؛ «از امير ما خبر ندارين؟» من خبر داشتم امير کجاست ولي هر کاري کردم که به مريم نگويم دلم نيامد. مريم گفت؛ «جون مادرت تو مي دوني کجاس. بگو، مادرم اونو سپرده به من.» و گريه کرد. نمي دانم چرا زن ها اينقدر زود گريه مي کنند و گريه شان هم هر آدمي را نرم مي کند. اما من بيشتر به خاطر خود امير جايش را گفتم. او رفته بود توي اتاقک بالاي گاراژ عمورجب که پاتوق خلافکارها بود و من نگرانش بودم. مريم رفت گاراژ و امير را پيدا کرد و آورد خانه و چوب غيرتي شدن او را من خوردم که امير با مشت دماغم را شکست و دوستي مان به هم خورد.
بعد از ريحان امير عاشق دختر همسايه روبه رويشان شد و چون آنها خانواده امير را مي شناختند و مي دانستند پدرش آسمان جل است و الواط به امير جواب رد دادند. امير توي ذوقش خورد و يکي دو روزي باز رفت تو گاراژ عمورجب ماند و دوباره سر و کله اش پيدا شد. آرام شده بود و سر به زير و تودار. همين روزها بود که باز رفقا دور هم جمع شديم.
امير از يکي از دخترهاي حاج هاشم خواستگاري کرد که چهارتا دختر زشت نره غول داشت؛ دخترهايي با صورت هايي پفي و سيه چرده. اما پدرشان پول داشت و امير نمي دانست آنها دست رد به سينه خواستگارهاي زيادي زده اند؛ خواستگارهايي که نه براي آنها بلکه براي خود حاج هاشم آمده بودند. امير که واقعاً از دختر کوچک حاجي خوشش آمده بود پا جلو گذاشت و از بهار که هيچ شباهتي به بهار نداشت خواستگاري کرد و جواب رد شنيد.
همه ما واقعاً اين بار شوکه شديم. نمي دانستيم حاجي اين چهار دختر زشت را مي خواهد چه کار و چطور مي خواهد آنها را آب کند. امير در اين وانفسا عالي بود. اما نشد که نشد. حال که جمع ما جمع بود دور امير را گرفتيم تا اين شکست سنگين را تحمل کند. نمي دانم کدام يک از ما توي آن جمع براي اينکه امير را آرام کند، گفت؛ «امير تو که عشقي اي بي خيال؛ اين نشد يکي ديگه، خدا بزرگه آخر يکي به قلابت گير مي کنه.» و از آن روز امير شد «اميرعشقي» و به خواستگاري هيچ کس نرفت و عاشق هيچ کس نشد. بعد از مدتي گم و گور شد و سال ها هيچ کس ازش خبري نداشت. حتي وقتي پدرش مرد به خانه نيامد. حتي وقتي خواهرش عروسي کرد و رفت هم باز نيامد. حتي وقتي ريحان از پسرعموي ماست بندش طلاق گرفت و هر روز ساعت دو به بهانه يي مي آمد از جلو خانه آنها مي گذشت هم نيامد که نيامد. تا روزي که عکس امير عشقي را توي محل کار در روزنامه ديدم و خواندم قرار است در ملاءعام اعدامش کنند درجا خشکم زد. از اينکه اعدام کسي را ببينم برايم غيرقابل تصور بود. اما براي ديدن امير؛ فقط ديدنش رفتم. سرش را تراشيده بودند و آنقدر لاغر شده بود که هيچ شباهتي به آن امير نداشت. وقتي امير را بالا کشيدند کف دمپايي هايش به اندازه يک پنج ريالي سوراخ بود و مدت زيادي توي پايش نماند و از آن بالا در ميان فرياد جمعيت افتاد پايين و زود گم شد. روزي که جلو خانه امير عشقي نشسته بودم، ريحان آمد و گفت؛ «راستي احمدآقا از اون رفيقتون خبر ندارين؟» توي چشم هايش نگاه نکردم، چون مي ترسيدم نتوانم جلوي اشک هايم را بگيرم. ساعت دو و پنج دقيقه بود و امير فقط پنج دقيقه دير کرده بود.