شنبه، 3 بهمن 1388 - شماره 2158
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه نخست
گفت وگوي منتشرنشده با بهمن جلالي
سليقه هايمان نابود شده

هدي امين

آخرين مجموعه يي که از آثار بهمن جلالي در ايران به نمايش درآمد مجموعه يي با عنوان «از خاک، با خاک، در خاک» بود؛ مجموعه عکس هايي از شهرهاي کويري ايران که به قول خود «جلالي» و آن طور که از عنوان مجموعه اش هم برمي آيد گفتاري درباره زندگي است. جلالي از عکاسان دوران انقلاب و جنگ است، سال ها به عکاسي مستند پرداخت و از دوره يي به بعد به سمت نوعي از عکاسي هنري روي آورد و دست به کار ساختن مجموعه کلاژهايي از زنان قاجاري شد. اما نکته يي که در کارنامه او درخشان تر از ساير فعاليت هايش جلوه مي کند حضور مستمرش در امر آموزش عکاسي و نقش او در پرورش تعداد کثيري از عکاسان جواني است که از دوم خرداد سال1376به بعد در عکاسي مستند و مطبوعاتي ايران درخشيدند. در گفت وگوي زير که به منظور چاپ در ويژه نامه يي آموزشي در اوايل سال جاري انجام شد و به دلايلي منتشر نشد او از گروه سه نفره متشکل از کاوه گلستان، کاوه کاظمي و خودش به عنوان معلماني که بيشتر به سمت عکاسي مستند گرايش داشتند، نام مي برد؛ «کاوه گلستان که فوت شد، کاوه کاظمي هم بيرون آمد و فقط من ماندم.» حالا ديگر او هم رفته است.

گفت وگوي حاضر حول محور آموزش دانشگاهي در رشته عکاسي شکل گرفت. جلالي با بيش از 20 سال سابقه تدريس در دانشگاه هاي دولتي و خصوصي انتقادها و پيشنهادهاي زيادي در زمينه آموزش عکاسي در ايران مطرح مي کند که در صورت عملي شدن مي تواند روح تازه يي به فضاي آموزش عکاسي کشور بدمد. از آنجا که اين گفت وگو در زمان نمايش آخرين مجموعه عکس هايش انجام شد در بخش کوتاهي درباره اين مجموعه نيز صحبت شده است که بي شک خالي از لطف نيست.

---

-در ابتدا بفرماييد از چه زماني تدريس عکاسي را شروع کرديد؟

بعد از انقلاب اولين جايي که من را خواستند مدرسه صدا و سيما بود که رشته هاي تخصصي صدا و سيما را درس مي داد و عکاسي هم در دل رشته هاي ديگر بود. اين مرکز بعد از انقلاب فرهنگي، گروهي از جمله بنده را دعوت کرد که براي مقطع کارشناسي تمام رشته ها برنامه ريزي کنند. حاصل اين قضيه يک کتاب برنامه درسي شد. بعد دانشگاه تهران قرار شد عکاسي بگذارد که مطمئن نيستم ولي فکر مي کنم آن برنامه را دکتر هادي شفائيه نوشت. هر دو اين برنامه ها در شوراي انقلاب فرهنگي قبول شد. نتيجتاً مدرسه صدا و سيما و دانشگاه تهران شروع به کار کردند. تصورم اين است که سال هاي بعد دانشگاه آزاد و هنر برنامه دانشگاه تهران را گرفتند. در مورد اينکه اين برنامه ها درست است يا نيست، صحبت هاي زيادي شده است ولي در برنامه ريزي که ما داشتيم سه نکته وجود داشت که در برنامه هاي دانشگاه هاي آزاد و هنر و تهران نبود. تمام دروس ريزدرس و روش تدريس داشتند و محتوا و سرفصل ها مشخص بود. نتيجتاً استادي که مي آمد با يک برنامه ريزي از قبل پيش بيني شده روبه رو مي شد که بايد آنها را درس مي داد و در ضمن تجربيات خودش را هم به آنها اضافه مي کرد. يک نکته ديگر که در اين برنامه از روز اول فکر شده بود اين بود که براي هر درسي يک کتاب درسي تهيه کنيم. چون ما تاليف نداشتيم، نتيجتاً بودجه يي در نظر گرفتند و براي 80 درصد دروس، کتاب ترجمه شد. مثلاً تاريخ عکاسي جهان، نوشته «نيو هال» ترجمه شد يا براي دروس استوديو دوربين بزرگ تهيه مي شد و... اين برنامه بهتر از برنامه دانشگاه هاي ديگر بود. من تا به حال که بيش از 20 سال در دانشگاه آزاد هستم (البته به طور ناپيوسته) متاسفانه ريزدروس نديدم.

-بنابراين هر استاد با سليقه و معيارهاي خودش کلاس را پيش مي برد.

گرفتاري همين جا است. نکته ديگر اينکه دانشگاه هاي تهران و هنر اصلاً کتاب درسي تهيه نکردند. يعني فکر مي کنم رشته عکاسي تنها واحد دانشگاهي است که اصلاً براي آن کتاب تاليف يا ترجمه نشد. وقتي شما دروسي را پايه ريزي کرديد که نه ريزدروس اش مشخص است و نه کتاب آموزشي مشخص دارد، نتيجه اين مي شود که هر معلمي هر کتابي را که دوست دارد و هر چيزي که دلش مي خواهد بر اساس تجربيات و سليقه خودش سر کلاس مي گويد.

-دانشگاه تهران که گفتيد برنامه درسي نوشته هادي شفائيه را داشت؟

من سه، چهار بار آنجا درس دادم، ولي چيزي تحت عنوان ريز دروس نديدم. آن برنامه آقاي شفائيه را هم من نديدم ريز دروس داشت يا نداشت. يک مشکل ديگر که زاييده همان دوره است اين است که ما عکاسي را تعريف نکرديم و بعد آن را به دانشگاه ببريم. يعني ما عکاسي را برديم در دانشکده هنرهاي تجسمي دانشگاه تهران، ولي تعريف نکرديم که اين رشته يي از شاخه هنرهاي تجسمي است يا نه؟ آورديم در دانشکده هنر آزاد، باز هم بدون تعريف.

-حالا به نظر شما عکاسي زيرشاخه هنر هاي تجسمي است يا نه؟

بستگي دارد که چطور آن را تعريف کنيم. اگر عکاسي را اين طور تعريف کنيم که به عنوان يک رشته هنرهاي تجسمي باشد پس اين برنامه به دردش نمي خورد. اگر به عنوان يک کار تکنيکي نگاه مي کنيد، باز هم اين برنامه درست نيست. نتيجتاً يک برنامه ملغمه يي از همه چيز است؛ عکاسي تبليغات، پرتره، طبيعت، تاريکخانه، نقد عکس و... دانشجو از هر تکه اينها بخشي را ياد مي گيرد که با آن هيچ کاري نمي تواند بکند. نه شغل پيدا مي کند نه آدم هنرمندي مي شود. آنهايي که شغل پيدا کردند يا هنرمند شدند هم از تلاش خودشان بود.

-آن برنامه يي که در آن شما نوشتيد امروز چقدر کاربرد دارد؟

مشکل ديگر همين است که اين برنامه ريزي 30 سال پيش انجام شده است. تمام رشته هاي دانشگاهي ظرف اين 20- 15 سال دگرگون شده اند. اصلاً به قدري روش ها و تکنيک هاي نوين آمده است که قابل مقايسه با 15 سال پيش نيست. دانشکده هاي فني مثل شريف، اميرکبير و تهران به دليل حضور استاداني که دانش جهاني داشتند و به دليل اينکه تکنولوژي معاصر را وارد سيستم آموزش کردند، بسيار پيشرفته اند. دانشجوي دانشگاه شريف، اميرکبير و فني تهران را در همه جاي دنيا قبول دارند، ولي برعکس اينها دانشکده هاي هنر ماست که جريانات امروز نه در دروس آن و نه در بحث ها و راهنمايي هاي هيات علمي وجود ندارد. من بارها متذکر شده ام که برنامه ريزي قبلي براي رشته عکاسي که ظرف اين 15 سال کاملاً زير و رو شده و بحث هاي نوين تئوري و تکنيک هاي مختلف امروزي در آن وارد شده است، ديگر کارايي ندارد و بايد هياتي اين برنامه ريزي را به روز کند و به شوراي انقلاب فرهنگي ارائه کند تا آنها تصويب کنند. جوابي که مي شنوم اين است که اين کار از لحاظ اداري مشکل است. پس چطور دانشکده هاي ديگر اين کار را کردند؟

-خب اين مساله به همان نگاه کلاني که به حوزه هاي فرهنگي از جمله هنر وجود دارد برمي گردد.

مي گويند شوراي انقلاب فرهنگي قبول نمي کند. چطور اين حرف را مي زنند؟ من مسلم مي دانم آنها استقبال مي کنند از اينکه يک رشته دانشگاهي برنامه اش را به روز کند و تحويل دهد. حالا مي رسيم به اينکه اين برنامه را چه کسي بايد تغيير دهد؟ هيات علمي بايد اين کارها را بکند که بالاترين مرجع دانشگاه است، ولي هيات علمي ترجيح مي دهد همين برنامه باشد، چون با عرض معذرت خودش هم از پديده هاي نوين مطلع نيست و از طرف ديگر اصلاً مساله حرفه يي اش نيست، بلکه فقط مدرسي است که بيايد تا پنج سال و 10 سال ديگر هم همين ها را بگويد.

-در دانشگاه تاکيدي هم بر تبعيت از اين برنامه قديمي وجود دارد؟

نه، اتفاقي که در دانشکده ها مي افتد اين است که بعضي از معلمان که بر عکاسي روز اشراف دارند، در دروس خودشان تئوري هاي نوين و مسائل فني تازه را مي گويند، ولي اين عمل نمي کند. شما استادي را داريد که در مورد نظريات امروز هنر و عکاسي روز صحبت مي کند، ساعت بعد استاد ديگري از 30 سال قبل صحبت مي کند. دانشجوي بيچاره نمي تواند اينها را به هم ربط بدهد. بنابراين بخش زيادي از دانشجوياني که فارغ التحصيل مي شوند، فلاش و چتر مي خرند و عکس عروسي مي گيرند. سوال من اين است که اگر مي خواستي اين کار را بکني، چرا چهار سال اينجا پول دادي و زحمت کشيدي؟ پنج ماه پيش آدمي که اين حرفه را دارد مي رفتي بهتر از اينجا ياد مي گرفتي.

-عناوين واحد هاي درسي چگونه شکل گرفته است؟

ببينيد، تعاريف دروس چون مشخص نيست، هر کس به سليقه خودش عمل مي کند. مثلاً ما مي گوييم کارگاه عکاسي شش، اسمش کارگاه است و دانشجو بايد عکاسي مستند ياد بگيرد. حالا مي گويند استاد اين درس هفته يي 20 ساعت بايد درس بدهد. اصلاً کجاي دنيا اين کار را مي کنند؟ معني کارگاه اين است که استاد پروژه را به دانشجو بدهد و برود. سه هفته ديگر کارهاي دانشجوها را ببيند، راهنمايي کند و... اسم اين کارگاه است، نه 20 ساعت کلاس آموزشي. ارسطو را هم بياوري نمي تواند اينقدر حرف بزند. اصلاً چه مي خواهي بگويي؟ من هم مي گويم خداحافظ شما، من نمي توانم. هر درسي دارند 20 ساعتي است. چرا؟ چون دانشجو بايد 143 واحد پر کند و دروسي که براي او گذاشته اند اين اندازه نيست. پس آمدند خيلي از درس ها را هشت واحدي کردند و با چهار، پنج تا از اين کارگاه ها حجمي از واحدها را پر مي کنند.

-در برنامه واحدهاي درسي چه کمبودهايي ديده مي شود؟

يک چيز خيلي جالب است. دانشجوي رشته عکاسي چهار سال عکاسي مي خواند، اما تاريخ 165ساله عکاسي کشور خودش را نمي شناسد. 10 عکاس امريکايي مي شناسد، ولي ماشاءالله خان را نمي شناسد. ما تاريخ عکاسي داريم که هفت، هشت سال با دنيا فرق دارد. ما تنها کشور مسلمان دنيا هستيم که چنين تاريخي داريم، ولي دانشجوي ما خبر ندارد. حالا در بعضي دانشگاه ها کمي فرق دارد. مثلاً دانشگاه تهران فکر مي کنم در برنامه درسي شان تاريخ عکاسي ايران نيست، ولي به دليل وجود برخي استادان اين درس تدريس مي شود. برنامه دانشگاه هاي تهران، آزاد و هنر به نظر من يکي است، فقط بستگي به معلم ها دارد که هر کدام به تشخيص خودشان برنامه را کنار مي گذارند و هر کدام کار خودشان را مي کنند. اين البته بد نيست ولي مشکلي که پيش مي آيد اين است که آنقدر تعاريف شان با هم فرق مي کند و نگاه شان به عکاسي با هم متفاوت است که دانشجو گيج مي شود. گرفتاري ما اين است که اصلاً به طرف عکاسي بومي حرکت نمي کنيم. نمونه هايي که عرضه مي کنيم عکاسي امريکايي است و متوجه نيستيم که عکاسي امريکايي متعلق به آن اقليم است و شکل ديگري مي خواهد.

-شما عکاساني را که به صورت تجربي عکاسي را شروع کرده اند در مقايسه با عکاساني که در اين رشته تحصيل کرده اند چطور مي بينيد؟

عکاسان تجربي دو گروهند؛ يک گروه عکاساني هستند که رشته هاي ديگري خوانده اند و بعد به عکاسي علاقه مند شده اند. در مورد اينها آن رشته يي که خوانده اند خيلي بهشان کمک مي کند چون دانشي دارند که مي توانند از آن دانش براي ديدن، انتخاب و پرورش موضوع استفاده کنند. گروه ديگر خودآموخته هايي هستند که بيشتر مسائل فني را مي دانند، اينها در کار عکاسي شان سال ها درجا مي زنند مثلاً سال ها عکس فوتبال مي گيرند و کارشان را رشد نمي دهند و دريچه تازه يي را باز نمي کنند. از آن طرف اشکال دانشجوهاي ما اين است که مطالعه جنبي نمي کنند و از روزگار و زمانه خودشان خبر ندارند. مي گويند تا نداني نمي بيني. اگر دانشجوها عکس به روز نمي گيرند، به اين علت است که روز را نمي شناسند، زمانه را نمي شناسند. اين هم خاص دانشجو نيست، نسل جوان اين طور شده است، خودش را از همه مسائل کنار کشيده است.

-انتقادي که در مورد دانش آموختگان دانشگاه مطرح مي شود اين است که اينها ذهن شان انباشته از تئوري هايي است که در عمل به درد نمي خورد.

ببينيد ظرف 30 سال اخير فلاسفه نوين دنيا خصوصاً فلاسفه فرانسوي نظرياتي را مطرح کردند؛ ساختارگرايي، پساساختارگرايي، پست مدرنيسم، هنر مفهومي و... و اين نظريات به يکباره در ايران مد شد، در حالي که 20 سال قبل از آن اين نظريات مطرح شده بود. بارت، سوسور، روسو، هايدگر و... يک مرتبه تبديل به يک اپيدمي شد، در حالي که در غرب ديگر قديمي شده بود. هدف از آموختن اين تئوري ها اين است که به نظريه شخصي برسيم نه اينکه همان ها را براي هم بلغور کنيم. گرفتاري ما اين است که از اينها به نظريات شخصي نمي رسيم. اشکال ديگر اين است که هر نظريه در بستري شکل مي گيرد که ممکن است در بستر ديگر عمل نکند. به همين دليل ما نظريه ها را مي خوانيم ولي نمي توانيم از آنها استفاده کنيم چون به ديدگاه شخصي نمي رسيم، فقط آنها را حفظ مي کنيم. ببينيد هر اثر هنري زاييده يک بستر است، آن بستر شرايط اجتماعي، سياسي، فرهنگي و... است. وقتي اين بستر وجود ندارد چگونه اثر هنري شکل مي گيرد؟ وقتي اين بستر را نمي شناسيم، کاري که توليد مي کنيم کاري غيربومي است و وقتي کاري غيربومي است، کپي يا نسخه برداري است يا ايده اش را از جايي ديگر گرفته ايم. براي جهاني شدن بايد اول بومي شد، نمي شود که يک مرتبه پريد توي دنيا. ما نمونه هاي زيادي داريم؛ ساعدي، چوبک، شاملو، هدايت و... ريشه شعر و قصه و داستان همه اينها در اينجا است و از اين ريشه جهاني شده اند. وقتي ما اين ريشه را نمي شناسيم عکس مان بي ريشه است؛ عکس بي ريشه به چه دردي مي خورد؟ اين همه کيوريتوري که مي آيد، عکس هاي ايران را دوست دارند، اما من چند روز پيش يکي از آنها را ديدم، مي گفت خيلي عجيب است، من هر چه عکس مي بينم معلوم نيست مال کجاست. مي گويد من عکسي مي خواهم که پيوندي با اين جغرافيا و زمان داشته باشد.

-در اين صورت ضعفي را که در آموزش عکاسي وجود دارد بيشتر در زمينه تئوريک مي دانيد يا عملي؟

هر دو. از نظر تکنيکي در 15 سال اخير عکاسي کاملاً دگرگون شده است. سيستم آنالوگ آرام آرام از بين مي رود و ديجيتال به جاي آن مي آيد که از نظر نگاه به عکس و نگاه به دنيا، نوع تکنيک، نوع عکس، نوع عرضه کاملاً متفاوت است. از طرف ديگر مرزهاي تعريفي هنرهاي تجسمي در دنيا پاره شده و هنرها به هم چسبيده اند. شما مي توانيد اثري توليد کنيد که بخشي از آن عکس است، يا گرافيک، نقاشي و هر چيز ديگر. مهم اين است که اين ترکيب به اثر هنري تبديل مي شود يا نه. از طرف ديگر دنيا مديوم هاي تازه يي را شروع کرده مثل ويدئو آرت که ما در دانشگاه هايمان چنين چيزي نداريم. بنابراين در اين ماجرا کاملاً عقب افتاده ايم. اين بخش تکنيکي است، اما به نظر من هر تغيير تکنيکي نظريه هاي تازه يي را به دنبال خودش مي آورد و اينها نمي توانند جدا حرکت کنند. ما پيوند اين دو را نمي بينيم. نکته ديگري که براي من عجيب است اين است که الان رسانه هايي مثل اينترنت عالمگير شده اند و کوهي از اطلاعات را در خود دارند که شما مي توانيد نقصان دانشگاه را از اين طريق جبران کنيد. وارد شدن به اينترنت و خواندن مقالات نياز به فهم زبان انگليسي دارد. پس ما در دوره يي هستيم که از ترم اول تمام رشته هاي دانشگاهي مان نياز به زبان انگليسي دارد. ولي دانشجوي ما زبان نمي داند. خب وارد چه مقوله يي از اينترنت مي خواهد بشود؟ در نتيجه فقط در سايت هاي آژانس عکس کليک مي کند و عکس ها را نگاه مي کند، نه مي تواند نظريه عکاس را بخواند نه نقد آن را.

-در مورد نقد به نظر مي رسد کوشش کمتري نسبت به ساير مقولات مي شود.

ما درس نقد عکس داريم، ولي بيشتر برگرفته از نقدها و نظرياتي است راجع به عکاسان عمدتاً امريکايي- چون کتاب هايشان بيشتر است- ولي راجع به عکاسي معاصر ايران هيچ نقدي وجود ندارد. انگار با آن مخالفيم. در صورتي که عکاسي معاصر ايران ظرف 10 سال گذشته توانسته در دنيا خودش را مطرح کند و ده ها نقد بر آنها نوشته شده است.... اصلاً مگر مي شود شما عکاس شويد بدون اينکه چند واحد جامعه شناسي بخوانيد؟ چندين بار پيشنهاد کردم شما اين چهار سال را به اين شکل جلو برويد که دو سال آن را عمومي کنيد، شامل مباني و تکنيک و... از دو سال بعد دانشجوها را انتخاب کنيد. يک دانشجو مي خواهد عکاس تبليغات شود، در دو سال بعد فقط همان شاخه را پيش ببرد يا عکاسي خبر و... اين معجوني که گذاشته ايد به هيچ کاري نمي آيد.

-فضاي آموزشي دانشگاه ها بيشتر به سمت عکاسي هنري است يا خبري و مطبوعاتي؟

در دوره يي در دانشگاه آزاد با حضور چندين نفر از جمله من، مرحوم کاوه گلستان و کاوه کاظمي گرايش به سمت عکاسي مستند بود و نتيجه آن هم تعداد دانشجويي بود که خيلي موفق بودند و جذب مطبوعات دوم خردادي شدند، از جمله پيمان هوشمندزاده، جواد منتظري، حسن سربخشيان که الان عکاس AP است، وحيد سالمي، هنگامه فهيمي و بهروز مهري که هر دو در خبرگزاري فرانسه هستند و خيلي هاي ديگر. اينها آدم هايي بودند که از همين دانشکده بيرون آمدند ولي چون خودشان هم دوست داشتند، فشار معلمان هم باعث شد به اين سمت بيايند. کاوه گلستان که فوت شد، کاوه کاظمي هم بيرون آمد و فقط من ماندم در مقابل يکسري دانشجويي که بيشتر مي خواهند هنرمند شوند بدون اينکه معناي آن را بدانند چون عکاسي خبري مشکل است. از طرف ديگر عکاسي خبري دچار بحران هاي خودش شد و دانشجو ديگر اصلاً جرات رفتن در خيابان و عکس مستند گرفتن را از دست داد. نتيجتاً بيشتر عکس ها، عکس هاي ترکيبي شد که اغلب در فضاي خانه مي گيرند و فکر مي کنند جزء آثار هنري است و هيچ کس هم نيست که بگويد اينها بازيگوشي کودکانه است. از طرف ديگر اسير برنامه هاي فتوشاپ و دوربين ديجيتال شدند. نتيجه اينکه عکس هاي گروهي از دانشجويان عکس هايي بدون معنا شده است. مگر اين دانشکده همان دانشکده يي نيست که 8 ، 9 سال پيش آن آدم ها از آن بيرون آمدند، چطور اين اتفاقات افتاده؟ معلمان هم دانشجو را به طرف نوعي عکاسي بي معنا گرايش مي دهند، عکاسي که نه زمان و نه مکان و نه جغرافيا در آن ديده مي شود و نه زندگي جاري ما.

-اين گروه که صحبت اش را مي کنيد يا به دليل جو جاري و مشکلات جامعه يا علايق خودش، به هر حال عکاسي هنري را انتخاب کرده است. در دوره يي شما جزء گروهي بوديد که بر حسب علاقه يي که خودتان داشتيد عکاسي خبري و مستند را تشويق مي کرديد، حالا عده يي ديگر مي خواهند شاخه ديگري را دنبال کنند. به آنها که نمي شود خرده گرفت، بلکه بايد استاداني باشند که اين گروه را به درستي هدايت کنند.

من مي گويم تنها راهش اين است که شما بعد از دو سال اينها را از هم جدا کنيد تا دانشجو تکليفش روشن شود و مطمئن شود بعد از دو سال تخصصي پيدا مي کند. الان دانشجوي فارغ التحصيل از هر چيزي، ذره يي مي داند. در نتيجه هيچ جا نمي تواند کار کند. فقط حجم وسيعي فارغ التحصيل از دانشکده ها بيرون مي آيند. حالا آمده اند فوق ليسانس هم گذاشته اند. من گفتم به جاي اين کار چهار دانشجو را انتخاب کنيد و بورسيه بدهيد بروند در يک دانشگاه معتبر چند سال کار کنند، بعد از چند سال از آنها به عنوان استاد در دانشگاه استفاده کنيد. جالب است که تمام آنهايي که فوق ليسانس مي گيرند، اصلاً عکس نمي گيرند، چون درگير نظريه ها مي شوند و اولين کاري که مي کنند بعد از گرفتن مدرک به عنوان مدرس استخدام مي شوند يعني همين دانشجويي که در اين ملغمه بي برنامگي، کارشناسي و کارشناسي ارشد خوانده و هيچ تجربه ملموس بومي ندارد وارد تدريس دانشگاه مي شود و آرام آرام مي بينيم عکاسي بومي و ديدگاه نظريه بومي مان از بين مي رود. بنابراين نظريه هايي را حفظ مي کنيم که ما را به عکس نمي رساند. پس چرا در فرانسه مي رساند و اينجا نه؟ چون در اينجا آن بستر وجود ندارد.

-مجموعه «از خاک، با خاک، در خاک» که در گالري راه ابريشم به نمايش درآمده است، چطور شکل گرفت؟

اين مجموعه را من از سال 56 تا 70 کار کردم. موضوع، معماري خاکي يا گلي کوير بود. تعداد زيادي عکس گرفتم و اولين بار 10 سال پيش در دانشگاه هامبورگ اين مجموعه را با صد عکس نمايش دادم. عنوانش هم اين بود؛ «از خاک، با خاک، در خاک». اين سه عبارت در واقع زندگي را نشان مي دهد؛ از خاک مي آييم، با خاک زندگي مي کنيم و در خاک مي رويم که در واقع تعريف اين معماري است؛ يک معماري پيچيده، زيبا و فوق العاده که تمام متريالش را از طبيعت مي گيرد، خودش را مي سازد و همه را به طبيعت برمي گرداند. و اين خيلي زيباست. نکته ديگري که اين معماري دارد اين است که خودش را به طبيعت تحميل نمي کند بلکه خود جزيي از طبيعت است. به خاطر شکلش و آن قوس هاي عجيب و فريبنده اش. نکته ديگر اينکه معماران گمنامي که اين بناها را ساخته اند با کمال آگاهي از تمام نيروهاي طبيعت براي اينکه شرايط زندگي را تغيير دهند، استفاده کردند، ولي ما آرام آرام آن را تخريب کرديم. به جاي استفاده از تکنيک خانه هاي يزدي، روي سقف را ايزوگام کرديم و به جاي استفاده از بادگيرها کولرهاي آبي گذاشتيم. نتيجتاً بلايي سر اين معماري آورديم که ديگر نمي توانيم آن را ببينيم. عکس هايي که در اين مجموعه هست ديگر محال است بتوانيد در دنياي خارجي آن را ببينيد چون اصلاً ديگر وجود ندارند، يا به کلي تخريب شده اند يا تغيير شکل پيدا کرده اند. تمام اينها براي من مهم بود...

-ولي شما تغيير شکل هاي به وجود آمده را در عکس هايتان نياورده ايد.

نه، من براي هر عکس سه يا چهار روز وقت گذاشتم. در درجه اول گشتم تا اين مکان ها را پيدا کنم. براي بعضي از عکس ها فقط يک روز آنجا را جارو کردم چون نمي خواستم به اين معماري بي حرمتي شود. در عکس هاي من يک تکه آشغال پيدا نمي کنيد. بعد منتظر شرايط نوري شدم که نرمي و لطافت به دست بدهد، بنابراين نور مستقيم نمي خواستم. منتظر شدم ابر شود و خورشيد کنار برود. در کنار اين مجموعه کار ديگري که انجام دادم 37 سال عکاسي از معماري بوشهر است. اينها موضوعاتي است که بايد در دانشگاه ها مطرح شود. چيزهايي است که بالاخره تخريب مي شود، زندگي تغيير مي کند و ما هم جماعتي شده ايم که خيلي زود هر چيز تازه يي را مي گيريم و جايگزين مي کنيم، در حالي که نسل من اين طور نبود؛ نسل من نسلي بود که تغيير در آن به کندي اتفاق مي افتاد. يادم است بچه که بودم تا زماني که يخچال خانه مان درش نمي افتاد، يخچال ديگري خريداري نمي شد. در حالي که جامعه امروز ما اصلاً اين طوري نيست، هر محصول جديدي که به بازار مي آيد ما مي خريم. وقتي به اين صورت رشد کرديم، علايق خودمان را به چيزهاي گذشته از دست داديم. در نسل من آدم ها به وسايل مورد استفاده شان علاقه مند مي شدند، الان يک وسيله فقط دو روز براي جوان ما جذابيت دارد، بعد از دو روز آن را دور مي اندازد و جديدش را جايگزين مي کند. خواستيم مدرن و شيک باشيم، اما هيچ کس براي اين جماعت مدرنيته را تعريف نکرد. فکر کرديم اگر از ابزار مدرن استفاده کنيم انسان مدرني خواهيم شد. در حالي که انسان مدرن انسان خردگرا است و ما خرد را کنار گذاشتيم. آشپزخانه هاي مردم را نگاه کنيد شبيه محل فروش لوازم خانگي شده است. شما اين قضيه را در بيلبوردهايي که در سطح شهر نصب شده هم مي توانيد ببينيد. تفال، ال جي، سوني، سامسونگ و... به هر حال مي خواهم بگويم با روحيه يي که پيدا کرده ايم به سرعت گذشته را تخريب مي کنيم. تمام ساختار زيباي معماري خودمان را که براي سبک زندگي ما مناسب بود، کنار گذاشتيم و فقط آشپزخانه اوپن مي سازيم. منظورم سال هاي خيلي دور هم نيست. دهه هاي 40 و 50 که دري باز مي شد به يک هال مي رسيد که تقسيم بندي داشت، راهرويي بود که به اتاق ها هدايت مي شد و... الان در خانه را که باز مي کنيم انگار وارد تعويض روغني مي شويم، آشپزخانه ها هم همه اوپن شده اند و مادر من هم مثل عروسک خيمه شب بازي پشت آشپزخانه اوپن مشغول کارهايش است. وقتي يک چيزي را وارد مي کنيم مسلم بدانيد که چيز ديگري را بايد خارج کنيد. يک اروپايي هيچ وقت به اين گرفتاري نرسيد. او وقتي چيزي را وارد مي کند مسلم بدانيد که براي زندگي بهتر اين کار را مي کند. ولي معماران ما امروز براي ما محل هاي مسکوني درست کرده اند که ما اگر غير از اين بخواهيم اصلاً وجود ندارد. مغازه ها لباس ها و مانتوهايي ارائه مي کنند که مجبوريم همين ها را بپوشيم چون جور ديگرش اصلاً وجود ندارد. سليقه هاي فردي ما را نابود کردند. آدم ها ديگر خيلي با هم متفاوت نيستند. در حالي که در گذشته اين طور نبود. لباس هاي آدم ها با هم فرق داشت. امروز جامعه يي ساخته ايم که ديگر نمي شود آن را تعريف کرد. براي جوان ها هم کوششي نمي شود. من ده ها بار گفته ام سازمان ميراث فرهنگي، بنياد ايران شناسي، بياييد عناويني براي پروژه هاي پايان نامه مشخص کنيد، به دانشجو بگوييد من صد هزار تومان کمک مي کنم که تو اين پروژه را انجام بدهي. الان يک مشت پايان نامه مثل جعبه هاي گز در اتاق روساي دانشکده ها روي هم چيده شده است که هيچ کس آنها را نمي خواند.

-در مورد مجموعه عکس هاي حاضر، بفرماييد آيا عکاسي از معماري کوير با عکاسي از مناطق ديگر تفاوت دارد؟

معماري کوير نرم است، قوس هاي منحني پشت سر هم رديف شده اند و يک مرتبه از ميان آنها يک بادگير 30 متري بيرون آمده است که عکاسي از آن را مشکل مي کند. اما عکس هاي من اصلاً عکس معماري نيست؛ عکس هاي من عکس هاي آدمي علاقه مند است که به اين معماري احترام مي گذارد. بيشتر عکس ها از سقف ها است، چون اين سقف ها براي من چيز عجيب و غريبي است، يکسري نيمه تخم مرغ کنار هم چيده شده بدون اينکه مرز آنها معلوم باشد. انگار خانه ها ساخته شده و يک مرتبه بستر بزرگي از سقف ها روي آن گذاشته شده و اين نظم و آرامش گردي ها براي من زيبا است که در اين مجموعه به دنبال آن بوده ام. اما در مورد بوشهر اين طور نيست، در بوشهر عکس معماري مي خواهم.

-گاهي اوقات معلمان در بعضي موضوعات تاکيد مي کنند که در فلان زمان خاص و فلان نور عکاسي شود، مثلاً در مورد همين موضوع کوير...

ببينيد تاکيد معلم ها بايد فقط اين باشد که در چه نوري چه موضوعي بهتر ديده مي شود. ولي ممکن است تو در يک نور، يک موضوع را بيشتر دوست داشته باشي نشان دهي. يک موقع مي گوييم اين شيء را اگر از اين سمت نور بدهي حجمش بهتر ديده مي شود. اين از نظر تئوري درست است، اما هر کس براي اينکه عکس خاص خودش را بگيرد بايد تکنيک خودش را پيدا کند. نمي شود يک تکنيک واحد را تعميم داد.

-چرا اين مجموعه تا امروز نمايش داده نشده؟

دلم مي خواست همه آنها را با هم نمايش دهم، اما در ايران امکانش نبود. گالري هاي خصوصي اغلب کوچک اند و فضاهاي بزرگ هم دست دولت است که مشکلات خودش را دارد.

يادداشت سياسي
ظرفيت فراملي مطبوعات
عليرضا رجايي

آنچه لوازم رشد و بالندگي فضاي مطبوعات کشور را موجب مي شود يا در مقابل در روند توسعه رسانه ها و افزايش سرانه مطالعه روزنامه ها مانع ايجاد خواهد کرد، نوع نگرش اصحاب مطبوعات و ديدگاه مسوولان دولتي به عرصه رسانه يي و مطبوعاتي است. اساساً اگر معتقد به نوعي از انحصار رسانه يي باشيم در رقابتي نابرابر مغلوب رسانه هاي خارجي خواهيم شد. اما اگر مرادمان برداشتن موانع گردش آزاد اطلاعات در جهت تسريع رسيدن به جايگاه مطلوب مطبوعات باشد نتيجه اين رقابت به گونه يي ديگر رقم خواهد خورد. اين پيش فرض که رسانه ها به صورتي تمام و کمال و به طور صد درصدي بايد در چارچوب و قواعد از پيش تعيين شده يي حرکت کنند نتيجه اش اين مي شود که علاوه بر تضعيف رسانه ها موجي از انتقاد و اتهام به سوي رسانه هايي که تنها قصدشان حرکت در چارچوب هاي حرفه يي فعاليت رسانه يي است به راه افتد. نمي توان انتظار داشت اخبار و تحليل هاي رسانه يي تنها بر اساس موازين و مولفه هايي از پيش تعيين شده باشد. چه آنکه ذات فعاليت رسانه يي و تلاش براي گردش آزاد اخبار و اطلاعات چنين قواعد سخت و غيرقابل انعطافي را برنمي تابد. اگر اتهاماتي را که بعضاً به سوي مطبوعات روانه مي شود تحليل محتوا کنيم درمي يابيم بخش عمده آنها بر پايه درست و صحيحي قرار ندارند. رسانه هايي که بر اساس يک منطق روشن فعاليت شان را بر مبناي رسالت اطلاع رساني و کوشش به منظور گردش آزاد اطلاعات قرار مي دهند، بر پايه منطقي غير از اين از سوي ديگران متهم مي شوند. اين يک اصل است که رسانه ها مجموعه يي از رويدادها را در ميان مردم بازتاب دهند و در کنارش به ارائه تحليل و تفسير موضوعات بپردازند. همواره نياز جامعه بر همين اساس تعريف شده و انتظار اجتماعي از مطبوعات نيز همين است که رسانه ها عطش و نياز آنها را با اخبار و تحليل سيراب کنند. اين دو شاخصه اما بعضاً مورد بي مهري قرار مي گيرد. يک نمونه روشن و اخيرش واکنش برخي جريان ها به بازتاب اظهارات و مواضع آقاي علي مطهري در مطبوعات است. مسلم است که آقاي مطهري به عنوان نماينده و وکيل ملت در مجلس بايد بتواند نظرات خود و ديدگاه هاي مردم را ابراز کند و به تبع آن نيز رسانه ها بايد مواضع وي را انتشار دهند. نمي توان تنها به سخنان نماينده يي پرداخت که مورد تاييد يک جريان است و نماينده ديگري که لزوماً در راستاي منافع آن جريان نيست و از موضعي ديگر سخن مي گويد را بازتاب نداد. گزينش هاي اينچنيني ماهيت فعاليت مطبوعاتي را دچار خدشه خواهد کرد چراکه رسانه ها بايد بازتاب دهنده تمامي نظرات باشند تا رسالت شان محقق شود.

به اين ترتيب اگر اصل اين ماجرا کالبدشکافي شود، اتهام زني ها و ديدگاه هاي محدودنگر و تحديدکننده در راستاي گردش آزاد اطلاعات تعريف نمي شود و تنها درصدد ايجاد يک انحصار رسانه يي با مولفه هاي مدنظر خود است که مطمئناً نمي تواند به بالندگي رسانه ها کمکي کند.

با اين وجود اما بدنه مطبوعاتي ايران توان آن را دارد که از درونش يک رسانه فراملي زاده شود تا بتواند در رقابت رسانه يي و حداقل در حوزه رسانه هاي مکتوب گوي سبقت را از ديگران بربايد و در مدار مبادلات رسانه يي بين المللي قرار گيرد. مطبوعات ايران براي دستيابي به اين امر با مانع داخلي و مشکل ساختاري در داخل بدنه خود مواجه نيستند بلکه آنچه بايد مورد توجه قرار گيرد نوع نگاه مسوولان است. بنده در زمان آقاي خاتمي در بدنه مطبوعات حضور داشتم و با اطمينان تاکيد مي کنم که نيروهايي که در اثناي دوران اصلاحات در روزنامه ها آموزش ديدند و تربيت شدند نيروهايي زبده اند که توانايي لازم براي شکل دادن به يک مجموعه رسانه يي قدرتمند را دارند. اگر حداقل اين توان را هم در نظر بگيريم روزنامه نگاران جوان ايراني مي توانند با مطبوعاتي هاي خارجي رقابت کنند. روزنامه نگاران ايراني در برهه هاي مختلف نشان داده اند مي توانند از خلاقيت شان در جهت عرضه محصولي غني به جامعه بهره گيرند. نمونه آن را مي توان در روزنامه نگاراني سراغ گرفت که مهاجرت کردند و در ديگر رسانه ها مشغول فعاليت شدند. بنابراين بايد با پاسداشت پتانسيل مطبوعاتي کشور و حمايت از صنف روزنامه نگاران فضايي را براي شکوفايي استعدادها و شکل گيري روزنامه فراملي مهيا ساخت. اين امر اما نيازمند پيش شرطي است که عمل به آن مي تواند بسترساز ايجاد چنين مجموعه يي باشد. نبايد فشارها روي رسانه ها و به ويژه مطبوعات به شکلي باشد که بدنه مطبوعات کشور نتواند از ظرفيت و توانش در جهت توسعه مطبوعات بهره گيرد که در اين صورت شاهد پژمردگي و ايستايي اين رکن دموکراسي خواهيم بود. بضاعت روزنامه نگاري ما در حدي است که اگر چنين تحولي رخ بدهد بي ترديد شاهد يک انفجار رسانه يي خواهيم بود و به راحتي مي توانيم در حوزه تمدن ايران زمين رسانه هايي داشته باشيم که با توجه به موقعيت خاصي که ايران دارد حوزه اثرگذاري اش به بيرون از اين مرزها نيز سرايت کند.
عناوين اين صفحه
سليقه هايمان نابود شده
ظرفيت فراملي مطبوعات

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام