.jpg)
ياسين نمکچيان - بهروز صمدبيگي
بعضي ها متفاوتند و بعضي ها سعي مي کنند متفاوت باشند. بگذريم که برخي هم اداي متفاوت بودن درمي آورند، اما کيومرث منشي زاده به معناي واقعي کلمه يک شاعر متفاوت است. او سال ها پيش از اين خلاف جريان رايج شعري را پيش گرفت و اگر شعرهايش را امروز ببينيد، بي ترديد آنها را متعلق به سال هاي اخير خواهيد دانست. او که سال ها در ينگه دنيا وقتش را صرف خواندن رياضيات کرده، اين روزها را در خانه اش به تفکر و ديدار و گپ و گفت مي گذراند؛ بي دغدغه شعر و شايد هم بي هيچ دغدغه يي. مي شود با او از هر دري سخن گفت و شنيد و خنديد و چند نکته يي هم آموخت. گفته ها و نظراتش خلاف آمد عادت است و به همين دليل است که به راحتي فردوسي و پروين اعتصامي را شاعر نمي داند و معتقد است سيستم تعليم و تربيت جهاني اشتباه است. نظرات منشي زاده شايد در ابتدا خنده دار به نظر برسد، اما در پس طنز ظاهري آنها، گاه انديشه هاي نويي نهان است.
---
- شما فلسفه و رياضي خوانده ايد و به نظر مي رسد فلسفه و رياضي ميانه چنداني با شعر نداشته باشند. با اين حساب چگونه سر از دنياي شعر درآورديد؟
اتفاقاً به نظر من شعر و رياضيات بسيار به هم نزديک اند چرا که هر دو اموري غيرمنطقي هستند. حکماي يونان قديم مي گفتند پنج چيز خلاف عقل سليم است؛ برهان، جدل، خطابه، شعر و مغالطه. حالا اگر عوام نيز به کنايه مي گويند؛ «طرف شعر مي گويد»، در واقع درست مي گويند زيرا شعر يعني آنکه حرف غلطي را به عنوان درست به کسي بقبولاني و برايش خوشايند نيز باشد. شعر مربوط به حقيقت است نه واقعيت، يعني شعر چيزي نيست که هست، بلکه چيزي است که نيست. رياضيات نيز همين گونه است و کاملاً غيرمنطقي است مثلاً در رياضيات خط را به فاصله دو نقطه تعريف مي کنند و در تعريف نقطه مي گويند؛ نقطه انتهاي خط است، يعني اين دو را به کمک هم و بدون هيچ پايه منطقي تعريف مي کنند. به عبارت ديگر اصول رياضيات قابل اثبات نيستند و ما آنها را اموري بديهي فرض کرده ايم.
اينکه من سعي کرده ام رياضيات را به شعر نزديک کنم، به اين دليل بوده که هر دو آنها مقولاتي هستند که به آدم بيکار و فارغ از امور دنيوي مربوط هستند. ضرب المثلي در زبان انگليسي است که مي گويد؛ «مغز بيکار کارگاه شيطان است» چون مردم عادي زندگي خودشان را مي کنند و اين شاعر و رياضيدان هستند که کار دست دنيا مي دهند.
- خب شما چطور سراغ اين مقولات رفتيد. از روي بيکاري که نبوده؟
چرا اتفاقاً. شعر يک بيماري است، يک بيماري رواني و من معتقدم بايد در دنيا روزي هنر از بين برود زيرا هنر را انسان هاي بيمارگونه خلق مي کنند. بتهوون آدم سالمي نبوده و رنجور بوده، داستايوفسکي هم مسلول بوده است. هنر متعلق به انسان هاي بدبخت و بيچاره است که از دنيا عاجز مي شوند و رو به خلق آثار هنري مي آورند. هنر مثل گريه کردن است و کار آن راحت کردن هنرمند از دردهايي است که در ذهنش وجود دارد. بعضي ها معتقدند دنيا بايد آنقدر رو به خوشبختي حرکت کند و انسان ها آنقدر خوشبخت باشند که ديگر هنرمندي پديد نيايد. هنر معلول ناکامي است نه معلول خوشبختي و آدم خوشبخت هنرساز نيست. داستايوفسکي قمارباز بود و در چاپخانه مي نشست و هر روز بخشي از کتاب «قمارباز» را مي نوشت و بعد به قماربازي مي رفت. هنر عالم بيماري است و هنرمند انسان پاستوريزه و لوسي نيست. اگر هنرمند بچه ننه باشد، چيزي مي شود مثل پروين اعتصامي که شعرهايش به درد عاق والدين مي خورد. البته سروده هاي پروين اعتصامي درونمايه هاي انساني بالايي دارند، اما نظم هستند و شعر نيستند. مردم اختلاف نظم و شعر را نمي دانند. به عنوان مثال سعدي هم شاعر بزرگي است و هم ناظم بزرگي. او به اعتبار غزل هايش شاعر اول ايران است و به اعتبار بوستان، پس از فردوسي ناظم دوم ايران است. اما مردم به هرچه وزن و قافيه دارد، شعر مي گويند درحالي که به نظر من فردوسي نويسنده و داستانسراي بزرگي است، اما شاعر نيست.
برخي حافظ شناسان مي خواهند حافظ را بدبخت کنند. آنها در شعر حافظ به دنبال آن هستند که بدانند او فلان غزل را در وصف کدام شخصيت يا اتفاق تاريخي سروده است. اين کار به اعتقاد من اشتباه مهلکي است زيرا حافظ که مورخ نبوده است بلکه شعر او صرف نظر از اينکه در مورد چه کسي يا چه اتفاقي گفته، زيبا است. به عنوان مثال وقتي حافظ گفته؛ «راستي خاتم فيروزه بواسحاقي خوش درخشيد ولي دولت مستعجل بود» لازم نيست بدانيد منظور او از بواسحاق دقيقاً چه کسي بوده است.
به نظر من هنرمند ديوانه يي است که در لحظاتي عاقل مي شود يا عاقلي است که در لحظاتي ديوانه مي شود. معلوم نيست حافظ در لحظاتي که شعر مي گفته، عاقل بوده يا در لحظاتي که زندگي روزمره داشته است. کمااينکه هنوز کسي نفهميده آيا زماني که ما در خيابان رانندگي مي کنيم و در محل کاريم، در حال خواب ديدن هستيم يا شب که خوابيده ايم. اين امور، اعتباري هستند. به نظر من شعر به خواب خيلي نزديک است. شعر خوابي است که شاعر در بيداري مي بيند. هم خواب و هم شعر کاملاً غيرمنطقي اند. در خواب زمان و مکان معنايي ندارد و شما پرواز مي کنيد، در شعر نيز همين گونه است.
شعر چيزي است که خودش از ذهن شاعر مي آيد و نوشته مي شود، اما بعضي ها نظم مي نويسند يعني به مساله يي فکر مي کنند و بعد محصول فکر کردن شان را با وزن و قافيه مي پرورانند و مي نويسند. به نظرم نظامي گنجوي در تمام عمرش دو خط شعر ننوشته است. فکر مي کنم فرشته الهامش، همان روز اول به درون گنجه رفته و در را روي خود بسته است. آنچه نظامي نوشته نظم است، اما نظم بسيار والا و کم نظيري است. نظم چيز کمي نيست، کمااينکه نظم فردوسي يکي از افتخارات ايران و بلکه جهان است. اما نبايد شعر را با نظم مخلوط کرد. شعر چيزي است که از آدمي ديوانه و غيرمنطقي حاصل مي شود. به همين دليل هرچه شعر منطق گريزتر باشد، شعرتر است چنان که اعراب مثالي دارند که مي گويد؛ «اکذب الشعر احسنها» يعني دروغ ترين شعرها زيباترين آنها هستند.
تشبيهات و تصوراتي که نيما دارد، از زاويه ديد انسان هاي ديگر قابل توجيه نيست. او انساني غيرمعمول و کاملاً خارق العاده بود. زندگي و شعرش خارق العاده بود. شاعر ضعيف تشبيهاتش نزديک است، اما نيما در شعرش مي گويد؛ «در آن دم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند» در ظاهر هيچ ارتباطي ميان دره و مار نيست، اما نيما مغز خارق العاده يي داشته است. شاعر بايد تخيل قوي داشته باشد و اين تخيل هرچه جنون آميزتر باشد، بهتر است. کار شاعر مثل پارک کردن ماشين لبه جوي آب است و اين کاري است که سعدي انجام داده است. سعدي در شعرش کارهاي پرمخاطره يي کرده که کسي جرات انجامش را ندارد. به عنوان مثال او مي گويد؛ «کس اين سراي نبندد در اين چنين که تو بستي» و اين از نظر ساختار زباني شاهکار است. هر کس ديگري بود، مي گفت چرا خودم را به دردسر بيندازم، حالا چه عيبي دارد بگويم «در سراي نبندد کس اين چنين که تو بستي». سر سعدي بودن همين است. خطر کردن در زبان و خطر کردن در فکر.
- در اين جماعت به قول شما مجنون چه کساني موفق تر هستند؟ کساني که ديوانه تر باشند؟
مسلم است. هنر چيزي است ضدعقل. داروين در تعريفي که از هنر مي کند، مي گويد؛ هنر تمايل به زيباتر شدن است براي مورد توجه قرار گرفتن جنس مخالف. اسب وقتي مي خواهد عشق بازي کند، شيهه مي کشد، شير يالش را تکان مي دهد، طاووس بال و پرش را از هم باز مي کند. فرويد هم وقتي مي خواهد درباره هنر صحبت کند، حرفي نمي زند که مخالف داروين باشد چرا که نظريه هاي فرويد با نظريه داروين هم جهت و هم راستا بود.
در طول 2600 سال، از زمان «سافو» تا به امروز، عقل رو به افول است و علم رو به عروج، درحالي که ظاهراً همه مردم فکر مي کنند علم زاييده عقل است. با وجود اينکه علم اين همه رشد کرده، اما اکنون در بيش از شش ميليارد انسان نمي توان کسي را يافت که از نظر عقلي به پاي خيام و حافظ برسد. اين يک پارادوکس عجيب و غريب است. اکنون انسان ها از عقل گريزان شده اند و کمتر مي فهمند. تقريباً همه ما از نظر عقلي پايين تر از پدران مان هستيم. در شرايط کنوني، کامپيوتر وضع را بدتر کرده است. به نظر من کسي که مغز مصنوعي کامپيوتر را اختراع کرده، قبول کرده که عقل انسان کم است و مغزش کوچک است که براي جبران کمبودهايش نياز دارد از کامپيوتر استفاده کند. الان هر کسي براي خود يک کامپيوتر دارد و بسياري از آدم هاي امروزي بيشتر از اينکه با هم ارتباط داشته باشند با کامپيوتر سر و کله مي زنند. اگر پدر چنين انساني بميرد هيچ غصه يي ندارد چون علاقه يي به هم ندارند و اصلاً همديگر را نمي بينند.
- با اين حساب بايد تعداد شاعران دنيا زياد شده باشد؟
بله، گفته شده اگر يونان به اندازه شاعرانش ماده گاو داشت، بزرگ ترين صادرکننده لبنيات بود. عده يي شاعرند و عده ديگري فکر مي کنند شاعرند. تعداد شاعران هر روز افزايش پيدا مي کند چون هرچه مشکلات افزايش مي يابد، تعداد شاعران بيشتر مي شود. در قديم شاعر شخصيت برجسته و باپرنسيپي داشت، چون چيزي نبود. شاعر بود و بقال و قصاب و... اما امروز با اين همه تنوع در رشته ها و مشاغل، شعر و شاعري به امري فرعي تبديل شده است.
بعضي از رشته هايي که اکنون در دانشگاه ها وجود دارد، باعث حيرت آدم مي شود. دندانپزشک ها بايد 7 سال درس بخوانند. اين 32 دندان که همه مثل هم هستند چه نيازي به 7 سال درس خواندن دارد؟ کسي که اخترفيزيک و بيوشيمي مي خواند نيز 7 سال درس مي خواند. مي گويند دندانپزشک بايد پزشکي عمومي بداند، اما من تاکنون هر وقت پيش دندانپزشک رفته ام، نه فشار خونم را گرفته و نه راجع به بيماري هاي ديگرم صحبتي کرده است. تمام سيستم هاي تعليم و تربيت در دنيا غلط است. مدارس در همه جاي دنيا تابستان ها تعطيل هستند. آيا اين درست است که هم اسکيموها و هم عرب ها تابستان تعطيل باشند؟ تعطيلات اسکيموها بايد زمستان باشد. من هيچ وقت نشد که در دانشگاه به دانشجويي نمره ندهم. امتحان را شفاهي انجام مي دادم و به دانشجويان مي گفتم شما سوال بکنيد و من جواب مي دهم چون از روي سوال مي توان فهميد شخص در چه حدي است و از اين طريق دانشجو هم مطلبي ياد مي گيرد. هميشه هم جلوي دانشجو نمره اش را به خودش اعلام مي کردم، اما هنوز در دانشگاه ها نمره دانشجو را که حقش است از او پنهان مي کنند و دانشجو شب به جاي خواندن درس و امتحان بعدي به نمره امتحان قبلي اش فکر مي کند. اين سيستم ها غلط است و مردم را بدبخت مي کنند.

- آقاي دکتر اگر موافق باشيد، قدري هم درباره شعر اين سال ها صحبت کنيم. «سفرنامه مرد ماليخوليايي رنگ پريده» در اوايل دهه 50 که منتشر شد به نوعي نسبت به شعرهاي رايج آن دوره متفاوت بود و شما در دوره زماني خودتان نسبت به بسياري از شاعران پيشروتر بوده ايد و اتفاقاتي که شما در آن سال ها دنبال مي کرديد. سير شعر دهه هاي 70 و 80 را حتماً دنبال کرده ايد. چه ارزيابي از وضعيت کنوني شعر ايران داريد؟
به نظر من شعر ايران در حال پيش رفتن است و اين تنگ نظري است که بگوييم شعر ايران پيشرفتي نداشته است. اينکه بعضي ها مي گويند کسي نمي تواند جاي رفتگان را پر کند، فکر متحجرانه يي است. همه کساني که به جاي گذشتگان مي آيند، از آنها بهترند وگرنه تاريخ تمدن بشري پيش نمي رفت. شاعران امروز سواد بيشتري دارند و فکر گسترده تري پيدا کرده اند. در تاريخ شعر جهان هميشه قله هايي وجود دارد که نمي توان از آنها عبور کرد، مثل نيما يوشيج و... با اين حال نمي توان گفت در 30 يا 40 سال گذشته در شعر ايران اتفاق خاصي نيفتاده است. شاعران جوان ما به نسبت خيلي موفق بوده اند و حداقل فهميده اند که ايرج ميرزا شاعر نيست و ناظمي مزخرف گو است.
اتفاقاً تاريخ شعر ايران منطبق بر نظر من درباره شعر است. شعر آن چيزي است که شما مي خواهيد بگوييد نه آنچه بايد بگوييد. ما در ايران و بسياري از جاهاي ديگر دنيا چيزي را مي گوييم که بايد بگوييم، نه آنچه دوست داريم بگوييم يعني زبان مان با قلب مان يکي نيست و مدام به اين فکر مي کنيم که حرفي که مي گوييم باعث دلخوري کسي نشود. شاعر بايد آنچه را که به ذهنش مي رسد، بگويد، حالا خواه مردم آن را بفهمند يا نه،چون مردم وقتي به فهم شعر مي رسند که شاعر از آن نقطه عبور کرده است. شاعري که همزمان با عصر خود يا قديمي تر از عصرش باشد، ديگر شاعر نيست. به عنوان مثال رهي معيري در غزل شاعر بسيار خوبي است، اما با خواندن غزل هاي او نمي توان فهميد که او شاعر قرن بيستمي است. منظورم اين نيست که او بايد در شعرش از کلمه هايي مثل هواپيما و موشک و سفينه استفاده مي کرد، بلکه منظورم اين است که بايد فکر شاعر از هم عصرانش جلوتر باشد. نيما چقدر شعرش جلوست و چقدر ما نيما را نفهميده ايم. چند سال پيش يکي از من پرسيد؛ بزرگ ترين شاعر معاصر کيست؟ گفتم؛ سعدي. گفت؛ سعدي که متعلق به قرن هفتم است. گفتم؛ مگر ما در چه قرني هستيم؟ مساله زمان و هم عصر بودن انسان ها يک سوءتفاهم بزرگ است. به عنوان مثال همه کساني که در اجلاس سازمان ملل شرکت مي کنند، متعلق به زمان واحدي نيستند. نماينده سوئد متعلق به يک قرن است و نماينده بورکينافاسو متعلق به قرن ديگري است. انسان ها ممکن است با يکديگر وحدت مکاني داشته باشند، اما اغلب وحدت زماني ندارند.
- يعني در مجموع شما معتقديد نسل جوان به شعر بيشتر از هم نسلان شما نزديک شده اند؟ در صورتي که بسياري از هم نسلان شما شعر نسل جوان را قبول ندارند.
بله، شاعران جوان امروزي خيلي بهتر شعر مي گويند. در صورتي که در نسل ما بيش از چند شاعر وجود نداشت و بقيه ناظم بودند، به ويژه آنها که مي خواستند از نيما پيروي کنند خيلي هايشان به جاهاي ديگري رفتند. نيما چيزهايي مي گفت که اينها حرف هايش را نتوانستند درک کنند. نيما يوشيج و صادق هدايت هم عصر بودند و هر دو اعجوبه بودند و انسان هايي عادي نبودند، اما عجيب است که صادق هدايت اصلاً بر هنرهاي ديگر تاثير نگذاشته ولي نيما بر موسيقي و نقاشي و... اثر گذاشته است. به نظر من شعر امروز شعري متعالي است و هر کس که بگويد صرفاً شعر قديم بهتر است، ارتجاعي فکر مي کند.
- مي شود بحث را بازتر کنيد و از افرادي که مد نظرتان هستند، نام ببريد؟
شعرهاي نخستين شاملو که نيمايي بود، اتمسفر بسيار زيبايي دارد اما سهراب سپهري با اينکه شاعر باهوشي بوده و شعرش نيز مقبول است ولي شعرهاي مهمي ندارد. شعر نيما ممکن است مقبول نباشد، اما مهم است. شعر نيما دلنشين، دل انگيز و دلفريب نيست، بلکه حتي گاهي ممکن است دل آزار هم باشد، اما شعر او وجدان بيدار اجتماع است.
-هم نسلان شما معتقدند در نسل شما کساني چون احمد شاملو، منوچهر آتشي، نصرت رحماني، فروغ فرخزاد، سهراب سپهري و... پديد آمدند ولي در نسل جديد شاعراني به اين بزرگي به جامعه معرفي نشده اند. به همين دليل معتقدند حتماً شعر اين نسل ضعيف تر است.
يک وقتي کسي گفت فلان آقا وارد تاريخ ادبيات شده است. گفتم؛ تاريخ ادبيات وقتي پديد مي آيد که ادبيات تمام شده باشد. من معتقدم در ميان شعراي نسل جديد شاعران زيادي هستند که شعر و انديشه خوبي دارند. منتها کامپيوتر و اينترنت براي شاعران نسل جديد خطرناک است و استفاده زياد از آن ظرفيت خلاقانه و متفکرانه مغز را کم مي کند. اگر شاعران جوان ما به دام کامپيوتر و اينترنت گرفتار نشوند، مي توانند شعرهاي متعالي تري از خود بر جا بگذارند. اما اگر بخواهيم بگوييم بهترين شاعر دنيا کيست، يا بايد دنيا به آخر برسد يا بايد ما در آن سوي دنيا باشيم و از خارج به آن نگاه کنيم.
- شما که شعر نسل جوان را دنبال کرده ايد، فکر مي کنيد مهم ترين ويژگي شعرهاي اين نسل چيست؟
آنها به شعر نزديک ترند چون به وجدان و روان خود نزديک تر هستند. نسل گذشته، قدما را قبول نداشتند و نيما را هم نفهميده بودند. نسل جديد تئوري هاي شعري جديد را مي خواند و از آنها استفاده مي کند. در شعر قديم اگر شما مي گفتيد «دريا» بايد در پس يا پيش از آن حرفي هم از کشتي به ميان مي آورديد چون کشتي با دريا ملازمه داشت و مردم از شعري خوش شان مي آمد که اين ملازمه ها را رعايت کند. در حالي که شعر بايد کاملاً شخصي و فردي و غيرقابل پيش بيني باشد. البته اين فردي و شخصي بودن به معناي ضداجتماعي بودن شعر نيست چون وقتي شما از رنج و غم هاي خود بگوييد، لاجرم رنج اجتماع را هم بيان کرده ايد. کسي از من پرسيد؛ چرا شعر و موسيقي ما با شعر و موسيقي اروپايي ها تفاوت بسياري دارد؟ گفتم؛ چون ما بچه هاي باباکرميم و آنها بچه هاي باباگوريو. خيلي خوب است که شعراي جوان ما به زبان هاي ديگر هم تسلط پيدا کنند و از تجربه شعري کشورهاي ديگر هم بهره بگيرند.
-پس به نظر شما شعر اين دوره به پارامترهاي جهاني شدن نزديک شده يا در حال نزديک شدن به اين ويژگي ها است؟
شعر هر چه جهاني باشد، بهتر است و مخاطب بيشتري نيز پيدا مي کند. ترجمه شعر معاصر به زبان هاي ديگر خيلي راحت تر از ترجمه شعر حافظ به زبان هاي ديگر است چون مترجم فرانسوي يا انگليسي نمي تواند به راحتي کلمات و تعبيرات حافظ را ترجمه کند. به عنوان نمونه «بار» نمي تواند ترجمه درست و کاملي از «ميخانه» باشد. «کلانتر» هم ترجمه مناسبي براي کلمه «محتسب» نيست. اينکه من مي گويم شعر بايد بنيان رياضي داشته باشد، يک علتش اين است که رياضي زباني جهاني است. من هايکوي ژاپني را به چند زبان که خواندم، درست و کامل متوجه نشدم چون شاعر ژاپني از کلمه «نيلوفر» مقاصد زيادي دارد اما براي من نيلوفر تنها يک گل است. شعر اگر جنبه رياضي داشته باشد، در همه جاي دنيا قواعد و اصول آن را مي شناسند و همه مي دانند مثلاً عدد اول چيست.
- با اين حساب متغير مخاطب در کجاي معادله شعر قرار دارد؟ آيا اگر شعري مخاطب پيدا نکند، شعر خوبي نيست؟
شعر بايد مخاطب داشته باشد. اينکه بعضي ها مي گويند؛ «المعنا في بطن شاعر»، درست مي گويند. برخي شاعران خواسته اند يک چيزي بگويد، اما نگفته اند و حالا از مردم توقع دارند آن را بفهمند. چنين شاعري بلاغت ندارد. به همين دليل شعر را بايد به زبان خواب ديدن و با کلمات خيلي آسان و اجتماعي گفت. کلمات شعر بايد داراي معني باشد و همان معنايي را هم داشته باشد که در کتاب هاي لغت آمده است. اينکه برخي با ادعاهاي دور از ذهن مي خواهند شعر حافظ را تفسير کنند در حقيقت به حافظ خيانت مي کنند چراکه حافظ کلماتش مشخص است و نيازي به تفسير ندارد. آنهايي که شعر حافظ را تفسير مي کنند، ناخواسته مي گويند شعر حافظ ناقص و نيازمند تفسير است. اينکه بگوييم برداشت من از حافظ اين است و برداشت فرد ديگري چيز ديگري است، توهين به حافظ است در حالي که حافظ آنقدر بلاغت دارد که همه مي توانند شعرش را بفهمند. بعضي ها خودشان نمي خواهند شعر حافظ را بفهمند و به دنبال چيزهايي مي روند که اصلاً در شعر حافظ نيست. خدا حافظ را از شر دو طبقه نجات دهد؛ يکي دختران دم بخت و ديگري پيرمردان دم مرگ.
- آيا اين به معني آن است که شاعر بايد خودش را تا حد فهم مردم پايين بياورد؟ شما خودتان در شعري مي گوييد؛ «و ساق پاي تو فرمول الکل است» و از فرمول الکل هم در آنجا استفاده مي کنيد. خيلي از آدم هاي عادي نمي توانند اين شعر را بفهمند.
شعر بايد انساني باشد و به خاطر انسان ها گفته شود. اين اما به معناي آن نيست که شاعر شعرش الزاماً بايد در حد فهم مردم عادي باشد. سخن بر سر اين است که گاهي معناي شعر به گونه يي است که عوام آن را درک نمي کنند، اما گاهي اوقات اصلاً شاعر حرفي را نگفته است و فقط فکر کرده گفته، در حالي که هيچ اثري از آن چيزي که مي خواسته بگويد در شعرش وجود ندارد. روزي نقاشي پيش يکي از شاعران معروف فرانسه مي رود و تابلويي را به او نشان مي دهد و مي گويد؛ من مي خواستم در اين تابلو بگويم... شاعر دستش را روي دهان نقاش مي گذارد و مي گويد؛ اگر تو مي خواستي چيزي بگويي بايد در نقاشي ات مي گفتي. شعر نيز چنين است و نبايد نيازي به تفسير داشته باشد. اگر من شعر خود را تفسير کنم، معلوم است که نتوانسته ام حرفم را در شعرم بگويم و اگر کس ديگري هم بخواهد تفسير کند کار خراب تر مي شود چون هر کسي براي خودش تفسير متفاوتي ارائه خواهد داد. شعر بايد گويا باشد و با کلمات درست و دقيق نوشته شود. معنا ندارد که کسي بگويد منظور من از اين کلمه، کلمه ديگري بوده است. خب بايد پرسيد چرا آن کلمه مورد نظر را نياوردي. منتها گاهي احساسات را ديگران متوجه نمي شوند. همه ما برداشت مان از اسامي ذات مثل درخت و ماه و... يکي است، اما در مورد اسامي معنا مشکل داريم. وقتي من مي گويم «غم» معلوم نيست شما آن را آن گونه که مورد نظر من است، درک کنيد. ممکن است فکر کنيد منظور من «اندوه» است چون بين غم، ملال، اندوه و دلگيري حد فاصلي وجود ندارد. هيچ پدر يا مادري نمي تواند به فرزندش آموزش بدهد که تا اينجا احساس تو غم است و از اينجا به بعد مي شود اندوه. بنابراين هيچ يک از ما نمي توانيم حرف يکديگر را در مورد معاني به خوبي درک کنيم.
به همين دليل من سعي کرده ام شعر را به جايي بکشانم که از کلمات اسم ذات استفاده بيشتري داشته باشم و بتوانم از کلمات ايماژ و تصوير بسازم. عده يي مثل شاملو کارهاي عالي انجام داده اند و مي دانسته اند چه مي کنند، اما برخي ديگر چون وزن را نمي دانند، مي خواستند از شعر شاملو تقليد کنند و به سبک او شعر بگويند. عده ديگري نيز گفتند ما وزن را که برداشتيم پس قافيه را هم برمي داريم. در حالي که ماياکوفسکي مي گويد؛ «قافيه چفت و بست شعر است.» عده ديگري گفتند اصلاً مي خواهيم شعر ما تصوير هم نداشته باشد. عده ديگري نيز پيدا شدند و گفتند بايد از شعر معنازدايي کرد. اگر شاعري شعري بگويد که معنايي نداشته باشد، باز قابل تحمل است ولي اگر اول شعر را بگويد و بعد معنايش را بردارد، ديگر چه چيزي باقي مي ماند. چيزهايي که برخي از روي بي خبري مي گويند، نمي تواند شعر باشد. شعر هر چه منطق گريز تر و ناواقعي تر و عجيب و غريب تر باشد، زيباتر است اما عجيب و غريب به اين معني نيست که اجق وجق باشد.
-اين «اجق وجق بودن» به نوعي از هم نسلان خود شما آغاز شده است .
مثلا آقاي دکتر براهني خودش مي دانست چه مي خواهد بگويد، اما بسياري از شاگردان منظور او را درست متوجه نشده اند. تعدادي از شعرهايي که به سبک براهني گفته اند، داستان هاي کوتاه يا قطعات خوبي هستند، اما نمي توان آنها را شعر ناميد. درست است که شعر تعريف متقن و روشني ندارد، اما همه ما از طريق حسي مي توانيم شعر را از غيرشعر تمييز بدهيم. ما نمي توانيم مردم را به نفهمي متهم کنيم. مردمي که شعر حافظ را مي فهمند و آن را دوست دارند، اگر شعر مرا دوست نداشته باشند، نمي توانم بگويم مردم نمي فهمند. در اين صورت اين شعر من است که مشکل دارد و نتوانسته ام منظورم را از طريق شعر درست منتقل کنم. شاعر بايد زبان و کلام زيبايي داشته باشد تا بتواند مخاطب را جذب کند. وقتي شاعري جمله هايش را غلط مي نويسد، نبايد از مردم توقع داشته باشد شعرش را بفهمند.
الان در ايران هنرها خانوادگي شده است و هيچ چيزي بدتر از اين وجود ندارد. شاعر که نبايد اينقدر اسم زن، خواهر، برادرش و... را در شعر بياورد. سينماي ايران هم خانوادگي شده است. آدم به سينما مي رود که از فضاي خانه خارج بشود، اما آنجا هم باز گرفتار خانه مي شود.
خيلي از شاعران جوان مي گويند آثار ما را چاپ نمي کنند چون کمبود کاغذ وجود دارد در حالي که به نظر من مشکل کمبود کاغذ نيست. يکي از دوستان من آمده بود و گلايه هايي اين شکلي مي کرد. با خودش هم کتابي آورده بود. گفتم؛ اگر مشکل کاغذ وجود دارد چرا در ابتداي کتاب يک صفحه سفيد گذاشته يي و فقط در آن نوشته يي تقديم به همسرم؟ مردم پول نمي دهند که تو از زنت دلجويي کني. الان کتاب بي ارزش شده است. در قديم وقتي شاعري شعري مي گفته، همه آن را مي نوشتند يا حفظ مي کردند و به نسل هاي بعدي منتقل مي کردند اما الان اين همه کتاب چاپ مي شود و هيچ کس آنها را نمي خواند.
-به همين علت است که تاکنون شما فقط سه کتاب شعر منتشر کرده ايد؟
من دو کتاب دارم.
- سومي هم کتاب «ساعت سرخ در ساعت بيست وپنج» است.
در حقيقت چندان قصد قبلي براي منتشر کردن اين کتاب نداشتم. خانم نگار اسکندرفر مديرمسوول کارنامه شعرهايي را که از من در روزنامه ها منتشر شده بود جمع آوري کرده بود و پيش من آورد و به تشويق ايشان کتاب شد. من فکر مي کنم حيف است درخت ها تبديل به کاغذ شوند و ما روي آن خزعبلات بنويسيم.
- از شاعران نسل جديد آيا کسي بوده که شعرش نظر شما را جلب کرده باشد؟
خيلي ها هستند که شعرشان براي من قابل توجه است. آقايي به نام اميرمسعود رحيمي هست که نابينا است و دکتراي رياضي در امريکا خوانده و الان در ايران استاد دانشگاه است. شعرهاي او را براي من آوردند و من براي کتابش مقدمه نوشتم. چون نابينا است، حس هاي عجيب و غريبي در شعرهايش آورده که چنين حس هايي در شعرهاي ديگران نيست. به ويژه زنان شاعر امروزي از فروغ فرخزاد بسيار جلوتر رفته اند. مايه شعر رنج است و انسان امروز به نسبت انسان 40 سال پيش رنج بيشتري مي کشد.
- شما به شاعر رياضي و شاعر رنگ ها معروف هستيد. پيش از اين در مورد کاربرد رياضي در شعرهايتان توضيح داديد. لطفاً در مورد آوردن رنگ در شعر و به قول خودتان شعر رنگي نيز قدري توضيح بدهيد.
يکي از خيانت هايي که به شعر شده، اختراع خط بوده است. قبل از اينکه خط اختراع بشود مردم از راه گوش با شعر سر و کار داشته اند، اما الان مردم از راه چشم با شعر ارتباط برقرار مي کنند. خب اکنون که نمي توان وزن و ريتم شعر حافظ را با چشم درک کرد. اين شعر حافظ؛
شبي تاريک و بيم موج و گردابي چنين هايل
کجا دانند حال ما سبک باران ساحل ها
مصراع اولش فرود و مصراع دومش فراز را القا مي کند، اما براي چشم ما اين دو مصراع فرقي با هم ندارند. من به اين نتيجه رسيدم که برخي کلمات براي ما تداعي کننده رنگ ها هستند. به عنوان مثال کلمه برف تداعي کننده سفيدي است، اما برخي کلمات ديگر در خود کلمه رنگ وجود دارد مثل سپيدار که از راه گوش سفيدي را به ما منتقل مي کند و سبزقبا نيز رنگ سبز را منتقل مي کند. شعر شاعران ما از گذشته تا حالا سياه و سفيد بوده و رنگ در آنها وجود ندارد. حافظ وقتي مي گويد؛ پيرهن چاک و غزل خوان و صراحي در دست، اگر مي گفت اين پيراهن سفيد يا سياه بوده، ما درک ديگري پيدا مي کرديم. پيراهن سياه براي ما عزا را تداعي مي کرد و پيراهن سفيد چيز ديگري را. با استفاده از رنگ تصويرهاي شعر رنگي مي شود. تصويرسازي جايگاه بسيار مهمي در شعر دارد. حافظ وقتي مي گويد؛
عکس روي تو چو در آيينه جام افتاد
عارف از خنده مي در طمع خام افتاد
اگر به اين تصوير رنگ داده بود و مثلاً جام را قرمز وصف کرده بود، ملموس تر و قشنگ تر بود. بعضي ها به من خرده گرفته اند که چرا گفتي صداي قرمز خروس. من در جواب مي گويم؛ شما چرا مي گوييد بازار سياه يا بخت سفيد. صداي خروس از نظر حسي مابه ازايي دارد، اما بخت مي تواند وجود خارجي نداشته باشد. به نظر من نسبت شعر رنگي با شعر غيررنگي مثل نسبت سينماي رنگي با سينماي سياه و سفيد است.
- بعضي ها مي گويند اگر شعر رنگي متداول بشود ديگر کسي شعرهاي قديم و حتي شعرهاي شما را نمي خوانند.
خب نخوانند، چه اشکالي دارد. کسي که اتومبيل را اختراع کرد به فکر سوار بود، نه به فکر اسب هايي که بايد در غم بي سواري شيهه هاي نارنجي و سبز و ارغواني بکشند.
-شما معتقديد شعر بايد جوششي باشد نه کوششي. وقتي داريد شعر مي گوييد اگر تلاش کنيد آن را رنگي کنيد آيا شعرتان از جوششي بودن نمي افتد؟
حتماً. ولي اگر بتوان در شعر از رنگ ها استفاده کرد بهتر است. آوردن رنگ در شعرهايم به صورت ارادي نبود و بعدها فهميدم در آنها رنگ وجود دارد.
-اين روزها به چه کاري مشغول هستيد؟
ديگر نمي گذارم دنيا هيچ نوع بيگاري از من بکشد چون هيچ کاري که به قول عوام مثبت باشد، انجام نمي دهم و هر کاري که دلم بخواهد، انجام مي دهم. سال ها ما را به اجبار به مدرسه فرستادند که اطلاعات غيرکاربردي ياد بگيريم. اصلاً براي ما چه فرقي مي کند که پايتخت فلان کشور چه شهري باشد. مي گويند در دنيا آزادي مهم ترين چيزها است. اگر آزادي است چرا بچه را به اجبار به مدرسه مي فرستند. اگر واقعاً آزادي است، بايد از بچه ها بپرسند مي خواهند درس بخوانند يا نه. مي گويند بچه نمي فهمد. چطور بچه نمي فهمد. به نظر من فهم بچه ها از همه بيشتر است. بچه فرشته يي است که هرچه دست هايش بلندتر مي شود، بال هايش کوتاه تر مي شود تا اينکه در نهايت مثل من و شما مي شود. في الواقع مي شود گفت بچه خوب است و تنها عيبش اين است که بزرگ مي شود.