
در تاريخ معاصر ادبيات داستاني ژاپن نام «کازوئو ايشي گورو» را هرگز نمي توان از ياد برد. او نويسنده يي است که يک بار رمان «بازمانده روز»اش جايزه بوکر را برده است و ما خوش اقباليم چون اين اثر به همراه رمان هاي «تسلي ناپذير»، «هرگز رهايم مکن» و «وقتي يتيم بوديم» به فارسي ترجمه شده است. ترجمه هايي که هر يک در نوع خود شيوا و خواندني اند و به عمق و ژرفاهاي متن نزديک مي شوند. متن هايي که در آن نويسنده خود را يکي از افراد معمولي جامعه غالباً در نظر آورده و سعي مي کند از همين نظرگاه به نقد طبقات اجتماعي بپردازد. دغدغه اصلي آثار اين نويسنده ژاپني که به زبان انگليسي مي نويسد، نقد لايه هاي طبقاتي و مناسبات اجتماعي و ارائه روانشناسي دقيقي از شخصيت ها است. به نظر مي رسد او تحت تاثير داستايوفسکي بوده و در عين حال نيم نگاهي هم به کافکا دارد؛ نويسندگاني که بيشترين تاثير در شخصيت پردازي و فضاسازي را بر او گذاشته اند. فضاي رمان هاي او آن گاه که کابوس گونه و وهم انديشانه پيش مي رود ما را به ياد کافکا مي اندازد و آن گاه که به شخصيت هاي متنوع رماني ديگر مي رسيم که با چه ظرافتي از عادت هاي روزانه و گفتارشان مي گويد، داستايوفسکي و وسواس هايش در پرداخت لايه هاي ذهني کاراکترها را به ياد مي آوريم. «ايشي گورو» نامي است که در ايران ناشناخته نيست. فيلم سينمايي «بازمانده روز» بارها از تلويزيون پخش شده و نقدهاي سينمايي متنوعي نيز از اين فيلم ارائه شده اما به گمانم خواندن کل آثار ترجمه شده اين نويسنده مي تواند به ما يک نکته و فقط يک نکته مهم را يادآوري کند؛ يک نويسنده بايد به دانش روانشناسي، جامعه شناسي، تاريخ و تکنيک هاي روايي مسلط باشد. بايد بتواند اوضاع سياسي جهان را تحليل کند. بايد تجربه هاي متنوع زيستي داشته باشد وگرنه متن هايش به بادکنکي تبديل خواهد شد که به فشار سوزني خواهد ترکيد. به بهانه چاپ چهار اثر برجسته از اين نويسنده با سهيل سمي مترجم رمان «تسلي ناپذير» و «هرگز رهايم مکن» گفت وگويي درباره نوع ادبيات اين نويسنده مطرح جهاني انجام داده ايم که حاصل آن پيش روي شماست.
لادن نيکنام

-اگر بخواهيد شاخصه هاي اصلي و تعيين کننده جهان داستاني آثار ايشي گورو را براي ما ذکر کنيد به چه ويژگي هايي اشاره مي کنيد؟
ايشي گورو در عين اينکه در جامعه غرب پرورش يافته، ژاپني است. از اين رو اين طور به نظر مي رسد که راويانش از نقطه يي بيرون از لايه هاي اجتماعي غرب به اين جامعه نگاه مي کنند. او بيش از آنکه به ريزبافت جامعه خويش توجه کند، به کليات مي پردازد. مضامين مطرح شده در آثار او عمدتاً کلي هستند؛ مسائل جهانشمولي که بيشتر دغدغه بشر در مفهوم کلي و عام آن است، نه موضوعاتي که رنگ و لعاب اقليمي، قاره يي يا نوعاً شرقي و غربي داشته باشند. ايشي گورو وقتي به جامعه نظر مي کند، براي مثال به جاي آنکه چون ديکنز به دل طبقه يي خاص رخنه کند، نگاهي فلسفي- تاريخي به يک لايه يا گروه اين جامعه نظر دارد و کليات اين طبقه را برايمان مي شکافد. در اين مورد، نوعي حس بيگانگي در او محسوس است که از او تصويري فرااجتماعي ارائه مي دهد.
- آيا ايشي گورو در عرصه داستان کوتاه هم به اندازه رمان، نويسنده درخشاني است؟ اصولاً در اين بخش يا گونه ادبي هم فعاليت مي کند؟
ايشي گورو را به عنوان رمان نويس مي شناسند. عمده فعاليت او بر همين ژانر ادبي معطوف است.
- رمان «تسلي ناپذير» در کارنامه او در کجا قرار گرفته است، آيا اين اثر را تا حد زيادي تجربي نمي دانيد؟ نويسنده به نظر مي آيد فارغ از دغدغه هاي جذب مخاطب هر چقدر خواسته در جزييات پيش رفته است. به نظرم بسيار جاه طلبانه اين کار نوشته شده است. بيشتر پاسخ به يک نياز دروني است. فضاسازي اين کار نماد يا نشانه يي از چيست؟
گرچه در رمان تسلي ناپذير هم رد مضامين مورد توجه ايشي گورو قابل پيگيري است، اين اثر به لحاظ جو داستاني، نوع طرح شخصيت ها- و نه شخصيت پردازي- و به لحاظ تکنيک روايي با ديگر آثار گورو تمايزي محسوس دارد. از اين لحاظ مي توان اين اثر را رماني تجربي يا تجربه گرا دانست- البته تجربي در قياس با ديگر آثار خود اين نويسنده نه ضرورتاً به معناي خاص ادبي اين اصطلاح. در هر حال گورو در اين رمان از قالب هاي شناخته شده يي چون راوي اول شخص استفاده مي کند و اگر نگوييم به طور کامل دست کم در بخش عمده اثرش روايتش را بر ماهيت خطي زمان سوار مي کند. آنچه در اين اثر در قياس با ديگر آثار او تجربي مي نمايد، نوع فضاسازي، پرهيز وسواس گونه از شخصيت پردازي، نوعي گنگي و ابهام در پيرنگ يا باز بودن(open- ended) اثر است. فضايي که گورو در اين رمان ساخته، فضايي که نويسنده و حتي راوي از تبيين و روشن ساختن آن به شدت حذر مي کند رمان را به جاي آنکه به حوزه خاص ادبيات لندني اختصاص دهد، آن را محصولي اروپايي، يا کلي تر از آن غربي جلوه مي دهد. فضاي وهم آلود، تيره و ابري و غرق در سايه هاي سنگين در اين رمان، ارائه شخصيت هاي درک ناپذير و سستي عامدانه پيرنگ در اين اثر بيشتر نماد بورژوازي يا خرده بورژوازي قرن نوزدهم يا اوايل قرن بيستم است، يعني دقيقاً همان لايه يي از جامعه غرب که مارکس آن را مفتضح کرده است.
- در رمان «هرگز رهايم مکن» چرا راوي اول شخص با آنکه زن است ما به سمت يک متن زنانه رهنمون نمي شويم يعني خبري از ظرافت ها و جزييات يک ذهن زنانه نيست؟ نويسنده بيشتر درگير مضمون داستاني و ريتم و آن فاجعه انساني است که در پس زمينه روايت به شکل بسيار قابل توجهي برساخته است.
با توجه به مذکر بودن نويسنده، شايد زنانه نبودن کلام يا ماهيت کلام راوي در رمان «هرگز رهايم مکن» يک ضعف محسوب شود، اما اين خصلت به مثابه يک ايراد خواننده را آزار نمي دهد. گورو در داستاني که روايت مي کند به هيچ وجه بر جنسيت راوي خود تاکيد نمي کند. اثر به هيچ وجه داعيه فمينيستي بودن ندارد. به نظر مي رسد با توجه به مضمون احساسي و عاطفي رمان راوي زن انتخاب شده است. اين مساله وقتي به مثابه ضعف مطرح مي شود که نويسنده با در نظر داشتن کارکردي خاص راوي خود را مونث انتخاب کرده باشد. براي مثال همين کاستي در رماني مثل سووشون يا خانم دالووي فاجعه آميز مي بود. اما شخصيت زن در رمان هرگز رهايم مکن به لحاظ جنسيت ممکن است همان قدر غير زن به نظر برسد که شخصيت مرد اين اثر غيرمرد.
سه شخصيت اصلي رمان تشکيل مثلثي عشقي را مي دهند که بهانه روايت يک فاجعه است.
-چرا در رمان «هرگز رهايم مکن» نويسنده بيش از هر چيزي به طرح و شرح و بسط ايده علمي اش در فضايي علمي - تخيلي مي پردازد؟ خبري از خرده روايت ها نيست. به گمانم نوعي شتاب در ارائه و شيوه اجراي اين کار ديده مي شود.
خرده روايت در رمان کارکردهاي معمول خود را دارد. خرده روايت عمدتاً در رمان هاي رئاليستي براي اضافه کردن شخصيت هاي جديد به اثر يا شخصيت پردازي هرچه کامل تر يا پيشبرد پيرنگ اثر وارد رمان مي شوند؛ تکنيکي که براي مثال در جنگ و صلح شاهد کاربرد گسترده اش هستيم. روشن است که کاربرد خرده روايت به موارد فوق محدود نمي شد و مي تواند به شکل بالقوه بي نهايت احتمال ديگر را نيز دربرگيرد. اما در رمان هرگز رهايم مکن، اين رمان شخصيت هاي بسيار معدودي دارد و مضمون آن به ارتباط دوسويه علم يا خودخواهي هاي اومانيستي و انسانيت مربوط مي شود. رمان به مفهوم اخص کلمه، رمان علمي يا علمي تخيلي نيست. گورو براي شرح فرآيند کلونينگ و جنبه هاي علمي آن وقت بسيار کمي صرف کرده. در اين گونه آثار تقابل علم و عوارض آن با تقدير انسان بسيار آشکار است. در اوديسه فضايي کوبريک يا آثاري از اين دست شاهد تعدد شخصيت ها يا رويدادها نيستيم. از اين رو دست کم به نظر نويسنده مقاله گورو براي تشريح سازوکار علمي داستان خود، شخصيت پردازي يا پيرنگ پروري را قرباني نکرده است.
نبود خرده روايت در اين اثر به مفهوم معمول خود، شايد بخشي از ذات داستاني باشد که گورو روايت مي کند.
-رمان «بازمانده روز» برنده جايزه بوکر مي شود و فيلمي موفق از روي کتاب ساخته مي شود. دلايل خاصي براي اين اقبال بلند يا توفيق چشمگير وجود دارد؟
بازمانده روز به مفهوم عام، محسوس ترين رمان گورو است. تحديد زماني و مکاني حوادث، تعامل شخصيت ها و نيز تعليق باعث شده اند اين اثر در ميان آثار ديگر گورو، تجلي به مراتب عيني گرايانه تري- و در نتيجه، قابل درک تر و سرراست تري- داشته باشد.
-چرا او در تمام رمان هايي که لااقل ما از او خوانده ايم، از راوي اول شخص استفاده مي کند؟ معمولاً داناي کل را راوي اول شخص مناسب تري براي رمان مي دانند. اين تعهد و پافشاري روي راوي اول شخص چه معنايي دارد؟
راوي اول شخص را شايد بتوان مهم ترين عامل در تقريب داستان کوتاه يا بلند امروزي به قصه يا حتي داستان هاي شفاهي دانست. اين راوي ناخودآگاه ميان خواننده و من راوي، يا از طريق همذات پنداري من نويسنده ارتباط بلافصل برقرار مي کند و لذت حاصل از ادبيات را عام تر مي سازد. تحسيني ترين شکل داستان همان حديث نفس است؛ انتقال نفس به نفس و مستقيم تجارب. انتخاب راوي اول شخص به هر نويسنده يي براي خلق اثر تاثيرگذار بخت و اقبال بيشتري مي دهد. اما صرف نظر از اين مساله اول شخص بودن راوي در تمام- يا اکثريت قريب به اتفاق- رمان هاي گورو شايد اتفاقي باشد، شايد هم نه، اما در هر حال نمي توان انکار کرد که بسياري از شاهکارهاي ادبي با راوي سوم شخص يا دوم شخص خلق شده اند و هميشه ماهيت روايت و نوع پيرنگ و موضع خاص نويسنده نسبت به مفهوم شخصيت پردازي است که نوع راوي را تعيين مي کند.
-در رمان هاي ايشي گورو لايه هاي متفاوتي وجود دارد. هم خوراک مناسبي براي مخاطب عام وجود دارد و هم مخاطب فرهيخته با دستي پر کتاب را تمام مي کند. اين وسعت و ژرفاي نگاه را حاصل چه فرآيند ذهني و تجربي در اين نويسنده مي دانيد؟
ميلان کوندرا در رمان جهالت بعد از بازگشت موقت به کشورش آشکارا اعلام مي کند ديگر خودش را متعلق به جامعه زادگاهش نمي داند و حتي زبان مادري اش نيز برايش طنيني غريب و آزاردهنده دارد. اين اعلام موضع با توجه به وجود انبوهي از نويسنده ها که در مورد تبعيدي بودن خود تبليغات مي کنند و از نوستالژي وطن دم مي زنند البته شجاعت زيادي مي خواهد. ايشي گورو نيز مثل کوندرا در رماني کوتاه به مضمون وطن و بازگشت به وطن مي پردازد و روشن است در اين مورد رويکردي عاطفي تر دارد اما در مجموع گورو در آثارش بيش از آنکه نويسنده يي شرقي جلوه کند که بازي سرنوشت او را به غرب کشانده، بيش از آنکه راوي هايي داشته باشد که درگير غم غربت يا homesick شده باشند به نظر نويسنده يي ست که صرفاً غيرغربي ست بي آنکه بر شرقي بودن خويش تاکيدي آگاهانه داشته باشد. بنابراين راوي او به سهولت به عنوان نقاد غيرغربي جامعه غرب پذيرفتني است.
-چرا اين نويسنده در رمان هايش تلاش مي کند ارجاعاتي از ساير زمينه هاي فرهنگي در متن به دست دهد؛ کاري که در ايران معمولاً آن را زائد بر متن مي دانند؟ حال آنکه نويسندگان غربي دائماً در جهت برجسته کردن نشانه هايي از ساير هنرها در کار خود اصرار دارند. نام قطعه يي موسيقي، آوردن نام شخصيتي از يک رمان ديگر، گذاشتن نام يک فيلم در يک ديالوگ امري معمول است. در ايران ندرتاً اين نوع پيوندها ديده مي شود.
ارجاعات گورو به حيطه موسيقي يا نقاشي و... در رمان امروز غرب مساله بي سابقه يي نيست. اين مساله در آثار هنري ميلر، بارت، سال بلو و بسياري ديگر آشکار است. دليل اين مساله تا حدي غيرادبي است و به نوع آموزش و پرورش در غرب مربوط مي شود. وقتي کوک غربي- به ويژه در دهه هاي پيشين- در کلاس هايش با موسيقي و نقاشي آشنايي نزديک پيدا مي کند طبيعي است که در دوران بلوغ براي تشريح حالات و احساسات خود منابع زيادي دارد. اين خصلت در رمان فارسي به اين دليل مشهود يا دست کم بارز نيست که کودک يا نوجوان ايراني به دليل تحمل فشارهاي بيهوده و بي حاصل در دوران تحصيلات پيش دانشگاهي اش در مقايسه با همسالان غربي خود که به اقتضاي فرهنگ شان با موسيقي، نقاشي، مجسمه سازي و... آشنا مي شوند به لحاظ غناي فرهنگي و حتي برخورداري از واژگان متعدد و متنوع در جايگاهي پايين تر قرار دارد. استثنا هميشه هست، اما ملاک قضاوت نيست.