.jpg)
اميرحسين خورشيدفر
در ماه هاي اخير پرداختن به نقش و کارکرد شبکه هاي اجتماعي بيشتر در حوزه مطالعات جامعه شناسي و مردم شناسي مي گنجد اما مطالعه رفتار و عادات مالوف گروه هاي فکري مرجع مثل هنرمندان که سابقه طولاني در شکل دهي شبکه هاي اجتماعي و محافل دارند نيز موجه است. با مديا کاشيگر درباره مناسبات نويسنده و محفل در ايران و غرب و موضوع هاي پراکنده يي حول اين محور گفت وگو کردم.
---
-نويسنده و هنرمند به طور تاريخي به محفل وابسته است. در گذشته شاعران ايراني عمدتاً به دربار سلاطين وابسته بودند. علاوه بر وابستگي اقتصادي به نظر مي رسد در بيشتر موارد معاشرانش هم از نزديکان پادشاه بودند. نويسنده و شاعر در غرب هم به محافل وابسته بوده يا عضوي از محافل مختلف محسوب مي شده، هرچند در غرب محافل الزاماً اشرافي نيستند. علت وابستگي نويسنده به محفل چيست؟
اول بايد منظورمان را از محفل مشخص کنيم. ممکن است محفل کافه نشيني باشد، ممکن است محفل براي راه انداختن يک جريان ادبي باشد و شکل هاي ديگر. به هرحال محفل چه در غرب و چه در ايران يک مفهوم مدرن است. از طرفي در قلمرو ادبيات مي توان تولد محفل را به نوعي با تفوق و گسترش نثر بر نظم همزمان دانست. در گذشته شاعران به دربار اميران و شاهزادگان وابسته بودند و از حمايت مالي حامي ثروتمندشان بهره مي بردند. اما محفل با دغدغه هاي مدرن شکل مي گيرد، مثلاً وقتي تعدادي شاعر و نويسنده جوان دور هم جمع مي شوند تا عليه سليقه و خواست و آثار گذشتگان شورش کنند. آنها مي خواهند انحصار شاعران گذشته را بر هم بزنند. نخستين محفل ها همان هايي است که لافونتن در آنها شرکت داشته. از اينجا مي توان مرز بين محفل مدرن و شکل قديمي آن را حدس زد؛ لافونتن و هم نسل هايش دور هم جمع مي شوند تا پير و پاتال ها را از ميدان به در کنند. همچنين شکل گيري مکتب رمانتيسيسم را مي توان نتيجه محافل خاصي در غرب دانست. در اينجا هم جوانان احساس مي کنند ادبيات روح زمانه شان را بازتاب نمي دهد. آنها با هم ارتباط دارند و از نظر و سليقه و درک هم باخبرند و نگاه شان به هم نزديک است. محفل سکوي پرتابي مي شود براي شوريدن بر ادبيات گذشته. هرچه جلوتر مي آييم ايدئولوژي زدايي از ادبيات آغاز مي شود يعني از اواسط قرن نوزدهم که شاهد شکل گيري محفل هاي کافه نشيني است. کافه جايي است که نويسندگان دور هم جمع مي شوند و از کارهايشان به هم خبر مي دهند. پشت سر يکديگر حرف مي زنند. دسيسه مي چينند. يکي را مسخره مي کنند. تعيين مي کنند که بهتر است کدام شان مقاله انتقادي عليه نويسنده ديگري بنويسد و به قول معروف «درازش کند». در حقيقت جريان هاي ادبي از همين حرف و حديث هاي روزمره و ساده شکل مي يابد. اگر همين مفهوم محفل را در مورد تاريخ ادبيات خودمان به کار ببريم تولد محفل نشيني نويسنده ايراني به همان روزگاري بازمي گردد که صادق هدايت و دوستانش در کافه نادري دور هم جمع مي شدند. آنجا اصلي ترين مشخصات يک محفل کافه نشيني را داشت.
-به جز کافه نشيني، محافل در سالن ها و خانه ها هم تشکيل مي شوند. چنان که مارسل پروست دوران گذار محفل گرايي نجيب زاده ها و اشراف را به محافل بورژوا تصوير مي کند. بورژوازي محفل گرايي خاص خود را باب مي کند. حتي مساله تامين مالي نويسنده در دوره هايي و حتي تا امروز بر عهده خانم هاي پولدار بورژواست. اين نوع محافل چگونه شکل مي گيرد؟
خانم هاي فرهنگ دوست و ملال زده، تاريخ جذاب و مفصلي دارند. از مادام دوستال شروع کنيم. ثروت کلاني دارد. شوهرش يا در جنگ است يا در جست و جوي خانم هاي ديگر. حوصله مادام دوستال سر مي رود و شاعران جوان را دور خودش جمع مي کند. هم به عنوان زني فرهيخته و هنردوست شناخته مي شود و هم از شاعران جوان بي نصيب نمي ماند. يا خانواده اشرافي مثل خانواده دونوآي هست که از هنرمندان بزرگي مثل لوئيس بونوئل حمايت کرده اند. اينها پول دارند. مدافع شکل خاص و پيشرويي از هنرند. در نتيجه در زمان خودشان از سوررئاليست ها حمايت مي کنند. وقتي فيلم بونوئل از طرف اداره سانسور اجازه نمايش نمي گيرد، خانواده دونوآي برايش در کاخ شخصي شان نمايش خصوصي مي گذارند و آنقدر هم ماخوذ به حيا هستند که خودشان در نمايش اول نمي آيند مبادا وجودشان مزاحم بحث آزاد مدعوين هنرمند شود. شکل هاي محافل متعدد است. مثل محفل هاي متعددي از بعضي از خانم هاي بازيگر هاليوودي که از کارگردان ها يا نويسنده هاي جوان و تازه کار- و بعضاً خوش تيپ- حمايت مي کنند. نمي خواهم با توجه به جنجال هاي اخير زياد به اين مطلب بپردازم ولي در يک سنت ذهني غلط اما هنوز مسلط تصور بر اين است که بازيگر دلقک است حالا حتي اگر بهترين هنرمند دنيا باشد. بنابراين در بعضي از بازيگران ميلي وجود دارد که در صحنه يي غير از بازيگري اثبات هويت کنند. نمونه اخيرش که جنجال کرده نمايشگاه عکاسي است. البته از نظر من هيچ اشکالي ندارد. خيلي هم خوب است. ولي وقتي طرف عکاسي بلد نيست و نقاشي بلد نيست و فقط بازيگري بلد است و در عين حال مي خواهد در صحنه فرهنگ بدرخشد راه حلش اين است که محفلي تشکيل بدهد و حامي استعدادهاي جوان حتي در حوزه سياست شود. اينها راه حل هايي است که جامعه مدرن غربي به آن رسيده. لازم نيست ما همه چيز را خودمان امتحان کنيم. بازيگر ما هم لازم نيست وقتي کاري را بلد نيست خودش را در مقابل نقد و تمسخر قرار دهد تا ثابت کند بافرهنگ است. اين شکل را در امريکا مي بينيد. خيلي از هنرپيشگان بزرگ دنيا ضمناً اسپانسر هاي بزرگ جريان هاي هنري پيشرو هستند، مثلاً جشنواره يي براي حمايت و نمايش فيلم هاي مستقل راه مي اندازند.
-در مورد محفل هايي حرف زديد که حامي هنرهاي پيشرو مستقل اند. اين ويژگي ذاتي محافل نيست. محافلي هم هستند که از شکل هاي واپسگرا حمايت مي کنند.
قطعاً همين طور است چون هنوز انجمن هاي شعري وجود دارد که مشاعره مي کنند و قصيده مي سرايند. هميشه دو جريان آوانگارد و سنتي در مقابل همديگر هستند. جنگ شاملو و حميدي مختص اين سرزمين نيست. همين الان هم در حال وقوع است، فقط ما هنوز سمبل هايش را نمي شناسيم. هنوز چهره هايشان شناخته شده نيستند. در همه جاي دنيا جنگ بين محافل ديده مي شود. دعواي معروف بين ايرج و عارف را هم مي توانيم مثال بزنيم. محفل ايرج به شعرهاي عارف مي خندند و برعکس. البته گاهي انگيزه اصلي محفل گرايي وقت گذراني است. اين بعد را اصلاً نبايد فراموش کرد. در عين حال محفل گرايي خاص نويسندگان و اهل ادبيات نيست. همه ما محفل ها را دوست داريم. بعضي ها در محافل دوستان خوشند و بعضي در محفل خانواده و...
-نويسنده محفلي به هر حال اصطلاح خوشايندي نيست. بسياري معتقدند نويسنده براي خلاق بودن به انزوا احتياج دارد.
ببينيد من شخصاً حاضر نيستم در هيچ محفلي در مورد کار ادبي خودم يا ديگران حرف بزنم. براي من محفل جايي است براي خستگي در کردن. اگر کسي مي خواهد کار مرا بخواند بايد پول بدهد و آن را بخرد. عده يي ديگر ترجيح مي دهند کارشان را در محفل عرضه کنند و نقد ديگران را بشنوند. اين دو جور منش و سبک است، مثل سياق هاي نويسندگي. نويسنده يي مثل ژرژ سيمنون حتي کارش را روخواني نمي کرد و به چاپخانه مي داد. نويسنده يي است مثل پروست که بايد سال هاي سال وقت بگذارد و گام به گام جلو برود. ضمناً در مورد پروست اين را توضيح بدهم که محفل پروست محفل خيلي خاص آدم هايي است که زوال يک عصر را زندگي مي کنند. پروست خودش اشراف زاده نيست ولي پدرش جراح حاذق و معروفي است. مي گويند يک دليل مرگ پدرش اين بود که مارسل حاضر نبود هيچ کاري ياد بگيرد و مي گفت من به اندازه کافي ارث خواهم داشت. محفل هايي که او در بياريتس، پاريس و... روايت مي کند محفل هايي است که در زمان نگارش رمان ديگر از ميان رفته اند. شکل جامعه در طول زندگي پروست تغيير مي کند. او زوال اين نوع زندگي محفل نشيني را مي نويسد. پروست در اواخر عمرش عملاً منزوي شده بود. هر کس مي خواست او را ببيند بايد به اتاقش مي آمد، که البته چيزي شبيه دربار بود. او انساني بود با ذهنيت بسيار طبقاتي. پروست اگر حوصله داشت جايي برود مي رفت و اگر نمي خواست برود بيماري اش را بهانه مي کرد. محفل براي پروست مخزني است براي بيرون کشيدن پرسوناژها و اتفاقات و ماجراها.
-در زمانه يي که محفل نشيني مدرن وارد ايران مي شود شکل غالب کافه نشيني است. يعني ما محفل نشيني به سبک شهرهاي اروپايي در ايران نداشته ايم. درست است؟
والله ما به خاطر اينکه گزارش مکتوب تاريخي راجع به زندگي اجتماعي نداريم اصلاً نمي دانيم آدمي مثل طسوجي که از ميرزاحبيب مي خواهد شعرهاي ترجمه اش از هزار و يک شب را بسرايد آيا در محفلي با هم آشنايي و رفاقت داشته اند يا نه. چه بسا ما هم اين محافل را داشته باشيم. مثلاً در شعر ما به پياله خوري اشاره مي شود. قاعدتاً اين يک رفتار گروهي است که بايد در محفلي از دوستان انجام شود. احتمالاً اينکه تا 50 سال بعد از مرگ سعدي در هيچ تذکره يي اسمي از او نيامده نشان مي دهد چه بسا محافل دوران آنقدر قدرت داشته اند که سعدي را سانسور کرده اند. ما درباره زندگي جمعي و رفت و آمدهاي اجتماعي شاعران مان، اطلاعات مکتوب قابل استناد چنداني نداريم در حالي که من مي توانم سندي به شما نشان بدهم که بودلر در سلماني چه جوري مي نشسته است يا بگويم چه کساني از هم روزگاران بودلر از دوست دختر او متنفر بودند و کدام ها برعکس، اين زن را به عرش مي بردند، در مورد هيچ کدام از نويسندگان ما در دوره قاجار- که هم روزگار دوره بودلر است- چنين اطلاعاتي موجود نيست. چيزي که مي شود گفت و اطمينان داشت اين است که محفل گرايي نويسندگان ما وقتي نمود پيدا مي کند با کافه نشيني است. البته مثلاً جايي از بزرگ علوي خواندم که مي گويد قرار بود کتابي در 500 نسخه منتشر شود و از هفته ها پيش از انتشار، محفل هاي طرفدار نويسنده آن را در بوق و کرنا کرده بودند، اما وقتي کتاب درآمد، معلوم شد که به درد لاي جرز هم نمي خورد، پس همان موقع، محفل هايي وجود داشته.
-اشاره اش به توده يي ها نبوده؟
نه. اين ماجرا در سال 1310 يا در اين حدود است.
-در محفل هاي غربي اوايل قرن گذشته نخبگان حوزه هاي مختلف گرد هم مي آمدند. نويسنده و موزيسين و نقاش و حتي دانشمند و عضو آکادمي هاي علمي ممکن بود در منزل يک شخص فرهنگ دوست با هم معاشرت کنند. محافل در ايران بيشتر به فعالان يک حوزه اختصاص دارند.
نمي شود تجويزي در مورد اين جور چيزها صحبت کرد. ما مي دانيم اميل زولا عادت داشت وقتي وارد کافه مي شد همه را مهمان مي کرد. نقاش ها که تا پيش از رسيدن به اشتهار فقيرترين گروه هنرمندان به شمار مي آمدند کمين مي نشستند تا هرجا اميل زولا رفت آنها هم آفتابي شوند. در آن دوره رمان نويس ها پولدار بودند. خيلي پيش از آنکه چارلي چاپلين به دنيا بيايد و با بازي کردن نقش يک آدم فقير، ميليونر شود، اوژن سو در قرن نوزدهم فهميد که نوشتن درباره فقر مي تواند نويسنده را به ثروت بسيار کلان برساند. خودش، سوار بر کالسکه طلاکوب در پاريس مي گشت و آدم هاي رمان هايش هيچ کدام آه نداشتند که با ناله سودا کنند، رمان مهم ترين رسانه جامعه بود و به همين خاطر وضع نويسنده ها خوب بود. اميل زولا هم ميليونر بود. کتاب هايش پرفروش بود و مردم براي رمان هايش سر و دست مي شکستند. البته يادمان باشد که برخلاف نظر بعضي از دوستان، ثروت لزوماً باعث واپسگرايي و ارتجاع نمي شود و همين اميل زولا سوپرميليونر در ماجراي دريفوس، متهورانه ترين موضع سياسي را مي گيرد. آقاي اوژن سو هم از همه ثروتش مي گذرد تا کودتاي ناپلئون سوم را افشا کند. نکته ديگر اينکه نويسنده در گذشته مقامي را داشت که امروز ديگر ندارد. نه جاي تاسف است و نه جاي خوشحالي. نويسنده به نوعي يک مولد انديشه فرض مي شد، مورد مشورت قرار مي گرفت، نماينده مجلس مي شد و... الان فکر نمي کنم در ايران ما هيچ نويسنده يي داشته باشيم که نماينده مجلس باشد.
-رضا رهگذر براي مجلس نامزد شد که راي نياورد.
پس مردم ما هم به نويسنده ها اعتماد ندارند. بله آن دوران که نويسنده ها در کانون توجه جامعه بودند دوران ديگري بود که ديگر سپري شده است- من شخصاً خوشحالم سپري شده، اما مي توانم بفهمم ممکن است بعضي ها حسرت آن دوران را داشته باشند. اما در آن زمان هاي سپري شده، هنرمندان رشته هاي ديگر خوب مي دانستند راه پيشرفت وصل شدن به نويسنده هاست. به هرحال اين وضعيت هم ديري نپاييد و چند دهه بعد، نوبت نويسنده ها شد که خودشان را مثلاً به پيکاسو بچسبانند که لانسه شوند و راه به جايي يا محفل سطح بالاتري بيابند. در حالي که در قرن نوزدهم خيلي از نقاش ها مثلاً لوتره آمون خيلي دلشان مي خواست به نويسنده يي معرفي شوند تا نويسنده درباره آنها بنويسد و به جامعه هنري شناسانده شوند. حالا اگر بخواهيم در مورد ايران صحبت کنيم بايد حوزه ها را از هم تفکيک کنيم. مثلاً يکي از کساني که در دوره خود بيشترين تلاش را براي حفظ و ثبت موسيقي ايراني انجام مي دهد يک چهره ادبي است؛ صادق هدايت. او در مجله موسيقي مي نويسد. اما نمي توانيم همين الگو را در رشته هاي ديگر هنري ببينيم. چون قدمت اين دو رشته در ايران بسيار متفاوت است. موسيقي قدمت چندسده يي و پيشينه هزاران ساله دارد اما در نقاشي کمال الملک پدر نقاشي مدرن ايران تازه چندسالي بيشتر نيست که درگذشته و البته خود او قهرمان يکي از اولين رمان هاي مدرن فارسي يعني چشم هايش است. البته در ايران کسي براي نويسنده ها تره خرد نمي کند. کتاب هاي آقاي صادق هدايت در خانه اش باد مي کرد. او اصلاً فرد مناسبي براي حمايت از ديگران نبود چون خودش فقط براي جمع کوچکي شناخته شده بود. او از ناشرش پول نمي خواهد فقط مي خواهد کتابش منتشر شود. اين با وضعيت نويسنده جامعه غربي متفاوت است. نضج نقاشي ما از دهه 40 است. و چه بسا يک نکته تاسف برانگيز اين باشد که بين نويسندگان و نقاشان ما گسل عظيم وجود دارد. من دوستان نقاش زيادي دارم اما از ميان نويسندگان شايد مجموعاً با پنج نفر دوست باشم که به نقاشي علاقه مند باشند. محفل ما به همين دلايل نمي تواند چندجنبه يي باشد. تنها نويسنده يي که من او را با اين ويژگي مي شناسم جواد مجابي است. بنابراين محفل ها به عنوان محل ارتباط شاخه هاي مختلف آفرينشي در ايران کارکرد ندارند.
-بعد از انقلاب و متاثر از فضاي اجتماعي، محافل محدودتر مي شوند. ارتباط بين محافل هم کمتر مي شود. به نظر شما اين گونه محافل چه تاثيري بر توليد ادبي در ايران داشته اند؟
اينجا سوالي پيش مي آيد. آيا ايجاد چندين مکتب مريد و مرادي را مي شود به عنوان محفل شناخت؟ من محفل ادبي شاخصي که بعد از انقلاب در ايران شکل گرفته باشد، نمي شناسم. محفل مريد و مرادي اما بسيار است. شاگردان فلان و شاگردان بهمان که به خون هم تشنه اند. البته چند استثنا هم بين شان است که در چند محفل مريد و مرادي رفت و آمد داشته اند. من اين جور جمع ها را محفل به مفهوم مدرن آن نمي دانم. اين جور جمع ها عمدتاً امکان نفوذ به خارج از جمع شان را ندارند. به همين خاطر تيراژ محصولات اين جور جمع ها اغلب خيلي نازل است.
-اتفاقاً اينجا با نوعي از تفکر محفلي مواجهيم که نويسنده به جز معيارهايي که مراد جمع بر آنها پاي مي فشارد به هيچ چيز ديگر توجه نشان نمي دهد. بعضي معتقدند هر اتفاقي در ادبيات فارسي به نحوي توسط همفکران يا همدوره هاي آنها صورت مي پذيرد.
وقتي شما در شرايطي زندگي کنيد که ارتباط اجتماعي چندان آسان نيست بيشتر در خودت فرو مي روي. ما تا اواخر دهه 60 مي توانيم بحث غياب نويسنده عرفي را از عرصه اجتماع طرح کنيم. نويسندگان ما در اين دوره در خانه هايشان هستند مگر آنکه منتقد حکومت باشند يا موافقش. آنهايي که از نظر سياسي نمي خواهند له يا عليه موضع بگيرند بايد خانه نشين شوند. در حالي که آنها بدنه اصلي هستند. ولي در اوايل دهه 70 محفل ها به سرعت شکل مي گيرد. شکل گيري محفل ها به رابطه مريد و مرادي صدمه مي زند. خيلي به سرعت شرايط آنقدر عوض مي شود که حتي پيش از مرگ مرادها عملاً از نظر تاثير بيروني ناتوان شده اند.
-محفل ها امروز در جامعه شهري ايران بسيار بيشتر از هميشه پررنگ شده اند. افزايش تعداد فارغ التحصيلان دانشگاهي باعث شده روابط اجتماعي و دوستانه جديدي در کنار اشکال قديمي تر رابطه مثل محفل هاي خانوادگي گسترش بيابند. بسياري از لايه هاي طبقه متوسط مشتاق تشکيل يا حضور در محافل فرهنگي هستند. نمونه اش همين جلسه هاي دوستانه فيلم ديدن يا سفرهاي دسته جمعي است. عضويت در يک محفل با گرايش هاي فرهنگي و هنري در دهه 80 در شهرهاي بزرگ براي گروه نسبتاً بزرگي از مردم امکان پذير است. فرهنگسراها و حتي مساجد در سطوح مختلفي اين روند را تشديد کرده اند.
من آدمي منزوي هستم. يعني آدمي نيستم که محفل و گفت وگوي روشنفکري برايم جذاب باشد. محدوده اظهار نظرم کاملاً مشخص است. با دوستانم که خيلي هايشان هنرمندان بزرگي هستند، ترجيح مي دهيم دور هم جمع شويم، بگوييم و بخنديم تا اينکه فعاليت فرهنگي داشته باشيم. دوستانم اين خصلت مرا پذيرفته اند. يا شايد چون آنها هم مثل من فکر مي کنند با هم دوستيم. مثلاً من فيلم دوست بازيگرم را مي بينم. يا کارش درخشان است که به او تبريک مي گويم يا کارش بد است که در اين صورت هم بيمار نيستم که دوستي ام را با ايراد گرفتن به هم بزنم. من کارها را در جلسات حرفه يي انجام مي دهم و ساعت معاشرتم براي رفع خستگي و فشار است. اما همين دوستان در موقعيت هاي ديگر کساني هستند که من از تخصص و توانايي شان استفاده مي کنم. آنها هم همين طور. مثلاً تابلوهاي دوست نقاشي را ديده ام و دوست دارم. اين دوست از من مي خواهد که بروشور نمايشگاهش را بنويسم. من هم مي پذيرم. يا دوست ديگري داستاني از من را براي کار تصويرسازي مي خواهد. براي جايزه ام دنبال گرافيست مي گردم، به دنبال دوستان خودم مي روم. نظر حرفه يي شان را مي خواهم. شايد من فرد صالحي در اين بحث نباشم اما در مورد جوان ها چيزي را که ديده ام مي گويم. درست است که محافل دوستانه و فرهنگي گسترش پيدا کرده اما عمرشان بسيار کوتاه است. گروهي دور هم جمع مي شوند. اولش همه چيز عالي است. داستان هايشان را براي هم مي خوانند. با هم کار هنري مي کنند. قرار و مدار پروژه هاي بزرگ تر را مي چينند. بعد از شش هفت ماه که ازشان مي پرسي از دوستانت چه خبر، مي گويد ديگر با آنها رابطه يي ندارم. البته بيرون آمدن از يک محفل، در روزگار ما ديگر به معناي انزوا نيست بلکه فرد بلافاصله جمع ديگري را مي يابد. من حيث المجموع اين کاملاً مثبت است. اين کار مثل سفر کردن است. جابه جايي به آدم درس تولرانس مي دهد.
-دولت هميشه تمايل داشته محافل فرهنگ و هنري ايجاد کند. انواع بنياد و فرهنگسرا و سراي اهل قلم و... حتي مي شود گفت در مورد اداره اين جور مراکز نرمش هم ديده شده است. اما اين جور ايده ها هيچ وقت موفق نبوده اند. هيچ پاتوق يا محفل دولتي رونق پيدا نکرده و عمر اکثرشان کوتاه است. چطور مي شود يک موسسه با ساختمان بزرگ و فضاي کافي و همه جور امکانات به اندازه يک کافه 12 متري با دو سه ميز در فضاي ادبي و هنري تاثيرگذار نباشد؟
علل متعددي دارد. يک بار از من خواسته شد در فرهنگسراي ملل درباره پيدايش و تطور رمان جادوگري سخنراني کنم. وقتي وارد سالن شدم، ديدم جاي سوزن انداختن نيست. با خودم گفتم چنين مساله يي براي 500 نفر مهم بوده و من نمي دانسته ام. فکر کردم به خاطر «هري پاتر» است. حين سخنراني متوجه شدم بخش اعظم جمعيت حوصله شان سر رفته. بعد از اينکه سخنراني تمام شد يک نفر از من درباره فال نخود و فال چايي پرسيد. کم کم معلوم شد اغلب کساني که به سخنراني ام آمده اند، برايشان رمان جادوگري اصلاً مهم نيست و رمل و اسطرلاب و شيوه هاي جادوگري جالب بود. از اين ماجرا مي خواهم نتيجه بگيرم که شناختن مخاطب خيلي مهم است. يک دليل شکست محفل ها و پاتوق هاي دولتي شايد اين است که از آنها توقع تامين مخاطب داريم. حالا فرض کنيم سالن را به نحوي پر کنند، سخنران که کور نيست؛ مي بيند که هيچ کس به حرف او توجهي ندارد. دليل ديگرش بدبيني فطري به نوع مديريت دولتي است. مخاطب فکر مي کند چيزي که دولت توليد کند حتماً جنبه تبليغاتي در خود دارد. من با دولت کار کرده ام. مي دانم اين تصور بدبينانه غلط است. در جايزه هاي ادبي دولتي که داوري کرده ام هيچ خدشه يي به راي من وارد نشده. ضمن آنکه حاضرم قسم بخورم 90درصد کساني که اين مصاحبه را مي خوانند با خودشان مي گويند ببين مديا کاشيگر چقدر از دولت پول گرفته که ازش تعريف مي کند. اين وضعيت اجتماعي ماست و تغيير آن از عهده من خارج است.
-آيا مي توان رگه هايي از نگاه محفلي را در ادبيات ايران تشخيص داد؟
بله، به نظر من 90 درصد ادبيات غيرکاغذي ما اسنوبيستي است. اسنوبيسم البته چيز بدي نيست. کسي که مي خواهد اسنوب باقي بماند ناچار است دانش خود را بالاتر ببرد. اين جنبه مثبت ماجراست. اسنوب مجبور است در جريان اتفاقات روز باشد. دست کم بايد کتاب هايي را که اسم شان سر زبان هاست خوانده باشد. بحث هايي را که در جامعه مطرح است دنبال کند. اما توليد واقعي در بيرون از محفل ها و جريان هاي اسنوب بازي شکل مي گيرد.