دوشنبه، 27 مهر 1388 - شماره 2080
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: ادبيات
نوبل حق کيست

اميرحسين خورشيدفر

نوبل خلاف انتظار ماست. آکادمي بنا ندارد غول ها را به حلقه برندگان راه بدهد. اين را ديگر همه فهميده اند. بعيد است بارگاس يوسا، کارلوس فوئنتس، خوليو کورتاسار، فيليپ راث و ميلان کوندرا هم خيال قرائت خطابه نوبل را در سر داشته باشند. هيچ رسم نيست که از نويسندگان بپرسند آيا شانس نوبل را براي خودت قائلي. البته ذهن نويسندگان بسياري در گوشه و کنار جهان در آرزوي نوبل آشفته است. اعتراض ها شنيده مي شود. در ايران وبلاگ نويس ها صريح ترين موضع را درباره برندگان نوبل چند سال اخير داشتند. آنها مي پرسند آيا نوبل ها در دو دهه گذشته عادلانه قسمت شده اند؟ ظاهراً ترجيح مي داديم نوبل وضعيت جسمي نويسندگان بزرگ را آن به آن چک کند تا پيش از مرگ شان جايزه به همه آنها برسد. روزنامه ها سالانه سياهه نوبل نگرفته ها را قطار مي کنند. وزن لژ ناکامان خيلي سنگين است. داد خيلي ها از اين سو و آن سوي آب ها در آمده. در 10 سال گذشته 9 اروپايي برنده نوبل شده اند. نويسنده زن سياهپوست توني موريسون در سال 93 آخرين امريکايي برنده نوبل بود. بي دليل نيست که امريکايي ها رويشان را از اروپا برگردانده اند. به نظرشان انتخاب هاي کهنه سليقه هاي اروپايي در بيشتر موارد ملال آور و متفرعنانه است. حتي منشي امسال آکادمي هم نگراني خود را از اروپايي زده شدن نوبل اعلام مي کند. او گفت مرزهاي جايزه به سرحدات اروپا محدود شده است. با اين وجود جايزه 2009 هم از اقيانوس نگذشت. نوبل سرسختانه راهش را ادامه مي دهد. نويسنده يي که پرفروش ترين کتابش 20 هزار نسخه تيراژ داشته برنده مي شود. از ايران؛ از دور به نظر مي رسد آکادمي فعاليت خود را به کشف استعداد محدود کرده است. براي بخش بزرگي از جامعه کتابخوان ايراني باور اينکه نويسندگاني در جهان هستند که نام شان به گوش ما نرسيده يا اگر رسيده ما نشنيده ايم دشوار است. تصور جايزه ادبيات نوبل کم و بيش براي ما مترادف است با انتخاب سالانه بهترين نويسنده جهان. چيزي شبيه انتخاب مرد سال فوتبال. بنابراين جايزه هر سال بهت زده مان مي کند. مي گوييم وقتي آقايان بزرگ هنوز نوبل نگرفته اند چرا اين يکي... در سوي ديگر نوبل از اينکه برآيند تمايل عمومي آنهايي باشد که انتخاب هاي اين جايزه را دنبال مي کنند اکراه دارد. کدام طرف بيشتر ضرر مي بيند؟ نويسنده هايي که نوبل نگرفته اند يا نوبلي که نام اين نويسنده ها را به فهرست خود اضافه نمي کند ؟

نوبل چشم به آينده دارد. از هارولد پينتر و دوريس لسينگ که بگذريم برندگان اخير همگي جوان بوده اند. بسياري از آنها مثل جي ام کوئتزي و اورهان پاموک در سال هاي پس از دريافت جايزه ثابت کرده اند صداي حقيقي سرزمين هاي خود هستند. صداي پيشرو، معترض و مسوول. پاموک شايد تنها روشنفکر خاورميانه يي است که از مرز پوپوليسم رايج مي گذرد و به جز حاکميت به مردم نيز انتقاد مي کند. در حقيقت نوبل زماني به آنها اهدا شده است که هنوز به ستاره هاي گرانقيمت بنگاه هاي بزرگ نشر جهان تبديل نشده اند. اظهارنظر متکبرانه امريکايي ها درباره نوبل مرز محسوس ميان نويسندگان مستقل ( که خاستگاه مشترکي با جريان ادبيات روشنفکري دهه هاي گذشته همان نام هاي بزرگ نوبل گرفته دارند) و نويسندگان بزرگ بازار نشر را روشن مي کند. اين به معناي ناديده گرفتن ارزش و اعتبار آثار غول ها نيست. همان طور که مراجع مختلف سينمايي جهان به هنجارهاي متفاوتي پايبندند. ارزش و ظرافت و محتواي فيلم هاي مهم هاليوود قابل کتمان نيست اما نمي توان انتظار داشت يک مرجع داوري اروپايي معيارهاي اساسي خود را به نفع جلال و جبروت هاليوودي فراموش کند. نوبل با هر لغزشي در معرض فروکاسته شدن به يک نظرسنجي سالانه از جنسي که روزنامه ها راه مي اندازند قرار دارد. به چيزي شبيه همين «چهره هاي ماندگار» خودمان. يک جور قدرداني سالانه از مشايخ و اربابان. چيزي که حرفي در آن نيست. نوبل گرفتن نويسنده يي که ميليون ها کپي از کتابش به سي و چند زبان زنده و نيمه جان سراسر جهان ترجمه شده، هر اظهار نظرش در رسانه ها بازتاب مي يابد، به کسي بر نمي خورد. قاعدتاً موضع گيري هاي سياسي نويسندگان بزرگ جهان هم (البته بي ضرر و دردسر) اما همراه خواست هاي مترقيانه و آزاديخواهانه است. اما بسياري از اين نويسندگان از جمله همان ها که نام شان را به عنوان غول هاي مغبون نوبل برديم از فضاي انتقادي حقيقي خارج شده اند. هرتا مولر با يادآوري مکرر فاجعه چائوشسکو استخواني در گلوي آسان گيري اروپايي است. مولر هم مثل ديگر گريختگان از بلوک شرق خود را در آغوش ليبراليسم غربي جا داده تا آنجا که مرکل نوبل گرفتنش را به يمن بيستمين سالگرد فروپاشي ديوار برلين تعبير مي کند. بدبختانه انگار نمي توان از جهنم ديکتاتوري هاي حزبي و فردي اردوگاه چپ گريخت اما به روح حقيقي اش وفادار ماند. با اين همه هرتا مولر نماينده جرياني است که بىرندگي خود را از دست نداده و نمي دهد. خاطره دوستان قرباني شده اش که مداوماً به آنها اشاره مي کند او را در مواجهه با بي اعتنايي مرسوم قرار مي دهد.

هرتا مولر درباره ميراث حکومت چائوشسکو مي نويسد
افترا روح آدم را مي دزدد

هرتا مولر / ترجمه؛ توفان راه چمني

براي من هر سفر به روماني سفري هم به روزگار ديگري است که در آن هيچ گاه ندانستم کدام يک از اتفاق هاي زندگي ام تصادفي بوده اند و کدام ها برنامه ريزي شده و هدايت شده. به همين دليل است که در تمامي اظهار نظرهاي عمومي ام خواهان دسترسي به پرونده هاي مخفي موجود درباره خودم شدم که همواره با بهانه هاي مختلف آنها را برايم انکار کرده اند. در عوض شواهدي وجود دارد که من هنوز هم تحت نظر هستم.

در اوايل بهار امسال به دعوت «ان اي سي» (دانشکده نيويوروپين) از بخارست بازديد کردم. در شب دوم هماهنگ کرده بودم شام را با دوستي بخورم که پيشتر با تلفن هماهنگ کرده بوديم راس ساعت شش بيايد من را از هتل سوار کند. هنگامي که دوستم به داخل خياباني پيچيد که هتل در آن واقع شده بود متوجه شد مردي در حال تعقيب او است. وقتي که در پذيرش هتل سراغ من را گرفت، پذيرشگر هتل گفت وي بايد ابتدا برگه بازديدکننده را پر کند. اين امر او را ترساند چون چنين چيزي حتي در زمان سلطه چائوشسکو هم هرگز وجود نداشت.

براي اطلاع از اينکه در ساعت شش شبحي مورد نياز بوده، بايد آهسته تلفن درون اتاق ام را بزنند. پليس مخفي چائوشسکو، «سکوريتيت»، منحل نشده، تنها نام ديگري به آن داده شده است؛ «اس آر آي» (دستگاه اطلاعاتي روماني) و بر اساس ارقام خودشان، 40 درصد کارکنان آن از سکوريتيت گرفته شده اند. درصد حقيقي به احتمال باز هم بالاتر است.

بهار امسال گروهي از محققان به پرونده هاي موجود نويسندگان رومانيايي - آلماني (گروه اکشن بانات) دسترسي يافتند. من پرونده ام را تحت نام «کريستينا» پيدا کردم؛ سه مجلد، 914 صفحه. بنا به روايتي اين پرونده بايد در 8 مارس 1983 گشوده شده باشد - با اين حال حاوي مدارکي از سال هاي پيشتر است. دليل گشايش اين پرونده؛ «داراي گرايش به تحريف واقعيت هاي کشور، به خصوص در محيط روستا» در کتابم «ناديرس». بررسي هاي متني جاسوسان اين امر را مورد تاييد قرار مي دهد و اين واقعيت که به «حلقه يي از شاعران آلماني زبان» تعلق دارم که «به خاطر آثار مخالف خوانش» معروف است.

دارد دلم براي سه سال کار در کارخانه تراکتور «تهنومتال» که در آنجا مترجم بودم تنگ مي شود. کتاب هاي راهنماي ماشين هاي وارداتي از آلمان شرقي، اتريش و سوئيس را ترجمه مي کردم. در سال سوم «دفتر قرارداد»ي تاسيس شد. بايد از طريق دو آزمون استخدام که به وسيله درجه دار ارشد دستگاه امنيتي «ستانا» انجام مي شد براي اين دفتر شايسته شناخته مي شدم. خداحافظي او بعد از دومين امتناع من غاز همکاريف اين بود؛ «پشيمون ميشي، خودت رو توي رودخانه غرق مي کني.» يک روز صبح وقتي سر کارم رسيدم، فرهنگ لغت هايم بيرون از در دفتر روي زمين ريخته شده بود. جايم اکنون متعلق به يک مهندس بود، ديگر اجازه ورود به آن دفتر را نداشتم. نمي توانستم به خانه بروم، در آن موقع و در همان جا اخراجم نمي کردند. حالا نه ميز داشتم، نه صندلي. دو روز بي اعتنا به مدت هشت ساعت با فرهنگ هاي لغتم روي پلکان بتني ميان طبقه همکف و طبقه اول نشستم و سعي کردم ترجمه کنم تا کسي نتواند بگويد که کار نمي کنم. کارکنان دفتر ساکت از کنارم رد مي شدند. دوستم «جني» که مهندس بود خبر داشت که چطور کار به اينجا کشيده بود. هر روز در راه خانه، هر آنچه را که رخ داده بود برايش تعريف کرده بودم. وقت ناهار پيشم آمد و روي پله ها نشست. مثل قبل که در دفتر بودم با هم غذا خورديم. هميشه از بلندگوي داخل حياط همسرايي کارگران پيرامون شادي مردم را مي خوانديم. در روز سوم خودم را پشت ميز جني جا دادم، او گوشه يي را برايم خلوت کرده بود. صبح روز پنجم بيرون در منتظرم بود. «ديگه اجازه ندارم تو رو داخل دفتر راه بدم. فکر کن، همکارام ميگن که تو جاسوس هستي.» اين افترا به معناي اجبار من به استعفا بود. پدرم در ابتداي اين دوران پرآشوب درگذشت. من که ديگر تنبلي را کنار گذاشته بودم مجبور شدم از وجودم در اين دنيا مطمئن شوم و شروع به نوشتن زندگي ام تاکنون کنم - از آن نوشته هايي که سرچشمه داستان هاي کوتاه «ناديرس» شدند.

اين واقعيت که در آن زمان يک جاسوس محسوب مي شدم به خاطر امتناعم از تبديل شدن به کسي بود که بدتر از تلاش براي استخدام و تهديد به مرگ بود. اينکه درست همان کساني به من افترا زده بودند که با امتناعم از جاسوسي در موردشان از آنها دفاع کرده بودم. حتي به تهديد به مرگ ها هم عادت مي کنيد. اين تهديدها بخشي و جزيي از اين زندگي است که آدم دارد. اما افترا روح آدم را مي دزدد.

الان ديگر نمي دانم اين وضعيت چقدر طول کشيد. براي من به نظر پايان ناپذير مي رسيد. شايد تنها چند هفته بود. عاقبت اخراج شدم. از تمام اينها تنها دو واژه در پرونده ها هست؛ يادداشتي دستنويس در حاشيه يک صورتجلسه بازپرسي. سال ها بعد در خانه ام اين تلاش در کارخانه جهت ثبت نامم به عنوان يک جاسوس را بازگو کردم. «ستوان پادوراريو» در همان حاشيه نوشت؛ «صحيح است».

اکنون بازجويي ها فرارسيده بود. تهمت ها؛ اينکه من به دنبال کار نبوده، زندگي ام را به عنوان يک «عامل انگل» از راه خودفروشي و معامله هاي بازار سياه مي گذرانده ام. اسامي مورد اشاره قرار گرفته اند که من هيچ گاه در زندگي ام آنها را نشنيده ام و خبرچيني براي «بي ان دي» (دستگاه اطلاعاتي آلمان فدرال) به اين دليل که با کتابداري در انستيتو گوته و مترجمي در سفارت آلمان دوست بودم. ساعت ها و ساعت ها تهمت هاي ساختگي. اما تنها اينها نبود. نيازي به هيچ احضاريه يي نداشتند، به سادگي توي خيابان دستگيرم کردند. در راه رفتن به آرايشگاه بودم که پليسي از ميان در آهني باريکي من را به داخل راند که منتهي به زيرزمين خوابگاهي دانشجويي مي شد. سه مرد با لباس هايي غيرنظامي پشت ميزي نشسته بودند. مردي کوتاه اندام و استخواني رئيس بود. خواهان مشاهده کارت شناسايي ام شد و گفت؛ «خب فاحشه، اينجا دوباره هم رو ديديم.» پيش از آن او را هرگز نديده بودم. به گفته او من با هشت دانشجو خارجي رابطه داشته ام و با لباس چسبان و آرايش پول را دريافت کرده ام. من حتي يک دانشجو خارجي هم نمي شناختم. زماني که اين را گفتم، پاسخ داد؛ «اگر ما بخوايم، 20 نفر را به عنوان شاهد پيدا مي کنيم. مي بيني، براي دادگاهي عالي مي سازه.» بارها کارت شناسايي ام را روي زمين انداخت و من مجبور شدم خم شوم آن را بردارم. شايد 30 يا 40 بار، زماني که يواش تر برداشتم با لگد به پشتم زد و از دري در پشت ميز زني جيغ مي کشيد. شکنجه و تجاوز، آرزو کردم فقط يک نوار ضبط صوت باشد. بعد مجبور شدم هشت تخم مرغ حسابي آب پزشده و پياز سبز را همراه با نمک سنگ درشت بخورم. مجبور شدم اين اقلام را فروبدهم و در اين هنگام مرد استخواني در آهني را باز کرد، کارت شناسايي ام را به بيرون پرت کرد و با لگد توي پشتم کوبيد. با صورت روي چمن ها و بوته هاي پشت آن افتادم. بدون آنکه سرم را بالا بياورم استفراغ کردم. بدون هيچ عجله يي کارت شناسايي ام را برداشتم و به خانه رفتم. ربوده شدن از خيابان بيشتر از يک احضاريه موجب ترس شد. هيچ کس خبر نداشت کجا هستي. ممکن بود ناپديد شوي و هيچ وقت هم ردي از تو پيدا نشود يا آن گونه که پيشتر تهديد کرده بودند جسد غرق شده ات از رودخانه بيرون کشيده شود. نتيجه پرونده مي توانست خودکشي بشود. در پرونده ها هيچ اشاره يي به اين بازجويي و ربوده شدن از خيابان نشده و احضاريه يي هم وجود ندارد.

زماني که خانه نبوديم افراد دستگاه امنيت هر وقت ميل شان مي کشيد به داخل خانه هايمان مي آمدند و مي رفتند. گاهي وقت ها به عمد نشانه هايي بر جاي مي گذاشتند؛ته سيگار، تابلوهاي روي ديوار که روي تخت قرار داده شده بودند و صندلي هاي جابه جاشده. هر دفعه که غذا مي خوردي فکر مي کردي ممکن است غذا مسموم باشد. از اين هراس آفريني (ترور) هاي رواني کلامي در پرونده ها نيامده است. ديدار با «رالف ميشليس» روزنامه نگار غهفته نامه آلمانيف «دي زيت» هم مفقود شده است. او بعد از انتشار ناديرس از من درخواست انجام مصاحبه يي کرد. ورودش را با تلگراف اعلام کرده بود و اطمينان داشت من را در خانه مي يابد. اما دستگاه امنيت جلوي اين تلگراف را گرفته بود و من و «ريچارد واگنر» - شوهرم در آن زمان - براي مدت دو روز به ديدار والدين مان در روستا رفته بوديم. ميشليس دو روز پشت سر هم بيهوده زنگ در خانه ما را زد. در روز دوم سه مرد در اتاقي کوچک که محل تخليه زباله بود پنهان شده بودند و ميشليس را وحشيانه کتک مي زنند. انگشتان هر دو پاي او شکسته بود. ما در طبقه چهارم زندگي مي کرديم، آسانسور به خاطر کمبود و قطع برق کار نمي کرد. ميشليس مجبور شده بود تمام پلکان تاريک و بسيار شيب چهار طبقه را سينه خيز تا خيابان پايين برود. با وجودي که تقريباً مجموعه يي از نامه هاي ضبط شده از غرب در پرونده هست تلگراف ميشليس از پرونده مفقود شده است. بر اساس پرونده اين ديدار هرگز رخ نداده است. اين نقطه هاي خالي هم نشان مي دهد دستگاه امنيت مخفي اعمال نيروهاي تمام وقتش را حذف کرده است در نتيجه هنگام در دسترس قرار گرفتن پرونده هيچ کس را نمي توان مسوول دانست - اين گونه نگاه کرده بودند که دستگاه امنيتي پس از چائوشسکو بدل به هيولاي انتزاعي فاقد خطاکاري شود.

ميشليس خواسته بود از ما «محافظت» کند و تا زماني که روماني را ترک نکرديم درباره اين حمله ها چيزي براي ما ننوشت. از پرونده ها فهميدم اين يک اشتباه بوده است. در غرب نه سکوت بلکه انتشار و فاش کردن از ما محافظت مي کند. پرونده من فاش مي سازد به خاطر «جاسوسي» براي بي ان دي، دادرسي هاي جزايي سوررئال عليه من آماده شده بوده است. اين را مديون ايجاد طنين کتابم و جايزه ادبي آن در آلمان بودم که اين برنامه هيچ گاه تحقق نيافت و دستگير نشدم.

ميشليس نتوانسته بود پيش از مسافرتش تماس بگيرد چون ما تلفن نداشتيم. در روماني براي يک خط تلفن بايد سال ها به انتظار مي نشستي. با اين حال بدون هزينه يک خط به ما پيشنهاد شد. ما نپذيرفتيم چون همگي مي دانستيم تلفن قابل شنودترين پست استراق سمع در آپارتمان کوچک مان است. وقتي به ديدار دوستاني مي رفتيد که تلفن داشتند بدون درنگ آن را داخل يخچال قرار مي دادند و گرامافون را روشن مي کردند. عدم پذيرش تلفن فايده يي نداشت، نيمي از محتويات پرونده يي که به دست من داده شد پيش نويس شنودهاي انجام شده با ميکروفن هاي مخفي در آپارتمان مان بود.

يکي از نزديک ترين دوستان مان «رولند کرش» بود. نزديک ما زندگي مي کرد و تقريباً هر روز به ديدار ما مي آمد. مهندس سلاخ خانه يي بود و از حالت ملال روزمره عکس مي گرفت و نوشته هاي بسيار کوتاه مي نوشت. در سال 1996 دفتر «روياي گربه مهتاب» او در آلمان به چاپ رسيد. اين دفتر پس از مرگ او منتشر شد چون در سال 1989 او را در آپارتمانش حلق آويز يافتند. اينک همسايه ها مي گويند در شب مرگ کرش، چندين صداي بلند از آپارتمان او به گوش مي رسيده است. باور نکردم که اين خودکشي بوده است. در روماني روزها اين ور و آن ور سر دوانده مي شديد تا تمامي تشريفات پيش از مراسم خاکسپاري را به انجام برسانيد. براي خودکشي ها، پس از مرگ هم تعيين شده بود. اما تمامي اسناد و نامه يک روزه به دست والدين رولند داده شد. خيلي سريع و بدون انجام تشريفات پس از مرگ به خاک سپرده شد و در پاکت هاي فربه حاوي اسناد شنود حتي يک ملاقات رولند موجود نيست. نامش حذف شده، انگار که اين آدم هرگز وجود نداشته است.

پرونده ام عاقبت به سوال دردناکي پاسخ داد. يک سال پس از خروجم از روماني در سال 1987 جني براي ديدار از برلين آمد. او از زمان آزارهاي کارخانه نزديک ترين دوستم شده بود. حتي پس از اخراجم از کارخانه تقريباً هر روز هم را مي ديديم. اما زماني که گذرنامه اش را در آشپزخانه مان در برلين ديدم در آن رواديد هايي براي فرانسه و يونان هم بود، توي رويش گفتم؛ «همين جوري گذرنامه يي اين جوري نگرفتي، چه کار کردي تا بگيريش.» پاسخش اين بود؛ «دستگاه امنيت من رو فرستاده، فقط مي خواستم تو رو دوباره ببينم.» جني سرطان داشت - مدت ها است که مرده است. به من گفت کارش بررسي آپارتمان و عادات و کارهاي روزانه ما بوده است. چه موقع از خواب بيدار مي شويم و کي مي خوابيم، کجا براي خريد مي رويم و چه مي خريم. در بازگشت قول داد تنها آنچه را که ميان مان مورد توافق قرار گرفته بود، رد کند. او پهلوي ما ماند، قصد داشت يک ماه بماند. هر روز عدم اعتمادم افزايش مي يافت. درست دو روز بعد چمدانش را زير و رو کردم و شماره تلفن کنسول روماني و کليد ساخته شده از روي کليد در خانه مان را يافتم. بعد از آن با اين گمان زندگي کردم که به احتمال از همان ابتدا جاسوسي من را مي کرده است، دوستي اش يک ماموريت بوده است. امروز خوشحال هستم، چون اين پرونده ها نشان مي دهد مسائل خصوصي مان از خودمان بوده است و دستگاه مخفي امنيتي آن را هماهنگ نکرده است، اينکه جني تا بعد از مهاجرتم جاسوسي من را نکرد. براي مرحمت هاي کوچک سپاسگزار مي شويد، براي تکه يي که آلوده نشده باشد حتي اگر خيلي کوچک باشد تمام مسموميت ها را جست و جو مي کنيد؛حقايقي که پرونده ام ثابت مي کند احساساتي واقعي در ميان مان بوده است و حالا اين من را شاد مي کند.

بعد از انتشار ناديرس و به محضي که نخستين دعوتنامه ها آمد اجازه سفر نيافتم. اما زماني که در پي آن، دعوت ها براي مراسم اهداي جايزه رسيد، دستگاه امنيتي راهبردش را تغيير داد. در اکتبر 1984 اجازه سفر به من داده شد. با اين حال قصد پشت اين امر از روي بدخواهي بود؛ قرار بود من به عنوان فردي سوءاستفاده چي از حکومت و در غرب هم مظنون به عامل اطلاعاتي بودن ديده شوم. دستگاه امنيت به شدت در حال کار روي هر دو اينها بود اما به خصوص روي شخصيت «عامل اطلاعاتي» کار مي کرد. عوامل جاسوسي با ماموريت جوسازي به آلمان اعزام شده بودند. طرح عمليات اول ژوئيه 1985 با رضايت و خرسندي بيان شده است؛ «در نتيجه چندين سفر به خارج از کشور، اين تصور در ميان بازيگران دولتي آلمان در تيميسوارا جا انداخته شد که کريستينا مامور اطلاعاتي روماني است.»

بعد از مهاجرتم ميزان «کشف رمز و قرنطينه» افزايش يافت. يک «گزارش بررسي» مارس 1989 به اين شرح است؛ در ماموريت کشف خطر او، با شاخه دي (ضداطلاعات) کار خواهيم کرد. در خارج مقاله هايي را منتشر کرده يا يادداشت هايي را - انگاري که به خاطر مهاجرت به آلمان نگاشته شده باشد - براي محافل و مقام هاي تاثيرگذار در آلمان ارسال مي کنيم.»

من در پرونده ام دو شخصيت مجزا و متفاوت هستم. يکي کريستينا خوانده مي شود که دشمن حکومت است و با او مبارزه مي شود. براي کشف خطر اين کريستينا، آدمکي در کارگاه هاي دروغ سازي شاخه دي (ضداطلاعات) با تمامي اجـزا و ذرات ساخته مي شـود تا که بيشترين صدمـه را به من بزند

- کمونيست باايمان، مامـور اطلاعـاتي بي پروا. هر جا که رفتم مجبور بودم با اين آدمک زندگي کنم. اين آدمک بعد از من فرستاده نمي شد، قبل از من مي رفت. با اينکه از ابتدا و هميشه تنها ضدحکومت خودکامه مي نوشتم، اين آدمک تا امروز به راه خودش ادامه مي دهد. از من مستقل شده است. با وجودي که حکومت خودکامه 20 سال است مرده، آدمک زندگي شبح وارش را هدايت مي کند. تا چه موقع؟

منبع؛ گاردين، 10 اکتبر 2009

عناوين اين صفحه
نوبل حق کيست
افترا روح آدم را مي دزدد

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام