محمدرضا گودرزي

ساختار داستان بلند چرخ دنده ها در مقايسه با داستان هاي ديگر ايراني که امروزه نوشته مي شود، متفاوت است اما اين تفاوت مانع از خوش خواني و قابل فهم بودن آن نيست. محور معنايي داستان نمايش خشونت به خاطر خشونت و بي معنايي آن به عنوان مفهومي روانشناختي- فلسفي است. کسي که چاقويش را تا دسته در سينه صاد فرومي کند، دليل روشني براي اين کار ندارد؛ همين طور کساني را هم که صاد مي کشد، بي دليل مي کشد. متن، پرسش محور است و با اين پرسش آغاز مي شود؛ آيا رخدادهاي متفاوت و دور از هم در نقاط مختلف جهان با يکديگر بي ارتباط اند؟
داستان به شکلي گزارش گونه و مقاله وار آغاز مي شود و به تدريج لحنش داستاني مي شود. در واقع چرخ دنده ها متني پيش انديشيده است و نويسنده با دقت آن را مهندسي کرده است، به اين معنا که دقيقاً مي داند چه کار دارد مي کند و چه مي خواهد بگويد. مي توان گفت ما با متني خودآگاه روبه روييم که بر متنيت خود آگاه است و قصدش القاي توهم واقعيت نيست، بلکه مي خواهد ذهن خواننده را به تکاپو وادارد. مثلاً در بررسي گذشته سين آنجا که شرح عاشق شدن اوست، آمده است که سين يک هفته، ساعت هاي متوالي دختري را در مکان هاي مختلف تعقيب مي کند و حتي روي نيمکت کنارش مي نشيند؛ ولي زماني که دختر با او گفت وگو مي کند متوجه مي شود که او؛ «آنقدر زشت بود که آقاي سين باورش نمي شد. قدکوتاه بود و کمي چاق، صورتش گرد بود و پر از جوش، دماغي بزرگ داشت و چشم هايي ريز که به زحمت ديده مي شد، چانه گرد و مضحکي داشت و صدايش به صداي خروس مي مانست.» داستاني که قصدش القاي توهم واقعيت است، مي داند که اين ماجرا کاملاً اغراق آميز روايت شده و باورپذير نيست و تنها توجيه اش تئوري هاي روانشناسي است که فرد عاشق کاستي هاي معشوق را نمي بيند. پس خود متن به ما مي گويد نبايد مرا با معيارهاي واقع گرايانه بخوانيد. اغراق طنزآلود يکي ديگر از ويژگي هاي داستان هاي پسامدرنيستي است و اگر طنز را از اين داستان ها حذف کنيم چيزي از آنها باقي نمي ماند. طنز اين متن گاه زيرپوستي است گاه آشکار. آنجاها که زيرپوستي است برآمده از موقعيت داستان است و آنجاها که آشکار است، برآمده از راوي داناي کل شوخ و شنگي است که با تفسيرهاي گاه گاهي اش حرکت داستان را سرعت مي بخشد و با راوي هاي داناي کل کلاسيک متفاوت است و خواننده مي تواند سخنان و تفسيرهاي او را نپذيرد.
داستان سه بخش دارد؛ بخش اول که مقدمه داستان است در 10 صفحه، بخش دوم که بدنه داستان است در 50 صفحه و بخش پاياني در 30 صفحه. شگرد آرايش فصل ها شگردي کلاسيک است، اما محور معنايي آن مابعد مدرن. همين به کار گيري عناصر گذشته در بافتي جديد بيانگر يکي ديگر از وجوه پسامدرنيستي متن است. در بخش هاي اول و دوم، متن ساختارمند و کل گراست و دغدغه اثباتي- استدلالي دارد اما در بخش سوم ساختار گريز، منطق گريز و مخالف کل گرايي است. در بخش هاي اول و دوم، متن، مرز تقابل هاي بيمار- سالم يا بهنجار- نابهنجار را مي پذيرد اما در بخش سوم نخ اين تقابل ها درمي رود و ديگر در وضعيتي اسکيزوفرنيک نمي توان مرزي ميان اين تقابل ها قائل شد.

در بدنه متن ما با دو روايت موازي از زندگي دو شخصيت جدا روبه روييم. اين دو روايت، منظم و به تناوب آمده اند و محمل اين تناوب، يا لولاي متصل کننده آنها 18 خرداد است. شخصيت ها با دو حرف سين و صاد مشخص شده اند. اگر نام را عامل تفرد و تشخص انسان ها بدانيم، اين بي نامي نشان دهنده بي هويتي آنهاست. دو نفر از انبوه مردم. پيچ و مهره هايي که تنها جزيي از چرخ دنده هاي ماشيني عظيم هستند.
زمان؛ در بخش هاي اول و سوم زمان خطي است، اما در بخش دوم داستاني است، به اين معنا که با ترفندي متني (لحظه مرگ سين) زمان بيروني، ذهني مي شود و به جاي حرکت از گذشته به حال، روندي معکوس مي يابد و از حال به گذشته مي رود. اين شگرد در شش مرحله روايت مي شود؛ اول، چهار ماه پيش از تصادف که سين به بوق زدن بي دليل زني اعتراض مي کند و از همراه غول پيکر او کتک مي خورد، دوم، پنج سال پيش که در شکل و شمايل نابينايان گدايي مي کند، سوم، هشت سال پيش که بر اثر دارويي که دوستانش به زور به خوردش مي دهند، به توهم دچار مي شود، چهارم، 15 سال پيش که تصور عشق در او ايجاد مي شود، پنجم، 20 سال پيش که در دوره راهنمايي دندانش شکسته مي شود و ششم 26 سال پيش، زماني که دزدانه بازي هاي جام جهاني را نگاه مي کند، شاهد کتک خوردن نامعمول زني از مردي در خيابان مي شود. در اين بخش زمان متورم مي شود، به اين معنا که مرور دقيق و ريز گذشته با توجه به لحظه فرارسيدن سريع مرگ، توجيهي واقع نمايانه ندارد و بيانگر اختلال زمان است. همين ويژگي اختلال زماني، يکي ديگر از وجوه پسامدرنيستي متن است.
منطق روايت داستان؛ منطق روايت داستان تصادف محوري است و متن را نه ضرورت ها (که البته ممکن است زاده ذهن انسان باشند) بلکه تصادف ها پيش مي برند. عنصر تصادف يا همان بحث عدم موجبيت يکي ديگر از وجوه پسامدرنيستي متن است. از طرفي داستان سعي در ادغام دو جهان واقعي و داستاني دارد. (تاريخ و متن) اشاره مستقيم متن به اشخاص و رخدادهاي واقعي در بافتي داستاني و در هم تنيدن اين دو جهان در يکديگر از ديگر وجوه پسامدرنيستي متن است.
پايان بندي؛ به تعبيري مي توان گفت داستان در پايان بخش دوم، زماني که سين مرده و صاد تبرئه شده است، پايان يافته و آن پرسش ابتدايي در متن اثبات شده است. به خصوص آنکه منطق روايت متن هم از اين بخش به بعد تغيير مي کند و ديگر دغدغه اثباتي - استدلالي ندارد و ما با جهاني واژگونه روبه روييم. اما اگر معيار را محور معنايي متن يعني خشونت به صرف خشونت و بي معنا بودن آن در نظر بگيريم داستان در بخش سوم بيشتر تکميل مي شود. در اين بخش، متن جهاني را نشان مي دهد که تابع منطق خاصي نيست و همان طور که انسان ها روان گسيخته مي شوند، خود بيمارستان هم از هم گسيخته است و هيچ چيزش سر جاي خود نيست. مثلاً معلوم نيست آن بيمارستان به بيماران روان پريش اختصاص دارد يا بيماران سانحه ديده؟ يا چرا با توجه به کارهاي غيرمعمول صاد، باز او را به حال خود رها مي کنند که هر جا خواست برود و هر کار خواست، حتي آدمکشي بکند؟ يا در صحنه پاياني به شکلي نامعمول (خوردن لامپ) به مرگي نامعمول بميرد. (با خوردن لامپ به آن سرعت نمي ميرند.) اينها نشان مي دهد همه منطق ها در اين مکان که مي تواند نمادي از جهان باشد، به هم ريخته است و آشفتگي معناها به آشفتگي شکل ها منجر شده است. پيش مقدمه اين آشفتگي، چاقو خوردن صاد کنار اتوبان است؛ نه چاقو خوردن او منطقي دارد، نه زنده ماندنش به رغم تا دسته فرورفتن چاقو در سينه اش (در حالي که ضارب چاقو را هم بيرون مي کشد و مرگ را حتمي مي کند) و نه حضور پسر موتورسوار و دختر اهوازي، و نه ماندن او يک شبانه روز در کنار جاده. به خصوص اينکه در آخرين لحظه بيهوش مي شود، ولي اينک در بيمارستان است، يعني کسي يا کساني او را به آنجا آورده اند که متن درباره شان حرفي نمي زند. پايان بندي متن آن را در گروه داستان هاي آخر زماني قرار مي دهد؛ سلطه خشونت، تيرگي، اشمئزاز و سقوط معيارهاي عمومي. اين گونه پايان ها اغلب در داستان هاي پسامدرنيستي شکل مي گيرند و نشان دهنده نوع جديدي از گرايش هاي اکسپرسيونيستي هستند.
شخصيت ها؛ از اين دو شخصيت، سين که تهراني است، شخصيتي دست و پاچلفتي، منفعل، حقير، گوسفندوار و ضعيف است. صاد که اهوازي است در ابتداي داستان دست و پاچلفتي و تا حدي ابله است ولي به مرور به شخصيتي فعال، ستيزه گر و انتقام جو بدل مي شود. اين دو شخصيتً حاشيه يي، وامانده و تباه از شخصيت هاي تيپيک داستان هاي جديد هستند. اعمال صاد در مرحله اول، يعني زماني که تمام انديشه اش به زنان مشغول است، تحليلي روانکاوانه مي طلبد و در مرحله دوم که به قتل دست مي زند، تحليلي جامعه شناختي. موضع گيري دوگانه صاد در برابر قتل دختر در اهواز و کشتن تصادفي سين در تهران، نشان دهنده ويژگي اسکيزوفرنيک اين شخصيت است. اما متن نشان مي دهد جهان اسکيزوفرنيک عامل بروز اين ويژگي در صاد شده است.