علي احمدي*

نگاهي به گذشته روابط ايران و امريکا در دهه اول انقلاب بيانگر و روشنگر مسائل زيادي است. دهه اول انقلاب دهه تکامل سياست ها و استراتژي هاي ايران و امريکا در منطقه است. در دهه دوم که ايران جنگ تحميلي هشت ساله اش را پشت سر گذاشت و مشغول بازسازي کشور بود نيز روابط اين دو کشور مرحله ديگري را آغاز مي کند و بحث توسعه، محور اصلي و اساسي ايران مي شود. در اين دوره امريکا دو استراتژي را در پيش مي گيرد؛ اول استراتژي مهار دوگانه و دومين استراتژي اش اين است که سعي مي کند کالاهايي که مي تواند در زمينه توسعه ايران موثر باشد، مخصوصاً کالاهاي دومنظوره را از فروش و صادر کردن به ايران ممنوع کند.
امريکا فروش 110 کالا را به ايران ممنوع کرد در حالي که ايران به آن کالاها براي پيشرفت و توسعه و تامين نياز مردم کشورش نياز اساسي داشت. در اين شرايط ايران روابط خود را با اروپا گسترش مي دهد و اين محروميت ها که شايد در ابتدا فقط از سوي امريکا بود از سوي اروپا نيز نسبت به ايران افزايش مي يابد. به اين ترتيب ايران هم از طرف امريکا و هم از طرف اروپا به خاطر نوع ارتباطش با امريکا تحت فشار قرار مي گيرد. با اين حال در اواخر دهه دوم از حيات جمهوري اسلامي شاهد مطرح شدن بحث جديدي تحت عنوان موضوع هسته يي نيز بوديم. بر همين مبنا است که در دهه 80 انقلاب، تحريم ها نسبت به ايران همچنان باقي است و اين در حالي است که موضوع هسته يي ايران به عنوان موضوع جديدي با ابعاد گسترده تري وارد استراتژي هاي جديد امريکا مي شود.
از سوي ديگر قطعنامه يي در قالب شوراي حکام و شوراي امنيت، الزامات قانوني خود را بر اساس فصل هفتم منشور سازمان ملل متحد مقرر مي کند. بنابراين در ارتباط با چگونگي روند مناسبات پرونده هسته يي ايران از يک سو دايره تحريم ها عليه ايران نه تنها کم نشده بلکه به لحاظ ابعاد، گسترده تر نيز شده است. اگر بخواهيم از جنبه حقوقي به اين مساله اشاره کنيم بايد گفت از اين لحاظ در عرصه بين المللي محدوديت هايي به وجود آمده است چرا که مسائل پيش روي ايران از نحوه رابطه يا عدم ارتباط با امريکا نيز فراتر رفته به طوري که اعضاي سازمان ملل متحد را نيز دربرگرفته است. بعد ديگري که مي توان به آن اشاره کرد برخي الزامات ساختاري در نظام بين الملل است که سبب شده امريکا قادر نباشد يک نظام تک قطبي را در دنيا ايجاد کند چراکه امريکا در برهه کنوني به لحاظ اقتصادي توانمندي لازم را ندارد. ساير بازيگران سازمان ملل نيز به اين خواسته امريکا تمکين نمي کنند. حتي باراک اوباما در سخنراني خود در سازمان ملل اعتراف کرد هژموني ايالات متحده در حال حاضر امکان پذير نيست بلکه با مشارکت ساير کشورها امريکا مي تواند مشکلاتي همچون بحران اقتصادي را پشت سر بگذارد.
نکته ديگري که در اين راستا مي توان به آن پرداخت اين است که امريکا مجبور شده استراتژي هاي خود را در دو سطح تقسيم بندي و اهدافش را در آن دنبال کند. سطح اول اين است که سير افول قدرت به ويژه در حوزه اقتصادي از حالت تک قطبي به چندقطبي تغيير پيدا کند تا از اين طريق بتوانند خواسته خود را در عرصه بين المللي تامين کنند. سطح ديگر نگاه شبکه يي ايالات متحده است. به عبارت ديگر ايالات متحده به دنبال يک «چندجانبه گرايي شبکه يي» با کشورهاي اروپايي و کشورهاي شرق آسياست که در اين سطح مسائل اساسي و عمده يي قرار دارد. البته اين چندجانبه گرايي شبکه يي تنها با قدرت هاي قاره يي نيست بلکه قدرت هاي منطقه يي نيز در اين استراتژي جايگاه خاص خود را دارند. از سوي ديگر الزامات ساختاري امريکا را وا مي دارد تغييرات دروني امريکا و تغييرات را در عرصه بين المللي جدي بگيرد. بنابراين با توجه به مطالب فوق مي توان گفت در اين شرايط امريکا ناچار مي شود با ايران ارتباط برقرار کند. با اين حال اما معتقدم امريکا سعي دارد اين گفت وگوها را با حفظ محدوديت و تحريم هاي دو دهه گذشته در قبال ايران محقق کند و اين مساله باعث ايجاد نوعي سردرگمي در نحوه روابط ايران و امريکا شده است. اين طور به نظر مي رسد که امريکا در اين استراتژي خود رويکرد خاصي را در نظر گرفته است. به اين معني که رويکردش در برابر ايران مبتني بر استراتژي ليدر شيپ است و لذا بر اين مبنا سعي مي کند کمتر خود را مخاطب دولت قرار دهد. به نظر مي رسد مجموعه اين سه متغير آينده روابط ايران و امريکا را تعيين مي کند. به عقيده من اگر امريکا با حفظ اين ملاحظات ايران را در ملاحظات، مذاکرات و روابط سياسي خود قرار دهد موفقيت را از آن خود کرده است. اما اگر ايران با شناخت نسبت به محدوديت ها در الزامات ساختاري در منطقه و در سطح بين الملل سعي کند جايگاه و موقعيت خود را ارتقا دهد اين مساله تا حدود زيادي به سود ايران خواهد بود.
*عضو کميسيون امنيت ملي مجلس هفتم