سام محمودي سرابي / sampuraziz@gmail.com

شايد بتوان يک مصداق براي عاقبت شوم روشن- فکري در ايران نام برد.البته ذکر اين مهم ضروري است که آن نام به طور قطع غيرقابل ذکر خواهد بود، و جالب تر اينکه روشنفکر امروز، روشن - فکر نيست، امروز مي توان روشن- فکر ديروز را بدون هيچ پيشوند استاد و دکتر و... عاقبت شوم فکر کردن در زيست جهان ستيزه دانست؛ موجودي که زماني بر چشم است و زماني ديگر خار چشم و اين خصلت زيست جهان ستيزه ماست. روشن- فکر امروز پير شده است. روشن- فکر عادت ندارد مجيز کسي را بگويد. عادت دارد خودش باشد با همه اوقات تلخي ها و لبخندها و شيطنت اش که از زير چشمان پف کرده، خودشان را به رخ مي کشند و اين پرسش تهديدآميز را هي زمزمه مي کنند؛ روشن- فکر بودن يعني چه و فرق روشنفکر با روشن- فکر چيست؟ موضوعي که سال ها است ذهن هر ايراني را به خود مشغول کرده و هر ازگاهي يک تيپ جديد و يکسري آدم با شکل و شمايلي مشخص (و نه تفکري مشخص) به عنوان روشنفکر در اين جغرافيا جولان مي دهند تا مگر با اين عنوان تره فخر قاتق نان کنند. احتمالاً اين باور بسياري را خوش نخواهد آمد اما ناگزير از اين تلنگر هستيم. همه داعيه حقيقت داريم اما دريغ از يک تعريف از اين واژه بي آبرو؛ حقيقتي که تنها پاسخ مي دهد، بدون اينکه پرسشي در کار باشد، طبعاً نمي توان منکر اين حقيقت بود که تاکنون آنچه زياد داشته ايم پاسخ بوده تا پرسش، اما آيا پرسيدن آسان تر است يا پاسخ دادن؟ به باور راقم اين سطور در اين زيست جهان پاسخ دادن آسان تر است، والتر بنيامين در مقاله معروفش درباره تفاوت بازتوليد سنتي و تکنيکي اثر هنري از دو نوع ارزش (اولي ارزش آييني و ديگري ارزش نمايش) سخن مي گويد. فرويد و به تبع وي برخي از نظريه پردازان مکتب فرانکفورت ناخودآگاهي را از خودآگاهي حقيقي تر و موثرتر مي دانند. نيچه حقيقت را همچون دروغي تعريف مي کند که با وفاق اجتماعي سازگار شده است. دريدا بر آن است که در سوژه خردورزي دکارتي ناخودآگاه غايب است و فوکو جنون را بيرون از دايره اين سوژه مي داند. ميان اين متفکران يک گفت وگو و در نهايت يک وجه مشترک است که دريدا آن را در متافيزيک حضور چکيده مي کند. گفت وگويي که حداقل در ما نيست. و به ساده ترين بيان نمي توان حتي رگه هايي از آن را در اين سه شق روشنفکر- مردم، روشنفکر- روشنفکر، مردم - مردم يافت. در حالي که در يک گفت وگو «من» اکنون تنها نيست، در برابر «شما»، زير نگاه شماست. ارزش نمايشي، خودآگاه، عقلانيت ارتباطي و غريزه تدبير و دروغگويي «من» غالب است. صداقت «من» تحت فشار است. همه اينها يعني پرسش. به نحوي مخاطب پرسش را ملزم مي کند که پرسش را بي پاسخ نگذارد. همين گرايش وجود وانمودين به اينکه بالاخره جوابي بايد داد و اعلام حضوري بايد کرد، دامي است که زبان شفاهي بر سر راه سکوت مي گذارد. ممکن است در موارد ديگر در دام بيفتم اما در اين يک مورد فقط مي توانم بگويم نمي دانم. و اين نمي دانم که حضرت سقراط فريادش کرده بود امروز در ذهن سوفسطايي ما اوج بي خردي را مي رساند. از ديگر سو هنوز ديالکتيکي ميان رويکرد شفاهي و رويکرد مکتوب صورت نگرفته است تا مگر از اين رهيافت بتوان گفت وگويي بين سه شق روشنفکر- مردم، روشنفکر- روشنفکر، مردم - مردم صورت داد. در اين ميان همين جماعت (که البته راقم نيز از اين دايره بيرون نيست) نتوانسته اند به درک اين مهم نائل آيند که اساساً استبداد مخصوص حکومت و حاکميت نيست. استبداد فرهنگً بي فرهنگي رسوب کرده در ذهنيتي است که جز خود را برنمي تابد. پس براي نابودي آن تنها مبارزه کافي نيست و اين را روشنفکري ما هنوز که هنوز است در نيافته است.
روشنفکري به جاي وظيفه اصلي اش که روشنگري و اسطوره زدايي بود، مرتباً اسطوره هاي جديد ساخت، با اين اسطوره ها زيست و براي آنها مبارزه کرد. پس نتوانست باني ذهن انتقادي و رشددهنده خرد مدرن و علمي باشد. امروزه کلاه از کله مبارک آل احمد وام مي گيرند و فردا سبيل از فلاني، نظريه از بهماني. ماجراي غم انگيز روشنفکري در اين جغرافيا حکايتي است به درازناي تاريخ بي قراري ما و باز گفتن آن گره ها را سفت تر مي کند. طبعاً روشنفکر بايد يا داشته باشد يا بگيرد. اگر داشته باشد که روشنفکر نيست چون درد نان از خود نان براي روشنفکر ارجح است کما اينکه مولانا مي فرمايد؛ «آب کم جو، تشنگي آور به دست». از ديگر سو اگر هم بگيرد از خودي ها يا بيگانه، باز هم نمي توان اين عنوان را بر او اطلاق کرد؛ يا خودفروش مي شود يا جاسوس بيگانه، باري به کوتاه سخن مي توان گفت روشن - فکر در اين جغرافيا يعني فلک زده، سنگ تيپاخورده، رنجور، کافي است نقد کند تا نقدش در هيئت تخريب جلوه گر شود. کافي است به سياق طبيعت چيزي به يافته هايش بيفزايد و مواضع اش را تعديل يا راديکال تر کند تا بگويند رنگش عوض شده است. در اين وادي ذهن انتقادي که داشته باشي، ديگر روشنفکر نخواهي بود، مي شوي روشن- فکر با بيماري غيرقابل انکاري که نامش خانه نشيني است. و حالا روشن- فکر، بدون هيچ پسوند استاد يا دکتر، خانه نشين شده، يا خانه نشين اش کرده اند، بماند. اما ايستاده بر درگاه، ابرو خم نمي کند، يا اگر هم خم کرده باشد بيراه نيست که؛ «جهان پير است و بي بنياد / از اين فرهادکش فرياد» اي فرياد، اي فرياد
تا زنده است بايد حواس مان به پيرمرد باشد؛ پيرمردي که نه اپوزيسيون است نه دولتي و حکومتي. روشن- فکر است بي هيچ ادعايي.