فريدون عموزاده خليلي
دست خودم نيست. نمي شود 13 آبان که مي آيد ياد دو نفر نيفتم. نه از اين بابت که حالا نيستند، يا اينجا نيستند، يا بهانه کرده باشم ياد کردن شان را. بودند هم باز يادشان مي افتادم، باشند هم باز يادشان مي افتم. اين يادآوري براي من با انبوهي از حس هاي متضاد و متفاوت همراه است. از بهت و شگفتي گرفته تا حسرت و افسوس و دلتنگي.
خب شما هم باشيد جاي من، حتماً حس هايتان کنتراستش مي گيرد. اين کنتراست حس ها از همان به خودآگاه آمدن اسم ها شروع مي شود. مي دانم باورتان نمي شود اما قيصر يکي از آنها است و ديگري محسن ميردامادي. بله قيصر، همان قيصر امين پور عزيز، همان شاعر نازک خيال و فربه انديش. باورش سخت است اما حقيقت دارد، قيصر يکي از همان دانشجويان پيرو خط امام تسخيرکننده سفارت امريکا بود، پرسيدم، چندبار ازش پرسيدم، در همه آبان هايي که با هم درخوابگاه کوي بوديم و بعد در سروش نوجوان و پاسخش هميشه خنده بود. همان خنده هاي بريان و برشته يي که آدم را ياد کارون موج خيز مي انداخت وقتي نسيم جنوب روي آب ها بازي اش مي گرفت. مي گفت؛ «خب، من کار فرهنگي هنري مي کردم تو لانه.»
- کار فرهنگي هنري؟،
- خب آره چه عيبي داره مگه پسر؟، باورت نميشه اون جا هم کار فرهنگي هنري مي شد.
باورم مي شد، اما باورم نمي شد قيصر با آن روحيه شاعرانه آرام که گام زدن آهسته روي پل را بر پريدن از جويي- هرچند باريک- ترجيح مي داد، چطور ممکن است از آن ديوار بلند بالا رفته باشد؟،
باز مي خنديد؛ «من از ديوار نرفتم بالا، از در رفتم تو، يه عده اول رفته بودن تو، ميردامادي اينها... بعد درو باز کردن براي ما، ما هم با عزت و احترام رفتيم تو...»
خب ميردامادي را هم باورم نمي شد، با آن جثه کوچک که حتماً آن سال ها در بيست و سه چهارسالگي اش کوچک تر بوده و لاغرتر و ريش تنکي داشته و احتمالاً با همان آرامش عميق ازلي چهره اش که انگار هيچ چيز، هيچ چيز قادر به برآشفتنش نيست...
-آره خب منم از ميردامادي تعجب مي کردم. اون تو اما مي گفتن نقشه تسخير لانه را او کشيده با يکي دو نفر ديگه. بهش نمي اومد، بس که هر وقت مي ديدمش تو لانه، آنقدر آرام و بي خيال بود که انگار هيچ وقت قرار نيست هيچ اتفاقي بيفته. الان هم اينجوريه؟
قيصر مي پرسيد که مي دانست تو روزنامه مي بينمش اغلب.
گفتم؛ «آره، کم و بيش.»
و من هم مثل قيصر باورم نمي شد که اين مرد آرام و تقريباً خاموش که ظاهر چهره اش جديت و اخم آلودگي چهره تيپيکال اغلب چپ هاي خط امامي آن سال ها را داشت و هميشه خيال مي کردي دارد به چيزي کمي دورتر فکر مي کند و به چيزي کمي دورتر نگاه مي کند و تو اغلب حيفت مي آمد با پرسش هاي ساده و روزمره ات اين آرامش عمق يافته را آشفته کني، همان کسي باشد که روزگاري از ديوار بلند سفارتي بالا رفته باشد که نقشه اش را هم خودش کشيده باشد...
اين را خودش نگفته، من نشنيده ام که گفته باشد. از کمال تبريزي به ياد دارم که مي گفت؛ «محسن مرا صدا زد. من عکاس بودم تو انجمن، گفت دوربينت را بياور، آوردم و رفتيم سوار اتوبوس دوطبقه هاي عشرت آباد - انقلاب شديم که از طالقاني مي گذشتند. براساس نقشه محسن ما روي صندلي هاي سمت راست طبقه دوم کنار پنجره نشستيم، اين طوري اتوبوس که از جلوي سفارت مي گذشت، مي تونستيم از تو حياطش عکس بگيريم... راستش نمي دونم عکس ها خوب شد يا نه، يا اصلاً به کار آمد يا نه، اين محسن هم که اغلب حرف نمي زد، يا کم حرف مي زد و تو نمي تونستي بفهمي بالاخره عکس ها به درد خوردن يا نه...»
راست مي گويد کمال، محسن کم حرف مي زد، کم حرف مي زند، حتي اگر در درونش موج هاي متلاطمي در کار باشد...
حالا اين روزها که مي گذرد- و من، به قول قيصر عزيز، شادم که مي گذرد- مدام اسير اين فکر نازک غمناکم که چرا نمي شود من 13 آبان که مي آيد ياد دو نفر نيفتم...