سه شنبه، 6 بهمن 1388 - شماره 2161
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: ادبيات
بررسي داستان بلند چرخ دنده ها نوشته امير احمدي آريان
بي معنايي خشونت
محمدرضا گودرزي

ساختار داستان بلند چرخ دنده ها در مقايسه با داستان هاي ديگر ايراني که امروزه نوشته مي شود، متفاوت است اما اين تفاوت مانع از خوش خواني و قابل فهم بودن آن نيست. محور معنايي داستان نمايش خشونت به خاطر خشونت و بي معنايي آن به عنوان مفهومي روانشناختي- فلسفي است. کسي که چاقويش را تا دسته در سينه صاد فرومي کند، دليل روشني براي اين کار ندارد؛ همين طور کساني را هم که صاد مي کشد، بي دليل مي کشد. متن، پرسش محور است و با اين پرسش آغاز مي شود؛ آيا رخدادهاي متفاوت و دور از هم در نقاط مختلف جهان با يکديگر بي ارتباط اند؟

داستان به شکلي گزارش گونه و مقاله وار آغاز مي شود و به تدريج لحنش داستاني مي شود. در واقع چرخ دنده ها متني پيش انديشيده است و نويسنده با دقت آن را مهندسي کرده است، به اين معنا که دقيقاً مي داند چه کار دارد مي کند و چه مي خواهد بگويد. مي توان گفت ما با متني خودآگاه روبه روييم که بر متنيت خود آگاه است و قصدش القاي توهم واقعيت نيست، بلکه مي خواهد ذهن خواننده را به تکاپو وادارد. مثلاً در بررسي گذشته سين آنجا که شرح عاشق شدن اوست، آمده است که سين يک هفته، ساعت هاي متوالي دختري را در مکان هاي مختلف تعقيب مي کند و حتي روي نيمکت کنارش مي نشيند؛ ولي زماني که دختر با او گفت وگو مي کند متوجه مي شود که او؛ «آنقدر زشت بود که آقاي سين باورش نمي شد. قدکوتاه بود و کمي چاق، صورتش گرد بود و پر از جوش، دماغي بزرگ داشت و چشم هايي ريز که به زحمت ديده مي شد، چانه گرد و مضحکي داشت و صدايش به صداي خروس مي مانست.» داستاني که قصدش القاي توهم واقعيت است، مي داند که اين ماجرا کاملاً اغراق آميز روايت شده و باورپذير نيست و تنها توجيه اش تئوري هاي روانشناسي است که فرد عاشق کاستي هاي معشوق را نمي بيند. پس خود متن به ما مي گويد نبايد مرا با معيارهاي واقع گرايانه بخوانيد. اغراق طنزآلود يکي ديگر از ويژگي هاي داستان هاي پسامدرنيستي است و اگر طنز را از اين داستان ها حذف کنيم چيزي از آنها باقي نمي ماند. طنز اين متن گاه زيرپوستي است گاه آشکار. آنجاها که زيرپوستي است برآمده از موقعيت داستان است و آنجاها که آشکار است، برآمده از راوي داناي کل شوخ و شنگي است که با تفسيرهاي گاه گاهي اش حرکت داستان را سرعت مي بخشد و با راوي هاي داناي کل کلاسيک متفاوت است و خواننده مي تواند سخنان و تفسيرهاي او را نپذيرد.

داستان سه بخش دارد؛ بخش اول که مقدمه داستان است در 10 صفحه، بخش دوم که بدنه داستان است در 50 صفحه و بخش پاياني در 30 صفحه. شگرد آرايش فصل ها شگردي کلاسيک است، اما محور معنايي آن مابعد مدرن. همين به کار گيري عناصر گذشته در بافتي جديد بيانگر يکي ديگر از وجوه پسامدرنيستي متن است. در بخش هاي اول و دوم، متن ساختارمند و کل گراست و دغدغه اثباتي- استدلالي دارد اما در بخش سوم ساختار گريز، منطق گريز و مخالف کل گرايي است. در بخش هاي اول و دوم، متن، مرز تقابل هاي بيمار- سالم يا بهنجار- نابهنجار را مي پذيرد اما در بخش سوم نخ اين تقابل ها درمي رود و ديگر در وضعيتي اسکيزوفرنيک نمي توان مرزي ميان اين تقابل ها قائل شد.

در بدنه متن ما با دو روايت موازي از زندگي دو شخصيت جدا روبه روييم. اين دو روايت، منظم و به تناوب آمده اند و محمل اين تناوب، يا لولاي متصل کننده آنها 18 خرداد است. شخصيت ها با دو حرف سين و صاد مشخص شده اند. اگر نام را عامل تفرد و تشخص انسان ها بدانيم، اين بي نامي نشان دهنده بي هويتي آنهاست. دو نفر از انبوه مردم. پيچ و مهره هايي که تنها جزيي از چرخ دنده هاي ماشيني عظيم هستند.

زمان؛ در بخش هاي اول و سوم زمان خطي است، اما در بخش دوم داستاني است، به اين معنا که با ترفندي متني (لحظه مرگ سين) زمان بيروني، ذهني مي شود و به جاي حرکت از گذشته به حال، روندي معکوس مي يابد و از حال به گذشته مي رود. اين شگرد در شش مرحله روايت مي شود؛ اول، چهار ماه پيش از تصادف که سين به بوق زدن بي دليل زني اعتراض مي کند و از همراه غول پيکر او کتک مي خورد، دوم، پنج سال پيش که در شکل و شمايل نابينايان گدايي مي کند، سوم، هشت سال پيش که بر اثر دارويي که دوستانش به زور به خوردش مي دهند، به توهم دچار مي شود، چهارم، 15 سال پيش که تصور عشق در او ايجاد مي شود، پنجم، 20 سال پيش که در دوره راهنمايي دندانش شکسته مي شود و ششم 26 سال پيش، زماني که دزدانه بازي هاي جام جهاني را نگاه مي کند، شاهد کتک خوردن نامعمول زني از مردي در خيابان مي شود. در اين بخش زمان متورم مي شود، به اين معنا که مرور دقيق و ريز گذشته با توجه به لحظه فرارسيدن سريع مرگ، توجيهي واقع نمايانه ندارد و بيانگر اختلال زمان است. همين ويژگي اختلال زماني، يکي ديگر از وجوه پسامدرنيستي متن است.

منطق روايت داستان؛ منطق روايت داستان تصادف محوري است و متن را نه ضرورت ها (که البته ممکن است زاده ذهن انسان باشند) بلکه تصادف ها پيش مي برند. عنصر تصادف يا همان بحث عدم موجبيت يکي ديگر از وجوه پسامدرنيستي متن است. از طرفي داستان سعي در ادغام دو جهان واقعي و داستاني دارد. (تاريخ و متن) اشاره مستقيم متن به اشخاص و رخدادهاي واقعي در بافتي داستاني و در هم تنيدن اين دو جهان در يکديگر از ديگر وجوه پسامدرنيستي متن است.

پايان بندي؛ به تعبيري مي توان گفت داستان در پايان بخش دوم، زماني که سين مرده و صاد تبرئه شده است، پايان يافته و آن پرسش ابتدايي در متن اثبات شده است. به خصوص آنکه منطق روايت متن هم از اين بخش به بعد تغيير مي کند و ديگر دغدغه اثباتي - استدلالي ندارد و ما با جهاني واژگونه روبه روييم. اما اگر معيار را محور معنايي متن يعني خشونت به صرف خشونت و بي معنا بودن آن در نظر بگيريم داستان در بخش سوم بيشتر تکميل مي شود. در اين بخش، متن جهاني را نشان مي دهد که تابع منطق خاصي نيست و همان طور که انسان ها روان گسيخته مي شوند، خود بيمارستان هم از هم گسيخته است و هيچ چيزش سر جاي خود نيست. مثلاً معلوم نيست آن بيمارستان به بيماران روان پريش اختصاص دارد يا بيماران سانحه ديده؟ يا چرا با توجه به کارهاي غيرمعمول صاد، باز او را به حال خود رها مي کنند که هر جا خواست برود و هر کار خواست، حتي آدمکشي بکند؟ يا در صحنه پاياني به شکلي نامعمول (خوردن لامپ) به مرگي نامعمول بميرد. (با خوردن لامپ به آن سرعت نمي ميرند.) اينها نشان مي دهد همه منطق ها در اين مکان که مي تواند نمادي از جهان باشد، به هم ريخته است و آشفتگي معناها به آشفتگي شکل ها منجر شده است. پيش مقدمه اين آشفتگي، چاقو خوردن صاد کنار اتوبان است؛ نه چاقو خوردن او منطقي دارد، نه زنده ماندنش به رغم تا دسته فرورفتن چاقو در سينه اش (در حالي که ضارب چاقو را هم بيرون مي کشد و مرگ را حتمي مي کند) و نه حضور پسر موتورسوار و دختر اهوازي، و نه ماندن او يک شبانه روز در کنار جاده. به خصوص اينکه در آخرين لحظه بيهوش مي شود، ولي اينک در بيمارستان است، يعني کسي يا کساني او را به آنجا آورده اند که متن درباره شان حرفي نمي زند. پايان بندي متن آن را در گروه داستان هاي آخر زماني قرار مي دهد؛ سلطه خشونت، تيرگي، اشمئزاز و سقوط معيارهاي عمومي. اين گونه پايان ها اغلب در داستان هاي پسامدرنيستي شکل مي گيرند و نشان دهنده نوع جديدي از گرايش هاي اکسپرسيونيستي هستند.

شخصيت ها؛ از اين دو شخصيت، سين که تهراني است، شخصيتي دست و پاچلفتي، منفعل، حقير، گوسفندوار و ضعيف است. صاد که اهوازي است در ابتداي داستان دست و پاچلفتي و تا حدي ابله است ولي به مرور به شخصيتي فعال، ستيزه گر و انتقام جو بدل مي شود. اين دو شخصيتً حاشيه يي، وامانده و تباه از شخصيت هاي تيپيک داستان هاي جديد هستند. اعمال صاد در مرحله اول، يعني زماني که تمام انديشه اش به زنان مشغول است، تحليلي روانکاوانه مي طلبد و در مرحله دوم که به قتل دست مي زند، تحليلي جامعه شناختي. موضع گيري دوگانه صاد در برابر قتل دختر در اهواز و کشتن تصادفي سين در تهران، نشان دهنده ويژگي اسکيزوفرنيک اين شخصيت است. اما متن نشان مي دهد جهان اسکيزوفرنيک عامل بروز اين ويژگي در صاد شده است.
آدم هايي از جنس کاغذ و کلمه-8
ارباب سلام
محبوبه ميرقديري

سن و سالش به 40 مي خورد - شايد يکي دو سال کمتر يا بيشتر-، بلند بود، تنومند بود و پوست و مويي تيره داشت و نگاهش خسته، خشمگين اما در ته چشم هايش، نگاه ساده و پاک کودکي را مي ديدي که به تو نگاه مي کند، شرم آگين و اين، اين اولين ديدار بازمي گردد به سال هايي دور، به تابستاني گرم، ماه رمضان، آفتابي داغ و من و او که در جاده يي خلوت به هم رسيديم. در واقع من بودم که او را ديدم و کنجکاو شدم از دنبالش بروم؛ رفتم. پابرهنه بود. شلوار چلوار به پا داشت. پيراهني خنک و کلاهي که از برگ خرما بافته شده بود و شلنگ انداز جاده را پشت سر مي گذاشت و گاه به گاه دهانش مي جنبيد. گوش کردم، با مورچه ها حرف مي زد، با گنجشک هايي که از فرط گرما نيمه جان مي نمودند و با درخت کنار کهنسالي که در زير آفتاب چتر زده بود، انگار که خيمه گاه آدمي تنها، آدمي بيابانگرد، مثل او. نشست و من هم چند قدم دورتر از او در سايه درخت نشستم و نگاهش کردم. تکيه زد به درخت، کلاه از سر برداشت و نفسي تازه کرد و من صبر کردم ببينم چه مي کند. با درخت حرف مي زد، پرسوز و گداز مي گفت و از صدق دل، پس آن درخت يک درخت معمولي نبود. خانه جن و پري بود، خانه از ما بهتران و مرد از آنها، از آن جن هاي تب زده و پري هاي تنها کمک مي خواست. به شهادت و شفاعت مي طلبيدشان و قول مي داد اگر کمکش کنند باز هم به ديدارشان بيايد و با دست پر، با شمع، با نبات و با نقل و خرما. از خصوصيات خودش مي گفت، از اينکه دزد و دغل نبوده و چه کارها که نکرده، از جوفروشي و آشپزي تا کارگري و آهنگري تا غواصي و ماهيگيري و باز از خودش مي گفت، از سختکوشي و صبوري اش، مردمداري و صداقتش و در مقابل از نامردي ها، به اينجا که رسيد برق چشمانش دگرگون شد. خشم و کين کودک درونش را پس زد. حالا به اسيري مي ماند زخم خورده. مي غريد و نفرين مي فرستاد و خط و نشان مي کشيد و من از خودم مي پرسيدم چه خواهد کرد؟

صبر کردم تا خستگي درکند و باز از دنبالش رفتم و رفتم تا رسيدم به «سبزآباد» به خيابان «دستک» و به يک دکان کوچک خوراکي فروشي. صاحب دکان خويش او بود و تا آنها حال و احوالي بکنند من رو پله بالايي دکان نشستم و خستگي درکردم و باز، همپاي او شدم تا روستايي که محل زندگي اش بود - «دواس». روستايي کنار دريا و نزديک به بوشهر.

خانه اش يکي از خانه هاي اعياني روستا بود و ديوارهاي تنها اتاقش از سنگ بود و سقف را با بوريا و گل پوشانده بودند. يک گله بز و چندتايي مرغ و خروس داشت و زنش - شهرو - کنار بچه هايش - يک دختر و يک پسر - کنجي نشسته بود وهم زده و نگران به مرد نگاه مي کرد که به آتش زير خاکستر مي ماند، توي آن خانه کوچک، تنها اشياي باارزشي که ديدم دوستان قديمي مرد بودند. يک تفنگ خوش دست، يک تبر از جنس پولاد و يک کارد با جلد چرمي و ديگر، يک عالم بغض، کينه و تلخي که در دل شکسته مرد انبار شده بود و حرف هاي زن مرهم اين زخم کهنه نبودند، هيچ جور، زن مي گفت ببخشد و بگذرد و فراموش کند و من خيال مي کردم از چه کسي يا از چه کساني مي گويد؛بيگانگان؟ آدم هايي که نام و نشان و زبان و دين و آيين شان غريب است و نامانوس؟ شما هم نظر مرا داريد؟ گمان تان رفته است به بيگانگان، آدم هايي از سرزمين هاي دوردست؟ کاش چنين بود، از اهالي دواس پرسيدم و آنها بعضي به ريشخند و بعضي به حسرت و اندوه نشاني اين مارهاي خوش خط و خال را دادند و من ناباور و بهت زده پيشتر رفتم. از دنبال مرد که اين بار پيراهن و شلوار کتان سفيد پوشيده بود و کلاه نمدي نخودي رنگ به سر داشت و رفقاي قديم- تفنگ و تبر و کارد را زير چوخه يي نو پنهان کرده بود و مي رفت تا کاري کند کارستان و من هم قدم به قدم دنبالش مي کردم و به زمزمه و نجوا با او سخن مي گفتم. غرور و غيرت و شهامتش را تحسين مي کردم و اما به زبان بي زباني مي کوشيدم حالي اش کنم که اين راه و اين کار بي فايده است. مي گفتم علف هرز را از اينجا بکني يک جاي ديگر سبز مي شود و گلوله هاي تو محال است اينها را ريشه کن کنند. مي داني چرا؟ با نرمش مي پرسيدم و او مي غريد و من خود جواب مي دادم؛ «چون خاک خراب است، شوره زار است، شخم نخورده، آب کافي نخورده.» پاسخم سکوت بود و نگاهي دژم و من از سر مي گرفتم.

- اينها تخم و ترکه شيطانند،

و او نهيب مي زد؛ «ها، فهميدم مي خواهي که بسپارم شان به خدا، به روز قيامت، ها؟»

و تا من حرفي بزنم مي گفت؛ «نه همين دنيا حسابم را با اينها صاف مي کنم.» و من جواب مي دادم؛ «درست بايد مجازات شوند ولي نه به دست تو. به جواني خودت، به زن و بچه ات فکر کن.» و او جواب مي داد؛ «براي سربلندي زن و بچه ام اين کار را مي کنم.» و من که حالا ديگر دنبال او مي دويدم و عرق مي ريختم جوابش مي دادم؛ «بايد دنبال يک راه ديگر بود. دو کلام حرف حساب که مو به درزش نرود.» و او مي خنديد؛ «حرف؟» و من جوابش مي دادم؛ «نه شفاهي، مکتوب. تفنگ تو بايد پشت اين لوح مکتوب باشد، مي فهمي؟» و با شرم و اندوه نگاهش مي کردم. کاري از دست من برنمي آمد دل بازگشتن هم نداشتم.

مي خواستم همراهش باشم، همراه مردي که به ناحق مالش را، حاصل کار و تلاش چندساله اش را خورده بودند و تحقير و توهينش کرده بودند و حالا چه مي شد؟ سايه به سايه اش رفتم و رفتم تا رسيدم به اولين قرارگاه و صدايش را شنيدم؛ ارباب سلام. و ديگر صداي رفيق قديمي اش، تفنگ بود و همهمه مردم که چه دل سوخته بودند و مرد بعد هر قرار و هر ديدار بزرگ و بزرگ تر مي شد، در خيال اين مردمان که مورچه وار از پي او مي رفتند و نامش را تکرار مي کردند؛ محمد. مي خواهيد بيشتر بدانيد؟ اين محمد آدم تنهايي است، کس و کاري ندارد الا زنش- شهرو- و دو بچه اش. آدم هايي از جنس کاغذ و کلمه، ساکن کتاب داستاني به نام «تنگسير».

داستان «تنگسير» را صادق چوبک نوشته است.
آنتون چخوف از چشم برادر
مژده دقيقي

همزمان با صدوپنجاهمين سالگرد تولد آنتون چخوف، نويسنده نامدار روس، ترجمه انگليسي خاطرات ميخائيل چخوف از برادرش آنتون در پانزدهم ژانويه امسال منتشر شده است. «آنتون چخوف به قلم ميخائيل چخوف» را انتشارات پلگريو مک ميلان به صورت مصور در 256 صفحه در انگلستان منتشر کرده و قيمت آن 17 پوند و 99 پنس است. اين کتاب که براي نخستين بار به انگليسي منتشر مي شود، در 1933 در روسيه منتشر شده و تصويري جذاب و به يادماندني از آنتون چخوف و حلقه دوستانش به دست مي دهد. خاطرات ميخائيل چخوف روايتي دست اول از زندگي مردي است که نه تنها نبوغ ادبي بلکه ضوابط اخلاقي قهرمانانه اش درخور ستايش است. ترجمه انگليسي اين خاطرات را يوجين الپر انجام داده که بيشتر از بيست سال است به کار ترجمه مشغول است و پيش از خاطرات ميخائيل چخوف، پنج نمايشنامه مهم آنتون چخوف را ترجمه کرده است.

آنتون چخوف صدها داستان کوتاه نوشت و بسياري از صاحب نظران او را مهم ترين و تاثيرگذارترين داستان کوتاه نويسً همه اعصار مي دانند. «بانو و سگ ملوس»، «اتاق شماره 6»، «نامزد»، «آوازه خوان»، «زن پرحرف» و «دشمنان» از داستان هاي به يادماندني او هستند. نمايشنامه نويس چيره دستي هم بود و چهار نمايشنامه مهمش- «مرغ دريايي»، «دايي وانيا»، «سه خواهر» و «باغ آلبالو»- امروزه در شمار آثار نمايشي کلاسيک جهان هستند. چخوف تقريباً در تمام دوران فعاليت ادبي اش به حرفه پزشکي مشغول بود و خودش در اين مورد گفته است؛ «پزشکي زن قانوني من است، و ادبيات معشوقه ام.»

ميخائيل چخوف در اين کتاب با سبکي که يادآور سبک واقع گرا، صميمي و پوياي آنتون چخوف است، خاطرات و توصيف هاي جالبي ارائه مي کند و خواننده را با خود به دنياي خانواده چخوف مي برد و با زندگي استثنايي اين داستانسراي بزرگ آشنا مي کند. به سراغ مکان هايي مي رود که برادرش در آنها زندگي و کار مي کرده، و آدم هايي را معرفي مي کند که او مي شناخته و دوست داشته. ميخائيل چخوف که شاهد سال هاي شکل گيري و بلوغ هنري اين نويسنده محبوب بوده، در خاطرات خود به ماجراهايي مي پردازد که الها م بخش آثار جاودانه برادرش مانند «مرغ دريايي»، «راهب سياهپوش» و «استپ» بوده اند. ميخائيل که در 1936 در 71سالگي در يالتا از دنيا رفت، علاوه بر آنکه دستيار و منشي برادر بود، خود نيز نويسنده و رمان نويس بود. نقش او در مقام نويسنده زندگينامه برادرش در 1905 آغاز شد که از او خواستند خاطراتش را در مجله يي در مسکو منتشر کند.

خاطرات ميخائيل چخوف در 10 فصل تنظيم شده است؛ اجداد ما، کودکي ما در تاگانروک، نخستين سال ها در مسکو، نشريات ادبي مسکو، پزشک جوان، نخستين نمايشنامه ها، شهرت، سفرهاي آنتون، مليخووو، و سال هاي پاياني. وفاداري به خانواده خاطرات ميخائيل را از دوران کودکي تعديل مي کند. اشاره گذراي او به «تنبيه بدني گاه و بيگاه» با خاطرات تلخ آنتون در تقابل قرار مي گيرد. چخوف مي گفت در کودکي هرگز کودکي نکرده است و جايي نوشته بود؛ «هر روز صبح که از خواب بيدار مي شدم، اولين فکرم اين بود که آيا امروز کتک خواهم خورد.» ولي ميخائيل خوي حيواني پدر زاهد مآب شان را بي اهميت مي شمارد و توصيفش از زادگاهشان تاگانروک -«شهري جديد با ساختمان هاي قشنگ و خيابان هاي مستقيمي که دو طرف شان درخت کاشته اند»- با توصيف آنتون از اين شهر پرت در جنوب روسيه متفاوت است؛ «کثيف، ملال آور، خالي، رخوتناک، با مردمي بي سواد.»

خاطرات ميخائيل از مبارزه خانواده براي بقا در مسکو به واقعيت نزديک تر است. بعد از ورشکسته شدن دکان خواربارفروشي پدر در تاگانروک، ناگزير از دست طلبکاران به مسکو گريخته اند. با اينکه همگي در يک اتاق چپيده اند، سه نفرشان زير راه پله مي خوابند، يا بخشي از زيرزمين نمور کليسايي را اجاره کرده اند، توانايي حيرت انگيزي براي کار کردن دارند. ميخائيل پنجً صبح بيدار مي شود تا براي خانواده غذا تهيه کند، و بعد از آنکه به زحمت شهريه اش را فراهم مي کند، در سوز و سرما با لباس نامناسب دو کيلومتر تا مدرسه پياده مي رود و اغلب از سرما به گريه مي افتد. آنتون که بيشترين بخش از مسووليت خانواده را به دوش دارد، در رشته پزشکي در دانشگاه تحصيل مي کند؛ اوج دوران اختناق تزاري است و دانشگاه مملو از خبرچين هاي پليس. ولي در مسکو و سن پترزبورگ، با وجود سرکوب و سانسور تزاري، خلاقيت موج مي زند. کار ادبي آنتون با نوشتن قطعات کوتاه طنز براي مجلات فکاهي شروع مي شود. در قسمت تاثيرگذاري از کتاب او را مي بينيم که با انگشتان يخ زده مجله يي را که تازه خريده ورق مي زند و با خوشحالي خبر مي دهد که براي نخستين بار يکي از نوشته هايش را پذيرفته اند. مردم مجلاتي با پاورقي هايي از قبيل «قتل در حمام هاي چيني» را مثل ورق زر مي برند. کتاب ها را از بساط دستفروش ها قاپ مي زنند. دانشجوها درباره تالستوي و تورگنيف بحث مي کنند. چايکوفسکي با احترام عکس امضاشده خود را به آنتون هديه مي کند. چخوف با لًويتان، نقاش معروف روس، دوستي نزديکي پيدا مي کند و رابطه عاشقانه جنجالي لويتان الهام بخش نمايشنامه «مرغ دريايي» مي شود. در خاطرات ميخائيل بخش هاي جذابي درباره آدم ها و رويدادهايي هست که تخيل چخوف را برمي انگيختند. بر اساس اين خاطرات، سفر طاقت فرساي آنتون چخوف به اردوگاه محکومان جزيره ساخالين در 1890 به دليل خواندن يادداشت هاي ميخائيل از يک سخنراني درباره اين اردوگاه بود. چخوف طي سه ماه اقامتش در اين جزيره با 10هزار محکوم گفت وگو کرد و حاصل اين سفر تک نگاريً جامعه شناختي او با عنوان «جزيره ساخالين» بود که وضعيت اسفناک اين زندانيان را اندکي بهبود بخشيد.

علاقه آنتون چخوف به پيشرفت اجتماعي روسيه در خاطرات برادرش مشهود است. بي اعتنا به بيماري سل که او را در 44سالگي از پا درآورد، پيوسته مدرسه و کتابخانه و بيمارستان تاسيس مي کرد و در مواقع قحطي و شيوع وبا و حصبه به کمک مردم مي شتافت. خاطرات ميخائيل چخوف از برادر، خواننده را با وجه ديگري از شخصيت آنتون چخوف آشنا مي کند و نشان مي دهد که نمايشنامه هاي جاودانه و صدها داستان او که تصوير بي بديلي از روسيه پيش از انقلاب در آنها ثبت شده است، تنها دستاوردهاي زندگي اين نويسنده سرشناس نيستند.
نگاهي به مجموعه داستان انتخاب اثر سيمين دانشور
زن هدف

سارا خاک نژاد

سيمين دانشور نخستين زن ايراني است که به صورت حرفه يي در زبان فارسي داستان نوشته است. مهم ترين اثر او سووشون است که نثري ساده دارد و به 17 زبان ترجمه شده است و از جمله پرفروش ترين آثار ادبيات داستاني در ايران به حساب مي آيد. از آثار ديگر وي مي توان به مجموعه داستان هاي کوتاه «آتش خاموش» و «شهري چون بهشت» و «به کي سلام کنم» اشاره کرد. مهم ترين آثار دانشور پس از انقلاب اسلامي ايران، رمان هاي «جزيره سرگرداني» و «ساربان سرگردان» است.

مجموعه داستان انتخاب شامل 16 داستان کوتاه است که آن را نشر قطره به چاپ رسانده است. در اين مجموعه که مضاميني اجتماعي- انساني دارد، نويسنده خيلي دغدغه ايجاز ندارد و با حوصله به همه ابعاد ماجرا پرداخته است، لذا گاه بعضي از داستان ها دچار اطناب شده اند، مانند «مرز و نقاب، از خاک به خاکستر و...» همچنين دغدغه برخي از داستان هاي اين مجموعه مشکلات و مسائل انسان امروز و پيچيدگي هاي روح او نيست، بخصوص اينکه پرداخت بعضي از داستان ها تکراري هم هست مانند «انتخاب، روزگار اگري و...»

اولين داستان اين مجموعه «لقاءالسلطنه» نام دارد که در آن تشريفات و فخرفروشي که از دغدغه هاي برخي قشرهاي مرفه است به سخره گرفته مي شود. ويژگي اصلي سبک اين داستان، استفاده از طنز است. راوي اين داستان به گفته خودش؛ «با چه والذارياتي و چه خرج و مخارجي يک خبرنگار را خر کردم تا با من مصاحبه کند.» اما همين قاعده که ابتداي داستان تعيين مي شود، گاه از سوي راوي فراموش مي شود و راوي طوري در روايت وقايع غرق مي شود که انگار خبرنگاري وجود ندارد و پرسش هاي خبرنگار هم مصنوعي به نظر مي رسد. مساله ازدواج که محور اصلي اين داستان است، يکي از مشکلات اساسي جامعه ماست و دانشور با ديدي طنزآلود به اين مشکل توجه کرده و از طريق نقد رفتارهاي برخي اشخاص، غلط بودن معيارهاي آنها را نشان داده است.

يکي ديگر از داستان هاي اين مجموعه «انتخاب» نام دارد که عنوان خود مجموعه هم از آن گرفته شده است. موضوع اين داستان چندان نو نيست و پايان آن بسته است. البته پايان باز يا بسته نمي تواند ملاکي ارزشي براي داستان باشد و اين جهان بيني متن است که تعيين مي کند پاياني باز يا بسته باشد. راوي که نوجوان است بعد از سال ها پي مي برد پدر و مادري که تاکنون با آنها زندگي مي کرده است، پدر و مادر واقعي او نيستند و آنها او را به فرزندي پذيرفته اند. در ابتدا از اين موضوع به شدت ناراحت مي شود، طوري که از خانه مي گريزد، ولي در پايان، با آغوش باز به سوي آنها برمي گردد. «دست در گردن مادر و پدر دروغي ام انداختم و اشک هر سه مان به هم آميخت.» پس زمينه تاريخي داستان به دوران ارباب و رعيتي اشاره دارد. در اين داستان نسبت زيباشناختي توصيف و روايت به سود توصيف است و توصيف بخش بزرگ تري را بر عهده گرفته است.

داستان «برو به چاه بگو» داستاني ديگر از اين مجموعه به نقد زندگي روشنفکران در ايران مي پردازد. مردسالاري در ايران ريشه يي عميق دارد و حتي اين گرايش در ميان روشنفکران نيز به شدت شايع است. يکي از آنها شوهر راوي داستان است؛ «اين پيشکسوت تاريک فکران و اين قلم به دست سطحي، جيره مرا هر روز مي دهد و با اين وسيله تخليه رواني مي کند.» زن ابتدا منفعل است، اما در پايان متحول مي شود و نسبت به اعمال شوهرش کنش نشان مي دهد. اين تحول داستان را از نظر معنايي ارزشمند کرده است؛ «نامه يي برايش نوشتم؛ فعلاً مهريه ام را به اجرا مي گذارم و در دادگاه خانواده براي جدايي مي بينمت.» هر داستاني که در آن شخصيت انفعال را نفي کند پوياست و از نظر ذهني خواننده را متحول مي کند.

داستان «ساواکي» روايتي غم انگيز از يک فرمانده ساواک است که بيشتر شبيه داستان- خاطره است. ديدگاه اين داستان دوگانه است. گاه سوم شخص محدود به ذهن فرمانده ساواک و گاه که در ذهن فرمانده مي رود به اول شخص بدل مي شود. خواننده نمي داند وقايعي که در اين داستان آمده تا چه حد منطبق با واقعيت است و شخصيت هاي داستان آيا در جهان واقع هم وجود دارند يا نه؟ البته اين سوال چندان مهم نيست چون مساله داستان چيز ديگري است. مايه هايي از طنز در اين داستان هم وجود دارد. تنها زن اين داستان «محبوبه» همسر فرمانده ساواک طوري وابسته به سنت مردسالارانه است که وقتي فرمانده ساواک به او مي گويد خودسوزي کن، اين کار را مي کند. «محبوبه بنزين روي خودش ريخت و کبريت کشيد. دود ساواکي بودن شوهر به چشم او هم مي رفت.» اين داستان هم مانند بعضي ديگر از داستان هاي اين مجموعه پايانش بسته است چرا که فرمانده ساواک از همه کارهاي گذشته خود پشيمان مي شود و از خدا طلب بخشش مي کند. پرسش اصلي داستان اين است؛ چرايي انقياد برده وار زن و پيچيدگي جامعه يي که فرمانده ساواک به سادگي و به رغم اعمالي که انجام داده، مي تواند صرفاً از خدا طلب بخشش کند؟

هشتمين داستان اين مجموعه «ميزگرد» نام دارد که فراداستان است. در اين فراداستان از چهره هاي شاخص حماسي- اسطوره يي ادبيات ايران ساخت شکني شده است. به نظر نگارنده اين داستان تکنيک درخورتوجهي دارد و سخنان شخصيت ها پراکنده، آشفته، گلايه آميز و گاه پرخاش جويانه است، تا آشفتگي جهان را به خواننده نشان دهد و قطعيت هويت آنها را در هم بشکند. اين داستان پسامدرنيستي نمونه موفقي از اين گروه است که مي تواند مورد توجه نويسندگان جوان قرار بگيرد مثلاً در اين داستان اخوان ثالث به شکلي جذاب خطاب به حافظ مي گويد؛ «اي خواجه بي همتا، پدر شما را درآورده اند. شما را مدام گوربه گور مي کنند. جورواجور ديوان و تفسير و شرح و تاويل درباره شما قلمي مي کنند. واژه نامه برايتان سرهم کرده اند.»

«روزگار اگري» داستان ديگر اين مجموعه روايت جنگ و تبعات آن است. لحن روايت طنزگونه است. استاد محمود که شيرواني کوب است، پسري دارد که جايزه قرائت قرآن را براي شهرشان مي گيرد، بعد مدرسه را رها مي کند و به جنگ مي رود و شهيد مي شود. اين داستان را مي شود نقد مطالعات فرهنگي هم کرد. قهوه خانه، غذاي سنتي همچون ديزي آبگوشت، چاي و قليان، زينت دادن عکس شهيد با گلايل سفيد، آوردن چلچراغ و حجله قاسم، سينه و زنجير زدن و... فضاي بومي و فرهنگي ايران را براي ما تا حدي رسم مي کند. البته خرده هايي هم مي شود به داستان گرفت. استاد محمود شخصيت اصلي که البته ساده لوح هم هست تا به حال اسم شهر شيروان و همچنين خاقاني شيرواني را نشنيده است. حتي نمي داند رقاصه چه جور آدمي است. کسي که نمي داند يوسف کنعاني امام بوده يا پيغمبر؟ و فکر مي کند کوچه کنعاني ها در محله کليمي ها است. البته شايد در واقعيت اين گونه شخصيتي به سختي پيدا شود ولي نويسنده او را به هدف بيان معناهايي خاص، خلق کرده است. نکته بعد درباره پايان بندي داستان است. استاد محمود در آخر داستان به نظر مي رسد که بعد از شهيد شدن پسرش مي ميرد ولي در پاراگراف آخر يکدفعه زنده مي شود و ژانر داستان از واقع گرايي به شگفت تغيير مي کند و خواننده را متحير مي کند و در سرگرداني مي گذارد؛ «استاد محمود سکه ها را از روي چشم هايش برداشت. پا شد و نشست و گفت؛ اما من نمرده ام.»

آخرين داستاني که به آن اشاره مي کنيم داستان «باغ سنگ» نام دارد که از نظر شيوه نگارش و مساله داستان از بهترين داستان هاي اين مجموعه است. در اين داستان الماس با پسرخاله اش جواد ازدواج مي کند و بعد به خاطر اين وصلت قوم و خويشي صاحب اولاد عقب مانده يي به نام فيروز مي شود. جواد که الماس را مقصر عقب مانده شدن فيروز مي داند تا آنجا که مي تواند، به آزار و اذيت آنها مي پردازد. جواد پنهاني به الماس خيانت مي کند و همه اش درصدد آن است که مال و اموال الماس را تصاحب کند. در آخر داستان الماس همه داروندار جواد را در چمدان مي گذارد. خانه اش را مي فروشد و با فيروز و کلفتش رقيه به دنبال زندگي تازه يي مي رود.

پايان داستان باز است و اين سوال براي خواننده پيش مي آيد که الماس بعد از فروختن خانه و ترک کردن جواد چه سرنوشتي در انتظارش است و چگونه مي خواهد به زندگي خود ادامه دهد؟ البته قصه باغ سنگ که الماس براي رقيه و فيروز تعريف مي کند، کمي طولاني است و چون مانند سنت کهن شرقي قصه در دل قصه است، بهتر بود با ايجاز بيشتري گفته مي شد.

عناوين اين صفحه
بي معنايي خشونت
ارباب سلام
آنتون چخوف از چشم برادر
زن هدف

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام