سه شنبه، 12 آبان 1388 - شماره 2093
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه نخست
گفت وگو با احمدرضا احمدي
گاهي وقت ها دوست دارم دراز بکشم و هيچ نگويم

ايمان پاکنهاد

وقت گفت وگو به اين منظور با احمدرضا احمدي تنظيم نشده بود. پرسش ها بر محور اثر تازه هوشنگ کامکار بود که احمدي شاعر در آن دکلمه کرده بود. اما پريشاني شب هاي دراز و غم دل شاعر ما را به ساعت 10 صبح به خانه اش کشاند تا اندک سوالي درباره آلبوم يادشده پرسيده شود؛ خانه يي که شمعداني هايش از ترس سرماي خزان از بالکن به داخل آمده بودند. احمدرضا احمدي به ساعت 10 صبح روي مبل قرمزرنگ نشست. به يکي دو تا سوال درباره «دور تا نزديک» هوشنگ کامکار پاسخ داد اما «دلش آنقدر به تنگ آمده بود و هوا به قدري ابري» که حرف هايش را به خاطره هايش سپرد. بخشي براي هميشه پيش ما ماند و بخشي ديگر از دستگاه الکترونيکي ضبط صدا به اين کاغذها آمد. بيش از اينها بود حرف هايش؛ آنقدر که ساعت ها گفت وگوي تلفني و حضوري ما به اين دو صفحه روزنامه خلاصه شد. آخرين شعرش را که به ساعت 10 صبح روز پيش از گفت وگو، سروده بود به ما سپرد. ما مانديم و دلتنگي هاي شاعر.

---

-آقاي احمدي در دوران شاعري تان آيا روزي به اين فکر کرده بوديد که روي شعرهايتان موسيقي ساخته مي شود و شما دکلمه مي کنيد؟


در سال 1350 در کانون پرورش فکري کودکان و نوجوانان بودم و مسوول موسيقي بودم. صداي شاعرها را روي صفحه ضبط و منتشر کردم. صداي شاملو بود که شعرهاي خودش، نيما، مولوي و حافظ را خواند. نادر نادرپور هم بود. از فروغ فرخزاد هم چند صدا پيدا کرديم که روي آنها هم کار کرديم. صداي نصرت رحماني و يدالله رويايي را هم ضبط کرديم. منوچهر آتشي هم بود. در همان زمان راديوتهران روزهاي جمعه برنامه يي به اسم «ظهر روز هفتم» پخش مي کرد که من هم گاهي در آن برنامه گفت وگو مي کردم و گاهي هم شعر مي خواندم ولي برايم جدي نبود. تا اينکه روزي هوشنگ کامکار «در گلستانه» را ساخت. به همراه بهروز غريب پور پيش من آمدند و شعر هاي سهراب سپهري را خواندم و يک روز جمعه رفتيم استوديو بل و ضبط کرديم. کاستي ديگر هم بعد از آن ضبط کردم به اسم «ابيات تنهايي» که شعرهاي سهراب سپهري را خواندم. موسيقي اش را هم فريبرز لاچيني ساخت. بعد از آن کاستي هم از شعرهاي نيما ضبط کرديم با موسيقي فريبرز لاچيني و صداي محمد نوري ضبط شد که خيلي هم استقبال شد. شايد به خاطر آقاي نوري که پس از انقلاب نخستين فعاليت موسيقايي اش را با اين آلبوم عرضه کرد، پيشنهادهاي ديگري هم شد. سعيد ابراهيمي فر براي فيلم «نار و ني» به سراغم آمد. من براي فيلم متني نوشتم و همان متن را خواندم که سعيد ابراهيمي فر آن را روي فيلم «نار و ني» آورد. بعدها خانم رخشان بني اعتماد به سراغم آمدند براي گويندگي فيلم «بانوي ارديبهشت». فعاليت هاي متعددي داشتم. کاستي هم با همکاري خانم ژاله علو ضبط و منتشر شد که شعرهاي حافظ را من و خانم ژاله علو خوانديم. با موسيقي از مهرداد دلنوازي که حالت مشاعره داشت. شعرهاي هيوا مسيح و يغما گلرويي را هم خواندم. شعرهاي خودم را هم در کاستي به نام «يادگاري» خواندم. چهار سي دي به نام هاي عاشقانه هاي يک تا چهار خوانده ام که کارن همايونفر براي آنها موسيقي ساخته است که تقريباً آماده است تا منتشر شود.

-نگفتيد شما نخستين بار پيشنهاد ضبط صدايتان را کرديد يا به شما پيشنهاد شد؟

پيشنهاد هوشنگ کامکار براي «در گلستانه» بود.

-بحث ديگر مربوط به ارتباط شعر نو و موسيقي ايراني است. همين کاري که در «دور تا نزديک» اثر هوشنگ کامکار و با دکلمه خودتان صورت گرفته است. آيا اين دو مقوله مي توانند با هم منطبق باشند يا در حد دکلمه باقي مي ماند؟

به نظرم اولين قدم در تلفيق شعر مدرن فارسي و موسيقي ايراني همان کاري بود که هوشنگ کامکار در «در گلستانه» کرد؛ کاري که در «دور تا نزديک» به قوام رسيده است.

-شما از دير زمان با موسيقي در ارتباط بوده ايد. از طرف ديگر شعرهايتان مانند برخي ديگر از شاعران نوپرداز از نظر ساختاري بي وزن است. آيا تا به حال به اين فکر نکرده ايد که نوعي ارتباط ميان موسيقي ايراني و شعر مدرن فارسي ايجاد کنيد و البته آن را حفظ کنيد؟

آينده يي هم وجود دارد که در آن موسيقيدان هايي مي توانند اين کار را بکنند همچنان که هوشنگ کامکار در «دور تا نزديک» اين کار را به نحو احسن انجام داد. دليلش هم اين بود که هوشنگ کامکار تحصيلاتي در دانش موسيقي غربي دارد و همين طور با رديف موسيقي ايراني آشنا است و به همين دليل است که در دو سي دي «در گلستانه» و «دور تا نزديک» اين خلاقيت را به وجود آورده است. عقيده من درباره موسيقي ايراني، غيرحرفه يي و شخصي است. کسي مي تواند در مورد موسيقي ايراني حرف بزند و اظهارنظر کند که يک ساز موسيقي ايراني بنوازد و به رديف ايراني آشنايي و تسلط داشته باشد. يادم مي آيد يک بار با فريدون ناصري نازنين و فقيد در خانه ام براي مجله «کلک» گفت وگو مي کرديم. آن روز از فريدون ناصري درباره موسيقي ايراني پرسيدم. گفت؛ «نمي دانم. بايد از کسي سوال کني که موسيقي ايراني را نواخته باشد.» در آن ميزگرد خانم مهربانو توفيق نوازنده سه تار و موسيقيداني که با موسيقي غرب آشنا است، حضور داشت. فريدون ناصري گفت؛ شما از خانم مهربانو سوال کن نه از من. چون خانم توفيق سه تار مي نوازد و به رديف هم تسلط دارد. درباره تلفيق شعر مدرن فارسي با موسيقي، هوشنگ کامکار توضيحات مفصلي را در گفت وگو با شما داده است که به نظرم حرف هايش در اين مورد حجت است.

-درباره شعر «در کمين اندوه» شما که در همين آلبوم «دور تا نزديک» استفاده شده هم توضيح مي دهيد؟ منظورم محتواي شعر است.

شعر را آقاي کامکار انتخاب کرده و بايد درباره انتخابش از آقاي کامکار سوال کنيد که به نظرم شعرهايي که آقاي کامکار در اين آلبوم استفاده کرده، تسلط و آشنايي او را به شعر فارسي نشان مي دهد. همه شعر هاي استفاده شده در اين اثر از خاقاني و حافظ تا نيما و شعر خودم نوعي اندوه دارند. در هر چهار شعر حرماني بزرگ وجود دارد. اصل و خميرمايه شعر ها اندوه و غصه است. البته يادتان نرود که ستون فقرات ادبيات قديم و جديد ايران ما اندوه و غصه است. مثالي بزنم. همين شعر «اي يار مبارک باد» که در عروسي ها خوانده مي شود که در دستگاه چهارگاه ساخته شده است، با اينکه ظاهراً شعري شاد دارد اما ملودي پر از اندوه است. موسيقي شعر من هم در اثر هوشنگ در چهارگاه است با آن کمانچه زيباي اردشير کامکار که نواخته شده است. چهارگاه دستگاهي است که بيشتر نوحه هاي مردم ما در آن ساخته مي شود. بايد از هوشنگ کامکار شاکر باشيم که در «دور تا نزديک» ما را به ضيافت عطر، فراواني گل و انبوه زيبايي و اندوه برد. بحث هاي فني از زيبايي هر اثر هنري مي کاهد. حسن اين سي دي در آن است که با مخاطب ارتباط برقرار مي کند و فقط تکنيک نيست. حس است و شعور است و ذوق است. من مباهات مي کنم که در اين سي دي همکاري کرده ام و باز مباهات مي کنم که هوشنگ کامکار- موسيقيدان وطنم- اين اثر را به من هديه کرده است که من براي جبرانش بسيار بي بضاعت هستم.

-شعر «در کمين اندوه» را چه زماني سروده ايد. چه شد که اين شعر را سروديد؟

دقيقاً 17 سال پيش گفتم. از کتاب «لکه يي از عمر بر ديوار» انتخاب شده است. اين کتاب در ارديبهشت 1372 توسط انتشارات نويد در شيراز چاپ شد.

-از دليل و حس و حال سرودن اين شعر نگفتيد. يادتان نيست؟

واقعاً يادم نمي آيد. شعر هاي من هميشه بداهه سروده مي شود. همواره کنار تختخوابم کاغذ و مداد دارم. خيلي شعرها را در خواب ديده ام و بلافاصله نوشته ام. هيچ وقت با شعر قرار قبلي ندارم که تصميم به سرودن شعري در يک روز خاص يا حادثه يي خاص بگيرم. معمولاً هم شعر هايم با جرقه يي از يک کلمه شروع مي شود. ناگهان کلمه يي در ذهنم برق مي زند و ادامه اش را مي نويسم. بعضي وقت ها که کتاب مي خوانم اين کلمه ها به ذهنم مي آيد. حال ممکن است آن کتاب تاريخي باشد، فلسفي باشد يا هر کتاب ديگر. مهم آن يک کلمه است که در ذهنم جرقه مي زند و سپس ادامه اش مي آيد. پايان شعرهايم را نمي دانم. در پاکنويس کردن هم خيلي کم تغيير مي دهم. دو سال هم هست که شعرهايم را پيش از چاپ به آقاي ع. پاشايي نشان مي دهم. بعضي وقت ها پيشنهادهايي مي دهند که شعري را چاپ بکنم يا مثلاً پيشنهاد مي دهند که سطري را حذف کنم که اين کار را هم مي کنم. نظر ايشان براي من حجت است. وقتي شعر مي گويم چنان حواسم به نوشتن است و هراس دارم که شعر از من بگريزد، در آن حالت خلسه شايد کلمات را غلط بنويسم. شعر را سريع مي نويسم. هميشه هم اين سوال را از من مي پرسند که هنگام گفتن فلان شعر چه حالتي داشته ام. يا حرمان مفرط بوده است يا حسرت مفرط بوده است يا شادي مفرط بوده است. در اين سال ها بعد از بيماري هاي فراواني که دچارش بوده ام و ديگر مي دانم فرصت براي ادامه زندگي من بسيار اندک است، صبح مي نشينم پشت ميز تحرير و تا ظهر شعر مي نويسم. چون مي دانم ديگر وقت چنداني ندارم. به قول دوستم آيدين آغداشلو همين قدر هم که عمر کرده ايم، بسيار زياد است. اکنون چند کار آماده انتشار دارم که اميدوارم تا ارديبهشت ماه سال 1389 که 70 ساله مي شوم منتشر شود. پنج دفتر شعر هم هست با نام «دفترهاي سالخوردگي» که توسط نشر چشمه چاپ خواهد شد. پنج کتاب از شعرهاي گذشته من است با نقاشي ليدا طاهري، کريم نصر، حسام طباطبايي، مهکامه شعباني و ماهانه تذهيبي. اين پنج کتاب با فکرهاي بکر و زيباي محمودرضا بهمن پور مدير نشر نظر به چاپ خواهد رسيد.

-چه کاري در اولويت زندگي تان است که بايد تا پيش از آخرين روز زندگي انجامش دهيد؟

واقعيت اين است که از عمرم بسيار راضي هستم. شايد بيشتر از حقم زندگي به من پرداخته است. موضوع ديگري را هم اضافه کنم که البته ممکن است با واکنش تند و منفي دوستاني روبه رو شوم که آنها را نمي شناسم. من در نوشتن يک اثر نخست به رضاي شخصي خودم مي انديشم. حرفه يي بودن همين را ايجاب مي کند. اما به نظرم لحظه يي که اين دنيا را ترک خواهم کرد، کار ناتمامي ندارم. تا لحظه يي که زنده ام کار خواهم کرد. من زماني بازنشسته مي شوم که بميرم. در ضمن آرزو دارم مرگ خوبي داشته باشم يعني کارم به خانه سالمندان و بيمارستان و اين جور جاها نکشد. دوست ندارم زمينگير شوم و بيفتم گوشه خانه. چون اگر اين اتفاق بيفتد ديگر نامش زندگي نيست؛ فقط آزار ديگران است. در همه 70 سال عمرم لحظه يي بيکار نبوده ام. از 17 سالگي تا همين الان که دارم 70ساله مي شوم کار کرده ام. شعر گفته ام و براي کودکان قصه نوشته ام. براي هر جفتش هم فحش خورده ام و دشنام شنيده ام که برايم بسيار مبارک و خجسته بوده است.

-گفتيد بيشتر از حق تان به شما داده اند. حق را داده اند يا گرفته ايد؟

بيشترش را خودم گرفته ام. دويده ام و دشنام شنيده ام اما هيچ گاه کارم را رها نکرده ام. حوادث منفي بر کارم نتوانسته تاثير منفي بگذارد و از کارم باز دارد. اما چرا؛ يک بار هم حق را به من داده اند.

شانس ديگرم مربوط به نسل خودم است؛ نسلي که درخشان ترين دوران ادبي ايران از دل آن بيرون آمده. در اين نسل شاملو، سهراب سپهري، نادرپور، ابراهيم گلستان، فروغ فرخزاد، رسول پرويزي، مسعود کيميايي، آيدين آغداشلو، آل احمد، اميرهوشنگ کاووسي، بهمن محصص و... بوده اند. مجله هايي هم که شاملو منتشر مي کرد براي نسل ما بسيار تاثيرگذار بود؛ مجله هاي «آشنا»، «کتاب هفته»، «خوشه». خب همه اينها شانس ما بوده است. احمد شاملو به نسل ما سليقه شعر خواندن و مجله خواندن داد. البته خودمان هم کوشا و جدي بوديم. از اين نسل من و کيميايي و سپانلو و آيدين هنوز داريم کار مي کنيم. بحث کيفيت هم نيست. دست کم براي ارضاي خودمان داريم کار مي کنيم. اين روزها براي درمان بيماري قلبم قرصي به اسم «وارفارين» مي خورم. شعر گفتن در اين سال هاي آخر براي من «وارفارين» شده است. با اينکه کتاب نخست من هم براي کودکان- همان کتاب «من حرفي دارم که فقط شما کودکان باور مي کنيد» (با نقاشي هاي عباس کيارستمي)- توقيف شد اما پس از سال ها به کار ادبيات کودک پرداختم. دوباره ادامه دادم و ننشستم. اکنون هم نزديک 21 کتاب کودک زير چاپ دارم. برخي ها کينه هايي هم از من دارند. مي خواهند مثل آنها کنار منقل بنشينم و کار نکنم. اما من دوست ندارم چنين وضعي داشته باشم. سرم به کار خودم است و تا موقعي که زنده ام کار خواهم کرد. مثلاً اگر سال 1370 يعني همان سالي که سکته کردم، از دنيا رفته بودم 10 جلد کتاب ننوشته بودم. ديگر لباس و غذا و اين جور چيزها برايم مهم نيست. حسرت هيچ چيز را ندارم. نه تجليل، نه جايزه، نه سفر خارج. مي خواهم در همين خاک بمانم و بميرم و گفته ام مرا کنار مادرم به خاک بسپارند. لحظه به لحظه هم که جلو رفته ام شعرم ساده تر و روان تر شده است. آنقدر شيشه يي را که از پشت آن به جهان مي نگرم، سابانده ام که گاه فکر مي کنم ديگر شيشه يي وجود ندارد. با اينکه در اين سن کمتر تعجب مي کنم اما از کس يا کساني تعجب مي کنم که وقت خود و کاغذهاي سفيد و نازنين و گران را حرام مي کنند که من نويسنده کودکان نيستم. و در زمان گذشته مانده ام و کار من مدرن نيست. اگر نويسنده اين مقالات از من سوال کرده بود من به او جواب مي دادم وقت خود را تلف نکند و به جايش پرتقال بخورد و در هواي تازه راه برود. واقعاً برايش متاسفم که چنين وقت و عمر خود را براي خواندن کتاب هاي کودکان من تلف کرده است. پارسال کسي مصاحبه يي کرده بود و گفته بود احمدرضا احمدي ظرايف زبان فارسي را نمي داند. به ايشان تلفن کردم و گفتم اگر شما وقت داريد براي من کلاسي بگذاريد تا من ظرايف زبان فارسي را از شما بياموزم. اما به آن آقا گفتم ديگر دير است. من 70 سال دارم. اين کس در مقالاتش مي خواهد مثلاً هگل و مارکس را با چسب رازي به ابوسعيد ابوالخير بچسباند. برايش آرزوي شفا دارم. يا کسي ديگر که از استقبال جوان ها در رونمايي «همه شعرهاي من» عصباني شده بود و کاغذهاي سفيد و نازنين را سياه کرده بود. براي او هم آرزوي شفا دارم.

-معمولاً آدم هايي که در ظاهر روحيه يي شوخ دارند در باطن اندوه بارند. ظاهرشان چيزي مي گويد و باطن شان چيز ديگر. آيا اين در مورد شخصيت شما صادق است؟

خوشبختانه من به طنزي که مد نظر شماست مسلط ام اما آن هم نوعي حزن است. دو جور حزن در زندگي من وجود دارد؛ اولي شعر و دومي طنز يا هر دو با هم. اگر به تاريخ ادبيات معاصر نگاهي بيندازيم آدم هايي از اين دست زياد ديده مي شوند. خود شاملو نگاه طنزً قوي نسبت به جهان داشت. از سوي ديگر جهان هم خنده دار است و هم اندوه بار چرا که دو نفر آدم بدون اجازه تو را به دنيا آورده اند و رها کرده و رفته اند. از صبح تا شب هم اتفاق ها خيلي کم جدي اند. همه به نوعي شوخي اند. چندي پيش در مورد پزشکي با همسرم حرف مي زديم که در شمال ايران مشغول برج سازي است و پول روي پول مي گذارد. خب مگر مي شود برج ها را به آن دنيا برد. آيا اين به نظر شما طنز نيست. به نظر من حتي طنز سياهي است.

-ارتباط شخصيت خودتان با هستي چه؟ جدي است يا شوخي؟

کمي جدي شده است اين روزها. آدم وقتي در حيراني و پرتي جواني به سر مي برد، جهان هم برايش مه آلود است اما هر چه جلو مي رود به قول عکاس ها «فوکوس» مي شود. رفته رفته روشن تر و واضح تر مي شود. البته با خطاي جراحي که دکتر براي چشم چپ مرتکب شد يک چشم مرا دوباره فلو کرد. از اين نظر از او ممنون هستم چون دوباره به 20 سالگي بازگشته ام. جهان امروز جهاني است که ديگر نمي توان درکش کرد. در جواني ما جهان در دو قطب کمونيسم و سرمايه داري خلاصه مي شد اما الان ديگر هيچ چيز مشخص نيست. انسان مي ماند که در دنيا چه خبر است و هر روز اتفاق تازه يي خواهد افتاد. هر روز چيز تازه يي اختراع و کشف مي شود. در اين ابهام ديگر فقط سکوت مي کنم. درباره مسائلي که مي گذرد عاقل شده ام و سکوت مي کنم. شايد دو ساعت ديگر درون من همه چيز دگرگون شود. آن وقت است که شعر سراغم مي آيد.

-آخرين دلتنگي تان چه بود؟ کي بود؟

گاهي دلتنگ مادرم. يادم مي آيد حرمان و طغيان روحي جواني ام را فقط مادرم مي توانست آرام کند. الان اما پناهم موسيقي است. نه آن زن ها هستند نه مادرم. يکي از شانس هاي آدم اين است که زود مي تواند براي همه چيز جايگزين پيدا کند. در بدن آدم هم چنين اتفاقي مي افتد. وقتي سکته مي کني، چند سلول مي ميرد و بلافاصله چند سلول ديگر کنار آنها جوانه مي زند. اگر اين جايگزيني ها نبود به نظرم کار دنيا تمام شده و به پايان رسيده بود.

-آخرين يورش دل تان چه موقعي بود؟

خيلي وقت پيش. البته شعر «در کمين اندوه» را که عبارت «يورش دل» هم در آن است، براي همسرم سروده ام. ديگر يک يورش دل دارم که نامش «دفترهاي سالخوردگي» است.

-چه چيزي در آستانه دهه 70 زندگي آزارتان مي دهد؟

چيزي که هم جذاب و آزاردهنده است، به کار افتادن حافظه بلندمدت من است که دوباره سراغم آمده است. صبح که بيدار مي شوم و لب تختخواب مي نشينم گاهي وقت ها وحشتم مي گيرد. البته بعضي وقت ها هم خميرمايه يي مي شود براي شعرم. فکرش را بکنيد؛ فعال شدن حافظه بلندمدت و اتفاق هاي بي شماري که در زندگي ام افتاده است. اينها با هم تلفيق و به يک شعر تبديل مي شود. شاعر در جواني با رويا و تخيل زندگي مي کند و پير که شد با حافظه اش. کتابي دارم به اسم «شعرها و يادهاي دفترهاي کاهي»؛ همه اش نشات گرفته از حافظه است. صبح به صبح مي نوشتم و مي دادم حروفچيني. آقاي پاشايي هم نگاه مي کردند، نظرات شان را مي گفتند، متن حروفچيني را غلط گيري مي کردم و به ناشر مي دادم. اکنون چندين دفتر شعر هم دارم که نشر چشمه مشغول حروفچيني آنهاست. آنها هم متکي به حافظه هستند. همه شان هم واقعي است. يعني اگر درباره زني صحبت کرده ام کاملاً واقعي بوده است. هيچ دروغي در آن راه ندارد. همه خيابان هاي جواني، بيمارستان ها که در آن بستري بودم، اتاق هاي عمل، ايستگاه هاي راه آهن در سرما، فرودگاه هاي پايتخت هاي جهان که ناگهان با بلند شدن هواپيما از زمين همه بود و نبود تو و همه روزهاي تو در زمين فرودگاه مي ماند و تو در هواپيما با حسرت ها و حرمان هايي که در عمر داشته يي به خواب مي روي. من شانس داشته ام که هنوز حافظه ام جوان است و ميوه مي دهد. به قول آيدين آغداشلو کسي مرده است که حافظه اش را از دست داده است.

-اگر روزي شعر را کنار بگذاريد و بخواهيد سخن بگوييد، آن سخن چيست؟

دست خودم نيست. نمي دانم راجع به چه چيزي حرف مي زنم. روزهايي که خيلي غمگينم مثل امروز، دوست دارم دراز بکشم و هيچ نگويم. سکوت هم بعضي وقت ها جواب مي دهد. زندگي همه اينها را با هم دارد. در مورد شعر هم مصداق دارد. شعرهاي بزرگ و اصيل اين گونه اند يعني همه چيز را دارا هستند. ممکن است عاشقانه شروع شوند اما به چيز ديگري ختم شوند که شاعر از آن بي اطلاع است. در شعرهاي امروز من هم حافظه ام با قدرتي فراوان به شعرهايم آمده است. حافظه در شعرم رسوب مي کند و مي نشيند و مي رود. اينهايي که گفتم ناشي از تجربه عملي خودم است. نه در کتابي خوانده ام، نه از کسي مثالي آورده ام. پايان هر اثر به دست هنرمند نيست که از قبل فکر کرده باشد. آغاز يک چيز است و پايان نا معلوم و مجهول.

يا باراني يا آفتابي
تازه ترين شعر احمدرضا احمدي

براي من هيچ وقت يک آسمان کامل نبوده است يا ابري بوده است يا باراني يا آفتابي اما بي واسطه و بدون عشق آسمان را دوست داشته ام آسمان آرام آرام و اندک اندک براي من اتفاق افتاده است گاهي که آبي بوده است خواسته ام رويش رنگ زرد بريزم که سبز شود هميشه در روزهاي باراني به آسمان واکنش نشان داده ام و خواسته ام آسمان باراني را بوسه بزنم باران مرا کم حرف مي کند و به من ياد مي دهد که سکوت...

(يکشنبه، نوزدهم مهر 1388)
يادداشت آزاد
تاريخ بيهقي و سير نابخردي اميرمسعود
منصور بيطرف

باربارا تاکمن در سال 1984 کتاب تاريخي با عنوان The March of Folly مي نويسد. اين کتاب در ايران ابتدا با عنوان سير نابخردي و سپس تاريخ بي خردي از ترويا تا ويتنام توسط حسن کامشاد ترجمه و به چاپ رسيده است. در اين کتاب چهار رويداد مهم تاريخي از نگاه خانم تاکمن مورد بررسي قرار گرفته که چگونه دولت ها يا حکومت ها از دست رفته اند يا مجبور به امضاي معاهداتي شده اند که خود از آنها گريزان بودند. ترويا يا تروا، پاپ هايي که رنسانس را به وجود آوردند و باعث شدند از دل مذهب کاتوليک، پروتستان زاده شود، چگونه بريتانياي کبير، امريکا را از دست مي دهد و در آخر سر شکست امريکا در ويتنام از مجموعه رويدادهاي تاريخي است که تاکمن آنها را در چارچوب تاريخي خود مورد بررسي قرار داده است. باربارا تاکمن در اين سير تاريخي نتيجه مهمي مي خواهد بگيرد؛ نتيجه يي که البته در مقدمه عالي خود به آن اشاره يي کرده است. او مي خواهد بگويد چگونه يک قدرت در روند تاريخي خود، «خردش» را از دست مي دهد و نتايجي را مي گيرد که از ابتدا از آن فرار مي کرد. نتيجه تاکمن اين است که «نابخردي زاده قدرت است... قدرت آمرانه اغلب باعث نقص تفکر مي شود و هر چه اعمال قدرت افزايش يابد احساس مسووليت در قبال آن رنگ مي بازد.»1 تاکمن در حالي اين نتيجه عالي و خوب را از بررسي تحولات تاريخي که به آن اشاره کرديم، مي گيرد که بيش از هزار سال قبل از آن ابوالفضل بيهقي در کتاب تاريخ خود با قلم بسيار شيوايش صريحاً به آن اشاره کرده است. از اين رو ميان کتاب «تاريخ بيهقي» و «سير نابخردي» قرابت نزديکي وجود دارد. به نظر مي آيد هر دو کتاب هر چند از لحاظ پارادايم متفاوتند اما به دنبال يک چيز هستند - تاريخ بيهقي بيان تاريخ قرن چهارم هجري قمري است البته نه به زبان نوشتاري معمولي و عرفي تاريخ که به موقع خود به آن اشاره خواهم کرد و سير نابخردي تحليل چهار دوره تاريخي با يک هدف معين است-و آن نشان دادن همان «بي خردي» است که زاده قدرت است. عمده کتاب تاريخ ابوالفضل بيهقي، که در کتب درسي فقط بر دار کردن حسنک وزيرش را مي خوانند، برخلاف کتاب هاي تاريخي ديگر که به قول بيهقي به جنگ ها و صلح هاي پادشاهان مي پردازد، زوايا و پنهاني هاي حول و حوش به حکومت رسيدن اميرمسعود- فرزند سلطان محمود- سلطنت اين امير و سپس فرار وي است. اما قرابت اين کتاب و «سير نابخردي» تاکمن را مي شود در زمان سلطنت اميرمسعود و به ويژه شش سال آخر حکومت وي مشاهده کرد. اميرمسعود که در ابتدا از سوي پدر وليعهد پادشاه شده بود، در آخر عمر از سوي پدر «عاق» شد و زماني نامه «عاق» شدن اميرمسعود را به واليان حکومت نوشت که پيش از رسيدن آن نامه دنيا را وداع گفت. اين به طور قطع تنها فرصتي بود که اميرمسعود توانست از آن استفاده کند و از اين فرصت عليه برادرش -اميرمحمد- که از سوي صاحبان ديوان و سپاه سالاران سلطان محمود به حکومت رسيده بود، بهره ببرد. اميرمسعود در زماني که بنا به ماموريت پدر به قصد قلمروگشايي به سمت غرب ايران حرکت کرده بود و ري و سپاهان را گرفته بود و به سمت بغداد در حرکت بود، خبر مرگ پدر و به حکومت رسيدن برادرش را مي شنود. او از ادامه کار صرف نظر مي کند و گفته عم اش را که «اصل غزنين است و آنگاه خراسان و ديگر همه فرع است» ملاک عمل قرار مي دهد و به سمت غزنين برمي گردد.

طي مسير و در نيشابور رسول خليفه عباسي حکومت به دست نيامده امير مسعود را قبول مي کند و در پيامي به او اعلام مي دارد که «اميرالمومنين ممالکي که پدرت داشت- يمين الدوله و امين المله و نظام الدين و کهف الاسلام والمسلمين، ولي اميرالمومنين به تو مفوض کرد. و آنچه تو گرفته يي- ري و جبال و سپاهان و طارم و ديگر نواحي- و آنچه پس از اين گيري از ممالک مشرق و مغرب، تو را باشد و بر تو بدارد. پس از اين مبشران اين نامه ها ببردند و در اين شهرها که نام بردم به نام امير مسعود خطبه کردند و حشمت او در خراسان گسترده شد.» (ص90 تاريخ بيهقي، نشر مرکز) اين اتفاق براي امير مسعود مشروعيت آورد چه آنکه او در نامه يي که به قدرخان والي ترکستان مي نويسد چنين مي گويد؛ «ما اميرالمومنين را از عزيمت خويش آگاه کرديم و عهد خراسان و جمله مملکت پدر بخواستيم با آنچه گرفته شده است از ري و جبال و سپاهان با آنچه موفق گرديم به گرفتن هر چند برحق بوديم به فرمان وي تا موافق شريعت باشد.» (ص 130) پيام خليفه باعث مي شود پايه هاي حکومت امير محمد سست شود و کمتر از دو ماه تمامي دولتمردان وي به امير مسعود بپيوندند.

در هرات است که همه چيز به نفع وي برمي گردد. او اکنون مشروعيت خليفه را دارد. نسبت به برادر ثابت قدم تر است و ولايات زيادي را به نفع خود ضبط کرده است. از اين رو همه از برادر برمي گردند و حاجب علي که خود امير محمد را به تخت نشانده بود او را دستگير و در قلعه کوهيژ زنداني مي کنند. حال همه به سمت هرات که امير مسعود در آنجا فرود آمده، حرکت مي کنند. «در وقت، رفتن گرفتند سخت به تعجيل، چنان که کس بر کس نايستاد. و اعيان و روي شناسان، چون نديمان و جز ايشان، بيشتر بنه يله کردند تا با حاجب آيد. و تفت برفتند.»

امير مسعود در هرات به طور رسمي اداره حکومت و کشور را در دست مي گيرد و تصفيه حساب ها را آغاز مي کند. حسنک وزير، حاجب علي، فرمانده لشکر سلطان محمود و امير محمد را از بين مي برد و اموال حسنک وزير را به نام خود مي زند و به تدريج خوي استبدادي را گسترش مي دهد. او مي خواهد هر آنچه را که در زمان پدر و به ويژه برادر به ديگران داده شده، پس بگيرد. اين امر باعث مي شود دل همگان از روي کار آمدن وي سرد شود. بيهقي در اين خصوص مي نويسد؛ «و نخست که همه دل ها را سرد کردند بر اين پادشاه آن بود که بوسهل زوزني و ديگران تدبير کردند در نهان که مال بيعتي و صلت ها که برادرت امير محمد داده است باز بايد ستد- که افسوس و غبن است کاري ناافتاده را، افزون هفتاد و هشتاد بار هزارهزار درم به ترکان و تازيکان و اصناف لشکر بگذاشتن. و اين حديث در دل پادشاه شيرين کردند و گفتند اين پدريان به روي و رياي خود، نخواهند که اين مال خداوند باز خواهد- که ايشان آلوده اند و مال ستده اند؛ دانند که باز بايد داد و ناخوش شان آيد. صواب آن است که از خازنان نسختي خواسته ايد به خرج ها که کرده اند و آن را به ديوان عرض فرستاده شود و من که بوسهلم، لشکر را بر يکديگر تسبيب کنم و برات ها بنويسند تا اين مال مستغرق شود. و بيستگاني نبايد داد که يک سال، تا مالي به خزانه باز رسد از لشکر و تازيکان- که چهل سال است تا مال مي نهند و همگان به نوااند. و چه کار کرده اند که مالي به اين بزرگي پس ايشان يله بايد کرد؟» (ص 217) امير مسعود در رايزني که با خواجه احمد حسن- وزير خود- مي کند او را از اين کار بازمي دارد اما به قول خواجه احمد حسن «امير را سخت حريص ديدم در باز ستدن مال. گفتم بينديشم. و دي و دوش در اين بودم و هر چند نظر انداختم، صواب نمي بينم اين حديث کردن- که زشت نامي بزرگ حاصل آيد. و از اين مال بسيار بشکند که ممکن نشود که باز توان ستد.» (ص 218) دو سه روز، بو منصور مستوفي را و خازنان و مشرفان و دبيران خزانه را بنشاندند و نسخت صلات و خلعت ها که در نوبت پادشاهي برادرش- امير محمد- بداده بودند اعيان و ارکان دولت و حشم و هرگونه مردم را، بکردند. مالي سخت بي منتها و عظيم بود. و امير آن را بديد و به بوسهل زوزني داد و گفت «ما به شکار پره خواهيم رفت. و روزي بيست کار گيرد. چون ما حرکت کرديم، بگو تا برات ها بنويسند اين گروه را بر آن گروه و آن را بر اين، تا مال ها مفاصات شود و آنچه به خزانه بايد آورد، بيارند،» «پس از رفتن وي، برات ها روان شد و گفت وگوي بخاست از حد گذشته و چندان زشت نامي افتاد که دشوار شرح توان کرد... و عنف ها و تشديدها رفت و آخر بسيار مال شکست و به يک بار دل ها سرد شد و آن ميل ها و هواخواهي ها که ديده آمده بود، نشست.» (صص 219- 220)

اما آنچه که پايه هاي حکومت امير مسعود را سست مي کند، برخورد با ترکمانان است. ترکمانان که در زمان سلطان محمود و به دعوت وي در اصل براي نگاهباني از مرزها وارد قلمرو شدند، کم کم سر بر شورش برداشتند. برخورد و سياستي که امير مسعود براي قلع و قمع کردن آنها مي گيرد، نه مورد توافق وزير است و نه بونصر مشکاني که صاحب ديوان رسالت وي است. بونصر به ابوالفضل بيهقي مي گويد «بدان يا ابوالفضل که تدبيري پيش گرفته آمده است که از آن بسيار فساد تولد خواهد کرد.» (ص 311) از اين رو پس از تصميم جدي امير مسعود، به بيهقي مي گويد «نامه بنويس از من به وکيل گوزگانان و کروان تا ده هزار گوسپند از آن من که به دست وي است، ميش و بره، در ساعت که اين نامه بخواند، در بها افگند و به نرخ روز بفروشد و زر و سيم نقد کند و به غزنين فرستد.» (ص 312) دورانديشي بونصر مشکاني را مي شود از اينجا فهميد که به بيهقي نسبتاً جوان که مات و مبهوت اين دستور است چنين مي گويد «بدان که اين فرو گرفتن ترکمانان رايي ست نادرست و تدبيري خطا- که به هيچ حال ممکن نشود سه چهار هزار سوار را فرو گرفتن. و از آنجا که سلطان را نامه نارسيده که ترکمانان را با چه حيله فرو گرفتند، شتابي کند و تني چند را فرمايد تا به هرات فرو گيرند و بنه هاي ايشان را برانند و اين قوم را که با بنه اند بجنبانند و خبر به ري رسد و ايشان را درشورانند و پسر يغمر از بلخان کوه درآيد با فوجي سوار ديگر، سخت قوي، و همگنان به هم پيوندند و به خراسان در آيند و هر چه دريابند از چهار پاي، در ربايند و بسيار فساد کنند. من پيشتر بديدم و مثال دادم تا گوسپندان من بفروشند، تا اگرچه به ارزان بهاتر بفروشند، باري چيزي به من رسد و خيرخير غارت نشود- که اين تدبير خطا پيش گرفته اند و خواجه بزرگ و من در اين باب بسيار بگفتيم و عاقبت کار باز نموديم، سود نداشت.» (ص 313)

اما مهم ترين اتفاقي که باعث شد سلطنت اميرمسعود سرنگون شود و سلجوقيان ترک را به سلطنت برساند غفلتي بود که به رغم توصيه هاي مشاورانش در پيش گرفت و سبب شد سلجوقيان به حدود خوارزم و سپس وارد خراسان شوند.

هارون پسر آلتون تاش که پس از مرگ پدر ولايت خوارزم را در اختيار گرفته بود در پي بدرفتاري هاي پسر وزير اميرمسعود که کدخدايي آنجا را داشت، عاصي شد و عليه حکومت مرکزي قيام کرد. و براي ياري اين قيام که منجمان به او گفته بودند امير خراسان خواهد شد دست ياري به ترکمانان و سلجوقيان دراز کرد. بيهقي در اين خصوص مي نويسد «لشکرها آمدن گرفت از هر جانبي. و رسولان وي به علي تگين و ديگر امرا پيوسته گشت و کار عصيان پيش گرفت. و ترکمانان و سلجوقيان با او يکي شدند... و طغرل و داود و يناليان و سلجوقيان، با لشکر بسيار و خرگاه و اشتر و اسب و گوسپند بي اندازه، به حدود خوارزم آمدند، به ياري هارون و ايشان را چرا خورد و جايي سره داد، به رباط ماشه و شيرخان و علفخواره.» (صص 327و 328 )

اکنون اميرمسعود حدود چهار سال پس از سلطنت اش با درگيري هاي درون قلمرواش مواجه شده است. نيمه رمضان سال 425 «نامه ها رسيد از لاهور که احمد ينالتگين با بسيار مردم آنجا آمد و قاضي شيراز و جمله مصلحان در قلعت مندکور رفتند و پيوسته جنگ است و نواحي مي کنند و پيوسته فساد است. امير سخت انديشمند شد- که دلمشغول بود از سه جانب، به سبب ترکمانان عراقي، خوارزم و لاهور.» (صص 331 و 332)

جنگ با ترکمانان خوب پيش مي رفت به طوري که آنها را از سرحدات خراسان بيرون کرده بودند. اميرمسعود تصميم مي گيرد شخصاً آنها را دنبال کند اما در ميانه راه تصميم اش برمي گردد و به قصد آمل حرکت مي کند. بقيه سرگذشت را از زبان بيهقي مي خوانيم؛ امير ديگر روز بار نداد. سوم روز پس از بار خلوتي کرد با وزير و اعيان و ارکان دولت و گفت «عزيمتم بر آن جمله بود که سوي مرو رويم. و اکنون انديشه کردم نوشتگين خاصه خادم آنجاست با لشکري تمام و فوجي ترکمانان را بزد و از پيش وي بگريختند... همانا علي تگين که عهد کرده است و ديگران زهره ندارند که قصدي کنند؛ راي درست آن مي بينيم که سوي نشابور رويم تا به ري نزديک باشيم و حشمتي افتد و آن کارها پيچيده مي باشد گشاده گردد و گرگانيان بترسند و مال ضمان دوساله بفرستند.» (ص 352)

اميرمسعود به سمت نشابور که در خشکسالي به سر مي برد حرکت کرد. امير گفت «من اينجا يک هفته بيش نخواهم بود- که خراسان آرميده شد و ترکمانان به دوزخ برفتند و لشکر به دم ايشان است- تا علف نشابور بر جاي بماند تابستان را که اينجا باز آييم. و سوري به زودي اينجا باز آيد و کارهاي ديگر بسازد. و به دهستان مي گويند ده من گندم به درمي ست و پانزده من جو به درمي. آنجا رويم و آن علف رايگان خورده ايد و لشکري را فراخ باشد و از رنج سرما برهند و به خوارزم و بلخان کوه نزديک باشيم... و اگر نيز حاجت آيد تا به ساري و آمل- که مسافت نزديک است- برويم. مي گويند که به آمل هزارهزار مرد است اگر از هر مردي ديناري ستده ايد، هزارهزار دينار باشد. جامه و زر نيز به دست آيد. و اين همه سه چهار ماه راست شود... راي ما جمله بر اين قرار گرفته است و ناچار بخواهيم رفت.» (صص 353 و 354 ) عبدالصمد خواجه وزير جديد اميرمسعود که پس از درگذشت خواجه احمدحسن وزير او شده است با اين تصميم مخالفت مي کند و با تفسير اوضاع منطقه و اينکه سلجوقيان در موضعي قرار گرفته اند که اکنون رو به سمت ولايت غزنويان آورده اند و نبايد اين اتفاق بيفتد، مي گويد «... و ايشان (سلجوقيان) را جز خراسان جايي نباشد. ترسم که از ضرورت، به خراسان آيند- که شنوده باشند که کار گروه بوقه و يغمر و کوکتاش و ديگران که چاکران ايشان اند، اينجا بر چه جمله است. آن گاه، العياذ بالله بر اين جمله باشد و خداوند غايب، کار سخت دراز گردد. و تدبير راست آن بود که خداوند انديشيده بود که به مرو رود. وراي عالي در آن بگشت.» (ص 354- 355) اما اميرمسعود قبول نمي کند و مي گويد «نوشتگين خاصه با لشکري تمام به مرو است و دو سالار محتشم با لشکرها به بلخ و تخارستان اند. چه گونه ممکن گردد ترکمانان رودبار را قصد مرو کردن و از بيابان برآمدن؟ و آلتون تاشيان به خود مشغول اند، به کاري که پيش دارند. ما را صواب جز اين نيست که به دهستان رويم، تا نگريم که کار خوارزم چون شود.» (ص 355) خواجه عبدالصمد وزير اميرمسعود روز ديگر نامه يي نوشت وآن را به بونصر داد تا به نزد امير ببرد. در نامه، خواجه، هر گونه مسووليت ناشي از تصميم امير مسعود را از خود برمي دارد و حتي درآن اذعان مي کند نه فقط وي بلکه ديگر فرماندهان نظامي هم با اين تصميم اميرمسعود مخالف هستند. «بندگان را نرسد که خداوندان را گويند که فلان کار بايد کردن- که خداوندان بزرگ هر چه خواهند کنند و فرمايند. اما رسم و شرط است که بنده يي که اين محل يافته باشد از اعتماد خداوند که من يافته ام، نصيحت و سخن بازنگيرد در هر بابي. دي سخن رفته است در اين رفتن بر جانب دهستان و راي عالي قرار گرفته است که ناچار ببايد رفت. و خداوندان شمشير در مجلس خداوند که گفتند ايشان فرمانبردارند هر چه فرمان باشد، شرط کار ايشان آن است وليکن با بنده چون بيرون آمدند، پوشيده بگفتند که «اين ناصواب است» و از گردن خويش بيرون کردند. آنچه راي عالي بيند، جز صلاح و خير و خوبي نباشد. پس اگر و العياذ بالله خللي پيدا آيد، خداوند نگويد که از بندگان کسي نبود که ما را خطاي اين رفتن باز نمودي. و فرمان خداوند را باشد از هر چه فرمايد و بندگان را از امتثال چاره يي نيست.»(ص 357 ) اما جواب امير به اين نامه چيز ديگري بود. جوابي بود فارغ از منطق؛ «اين چه خواجه مي گويد، چيزي نيست. خراسان و گذرها پر لشکر است و ترکمانان عراقي بگريختند و ايشان را تا بلخان کوه بتاختند و لشکر در دم ايشان است. و پيداست تا دهستان و گرگان چه مسافت است. هرگاه که مراد باشد، به دو هفته به نشابور باز توان آمد.» (ص358)

اميرمسعود عزم رفتن کرد. فصل زمستان است و علي القاعده بايد باران ببارد، اما هيچ نباريد «که اگر يک باران آمدي، امير را باز بايستي گشت به ضرورت؛ که زمين آن نواحي با تنگي راه سست است و جوي ها و جرها بي اندازه- که اگر يک باران در يک هفته بيايد، چند روز ببايد تا لشکري نه بسيار بتواند رفت، چندان لشکر که اي پادشاه داشت چون توانستي گذشت؟ وليکن چو نبايد که از قضاي آمده بسيار فساد در خراسان پيدا آيد، تقدير ايزدي چنان آمد که در بقعتي که پيوسته باران آيد، هيچ نباريد. تا اين پادشاه به آساني با لشکري به اين بزرگي، بر اين راه بگذشت و به آمل آمد.» (ص 362)

در آمل اميرمسعود شخصاً فرماندهي سرکوب شورشيان را در دست گرفت و آنها را سرجاي خود نشاند و پيروزمندانه به آمل بازگشت و تصميم گرفت هزينه اين لشکرکشي را از آمليان بستاند. بي تدبيري پشت بي تدبيري. بيهقي در اين خصوص مي نويسد؛ «... امير گفت بنويس آنچه مي بايد که از آمل و طبرستان حاصل شود و آن را بوسهل اسماعيل حاصل گرداند؛ زر نشابوري هزار هزار دينار و جامه هاي رومي و ديگر اجناس هزار تا و محفوري و قالي هزار دست و پنج هزار تا کيش. من نبشتم و برخاستم. گفت؛ اين نسخت را نزديک خواجه بر و پيغام ما بگوي تا آن قوم را بگويد که تدبير اين بايد ساخت که به زودي اين چه خواسته آمده است راست کنند تا حاجت نيايد که مستخرج فرستند و برات نويسند لشکر را و به عنف بستانند.» (ص 369 و370 ) خواجه عبدالصمد وقتي نوشته را مي خواند، مي خندد و مي گويد «ببيني که اين نواحي را بکنند وبسوزند و بسيار بدنامي حاصل آيد و سه هزار درم نيابند. اينت جرمي بزرگ، اگر همه خراسان زير و زبر کنند، اين زر و جامه به حاصل نيايد.» (ص 370 ) خواجه عبدالصمد موضوع را با بزرگان آمل در ميان مي نهد، آنها به شدت متعجب مي شوند و فرصتي را مي خواهند تا به مردم بازگويند. موضوع وقتي به مردم آمل گفته مي شود تنها راهي که براي مردم باز مي ماند فرار از شهر است. علوي و قاضي دو بزرگ شهر هستند که نزد خواجه مي روند و مي گويند «ما دي مجمعي کرديم و اين حال باز گفتيم، خروشي سخت بزرگ برآمد و البته چيزي اجابت نکردند و برفتند. چنان که مقرر گشت دوش بسيار مردم از شهر بگريخت. و ما را ممکن نبود گريختن- که گناهي نکرده ايم و طاعت داريم. .. و بوسهل ديواني بنهاد و مردم را درپيچيد. ... و آتش در شهر زدند و هر چه خواستند مي کردند و هر که را مي خواستند مي گرفتند و قيامت را مانست.» (ص 371)

اما در اين مدت همان اتفاقي که نمي بايست در خراسان رخ مي داد، روي داد. ترکمانان و سلجوقيان که دوري اميرمسعود از ولايت خراسان را ديدند فرصت را غنيمت شمردند و به نواحي خراسان و مرو حرکت کردند. ولي امير در برگشت از آمل برخلاف رفت که بدون بارش باران بود، با بارش شديد باران مواجه شد و همين امر باعث شد در برگشت با زمان زيادي مواجه شود. اميرمسعود از رفتن به آمل سخت پشيمان شده بود که مي ديد چه «تولد خواهد کرد». و ترکمانان سلجوق با فراغ خاطر به مرو بيايند. در برگشت و در گرگان بود که آن خبر ناگوار، يعني ورود ترکمانان سلجوقي به خراسان به گوش اميرمسعود رسيد.

همان طور که خواجه عبدالصمد- وزير زيرک و داناي اميرمسعود - پيش بيني مي کرد، 10 هزار ترک سلجوق به خراسان وارد شدند. آنها که راندگي از خوارزم و ماوراء النهر را بهانه و از دوري اميرمسعود استفاده کردند و به سمت خراسان آمدند و در نامه يي که طغرل به سوري، صاحب ديوان خراسان، نوشت، رسماً خواست «ولايت نسا و فراوه که سر بيابان است به ما ارزاني داشته ايد تا بنه ها آنجا بنهيم و فارغ دل شويم و نگذاريم که از بلخان کوه و دهستان و حدود خوارزم و جوانب جيحون هيچ مفسدي سر برآرد و ترکمانان عراقي و خوارزمي را بتازيم.» (ص 382)

اين بهانه يي شد تا سلجوقيان سال 426 وارد ولايت خراسان شدند و به رغم جنگ هايي که براي بيرون کردن آنها از خراسان شد، آنها توانستند سلسله غزنويان را طي شش سال براندازند. آنها در ابتدا سه ولايت گرفتند، سپس بالا بودن جمعيت خود را بهانه کرده و خواستار ولايت بيشتري شدند که اميرمسعود باز جز جنگ چاره يي براي بيرون راندن آنها نديد. اما چه مي شود کرد که ظلم و ستمي که در اين مدت کرده بود، مردم را از خود دور کرده بود و نه مردم و نه غلامان تمايلي به جنگ نداشتند. او حتي نصايح مشاورانش را گوش نمي کرد.

اما چه شد که اين اتفاق افتاد؟ پس از آنکه سلجوقيان وارد قلمرو خراسان شدند آنها سر جنگ نداشتند. وزير اميرمسعود و بونصر مشکاني که رئيس ديوان رسالت يا رئيس دفتر او بود اميرمسعود را از جنگ با سلجوقيان پرهيز مي داشتند. آنها گفته بودند در وهله اول بايد مانع ورود سلجوقيان شد. اکنون که آمده اند ديگر نبايد آنها را رماند. «بونصر گفت؛ من هم نجوم ندانم. اما اين مقدار دانم که گروهي مردم بيگانه که به اين زمين افتادند و بندگي مي نمايند، ايشان را قبول کردن اولي تر از رمانيدن و بدگمان گردانيدن.» (ص 392) اما اميرمسعود اين نکته را قبول نيفتاد و لشکري عازم جنگ با سلجوقيان کرد که همگان اقرار دارند که همه ترکستان را کفايت است. اين لشکر به رغم تجهيزات بالا از سلجوقيان بي بار و بنه شکست بزرگي خورد که حتي خود سلجوقيان هم متحير ماندند و به قول بيهقي «و اين نخستين وهني بود بزرگ که اين پادشاه را افتاد. و پس از اين وهن بر وهن بود تا خاتمت که شهادت يافت...» (ص 399)

سلجوقيان از زمان ورود تا زمان براندازي غزنويان کار شاقي نکردند. آنها نه سياست داشتند که سياست ورز نبودند و نه لشکر قوي، که دولت و ولاياتي نداشتند. ترکماناني بودند به قول بيهقي بي بار و بنه. آنچه مايه پيروزي آنها بر دولت قوي شوکت غزنويان شد، شخص اميرمسعود بود که به گفته ها و نصايح وزير و دوستدارانش گوش نمي داد و سياست هايي را به کاربرد که نه فقط باعث بروز قحطي و گسسته شدن پيوندهاي دولت و کشور شد بلکه حتي متحدانش مانند دولت خوارزم و حاکم علي تگين و فرزندانش هم از او رانده شدند و به گفته بيهقي «کارهاي ناانديشيده مکرر کرده آمده بود در مدت 9 سال و عاقبت اکنون پيدا مي آمد و طرفه تر آن بود که هم فرو نمي ايستاد از استبداد.» (ص 473) و آخر سر کار به جايي رسيد که «پوشيده تر، معتمدان فرستاد تا جمله خزينه ها را از زر و درم و جامه و جواهر و ديگر انواع، هر چه به غزنين بود، حمل کنند. و کار ساختن گرفتند. و پيغام فرستادند به حرات عنات و خواهران و والده و دختران که بسازيد تا با ما به هندوستان آييد، چنان که به غزنين هيچ چيز نماند که شمايان را به آن دلمشغول باشد.» (ص 562)

پي نوشت؛------------------------------

1- سيرنابخردي، چاپ اول، ص 39
عناوين اين صفحه
گاهي وقت ها دوست دارم دراز بکشم و هيچ نگويم
يا باراني يا آفتابي
تاريخ بيهقي و سير نابخردي اميرمسعود

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام