دوشنبه، 16 شهريور 1388 - شماره 2046
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه آخر
لبخندي بر فراز شب ها
محمد صادقي

«مجله ها را زدم زير بغلم و دويدم. تو پيچ کوچه مان، کنار ديوار نشستم. آنها را دانه دانه ورق زدم که ببينم شعر و عکسم توي همه شان هست يا نه. تو همه شان بود، خيالم تخت شد. بلند شدم و تا خانه دويدم. مجله ها را گذاشتم رو يخدان، پشت پرده، يکي شان را ورداشتم. آن صفحه يي که عکس و شعرم توش بود، باز کردم و رفتم گذاشتم جلوي بي بي. بي بي پاي هاون نشسته بود و داشت گوشت مي کوبيد که شامي درست کند. بهش نگفتم که چي به چي است. خواستم خودش ببيند. رفتم تو درگاه اتاق نشستم و دستهام را زدم زير چانه ام. نگاهش کردم که ببينم چه مي شود. بي بي مجله و عکس را نگاه نکرد. خيال مي کرد چيز معمولي است. هي حرص خوردم. بالاخره طاقتم طاق شد و گفتم؛

- بي بي، مجله رو نگاه کن.

گفت؛

- همون که تو نگاه مي کني کافيه. من که سواد ندارم. اينها به درد من نمي خوره.

- بي بي، نگاه کن. ضرر نمي کني ها، ببين عکس کي رو چاپ کردن.

- عکس هر کسي رو چاپ کردن به من مربوط نيست.

- حتي اگه عکس من باشه؟

- عکس تورو چاپ کنن که چي بشه؟

يکهو از کوره در رفتم. بلند شدم و عکسم را گرفتم جلوش؛

- ببين بي انصاف. ببين من چي شدم. اين عکس منه، اينم شعر منه که زير عکس چاپ کردن. بي بي با پشت دست چشم هاش را ماليد. سرش را جلو آورد. چشم هاش را دراند که خوب ببيند. مجله را بردم جلو. خدابيامرز خنده بي صدايي کرد و گفت؛

- اين عکس توئه؟

- بله، بله عکس منه. ديگه کار تموم شد. شاعر بودم شاعرتر شدم. با حروف چاپي شعرمو چاپ کردن. کجا هستن اون هايي که مي گفتن مجيد چيزي نمي شه. بعد، بي بي را بغل گرفتم. چشمهام پر از اشک شد، صورتش را بوسيدم و گفتم؛

- بگذار شعرمو برات بخونم. نمي دوني مردم بعد از اين براي من چه کار مي کنن.

شعرم را براي بي بي خواندم. بي بي گفت؛

- حالا بابت اين، پول مولي هم بهت مي دن که زندگيت بچرخه؟»

...16 شهريورماه، زادروز هوشنگ مرادي کرماني، برنده جايزه هانس کريستين اندرسن و پديدآورنده قصه هاي مجيد است. براي من و همسالانم خاطره شيرين مجموعه تلويزيوني قصه هاي مجيد که برآمده از همکاري دو هنرمند صميمي (هوشنگ مرادي کرماني و کيومرث پوراحمد) است نمونه موفقي از به تصوير درآمدن يک اثر ممتاز ادبي بود که به باور کارشناسان و منتقدان زياد اتفاق نمي افتد ولي خوشبختانه در نوجواني ما رخ داد.

اکنون شمار کتاب هاي مرادي کرماني افزايش يافته و پس از ترجمه نخستين داستان اش (سماور) به انگليسي، داستان هايش مورد توجه ديگران نيز قرار گرفت و از آن پس کتاب هايش به زبان هاي آلماني، فرانسوي، اسپانيايي، هلندي، عربي، هندي و... ترجمه شده و توانست در زمينه داستان نويسي کودک و نوجوان جايگاه خوبي در ايران و جهان به دست آورد. يادش به خير در سال هاي گذشته و هنگام برگزاري جشنواره فيلم کودک و نوجوان (اصفهان) که از اين سينما به آن سينما در رفت و آمد بوديم تا هم به تماشاي فيلم ها بنشينيم و هم نشست هاي نقد و بررسي را از دست ندهيم، در سينماها و هتل هايي که هنرمندان اقامت داشتند گاهي او را مي ديديم، هميشه لبخندي بر لب داشت و به گرمي و مهرباني دوستداران اش را مي پذيرفت، با آنها گفت وگو مي کرد و برخوردهاي مهرآميزش با مردم و به ويژه نوجوان ها را مي توانستي ببيني و در گپ هاي مختلف از زبان نويسندگان و هنرمندان بشنوي. يادم هست، آن روزها همگان از اخلاق نيک او سخن مي گفتند و اينکه او از جنس نوشته هايش است، ساده و صميمي و مهربان... و بي ترديد چنين بود و هست... نخستين چاپ کتاب قصه هاي مجيد را که يک مجموعه پنج جلدي بود همان سالي که منتشر شد از برادرم هديه گرفتم و در مدت کوتاهي هر پنج کتاب را خواندم. هر روز عصر که با دوستانم در کوچه جمع مي شديم تا بازي کنيم داستان هايي را که خوانده بودم برايشان بازگو مي کردم و آنها هم با اشتياق گوش مي دادند... اکنون و در گذر از آن روزها، هر بار در قفسه هاي کتابخانه ام آن کتاب ها را که در پنج رنگ زرد، قرمز، آبي، صورتي و قهوه يي مي درخشند، مي بينم، لذتي که از خواندن شان مي بردم در خاطرم زنده مي شود. و امروز فکر مي کنم اگر عادت به مطالعه در من و برخي از همسالان کتابخوانم ايجاد شده، يکي از کساني که بيشترين نقش را در شکل گيري اين عادت نيک داشته مرادي کرماني است زيرا بخشي از لحظه هاي زيبا و به يادماندني دوران نوجواني ما مديون خدمات و کوشش هاي مهربانانه اوست که در ترويج خواندن به اندازه يک نهاد موثر بوده است... و من که قلمم نمي تواند آنچنان که شايسته است بزرگي و شکوه او را بيان کند سخنم را با يک جمله به پايان مي رسانم که هرچند کوتاه اما تمام حرف دلم اين است؛ آقاي مرادي کرماني دوست تان دارم.

* برگرفته از سروده شاعر فرانسوي، پل الوار
کشور هفتاد و دو ملت
تمرين دموکراسي در دانشگاه

پاکسيما مجوزي

اين روزها دانشگاه حال و هواي ديگري دارد. هيچ کلاسي تشکيل نمي شود و دانشجويان همه در محوطه دانشگاه پراکنده هستند.

بيشتر گروهي حرکت مي کنند. جنب وجوش دارند. و روي لباس هايشان برچسب هايي با نشان هاي مخصوصي مي زنند که نشان مي دهد به کدام حزب تعلق دارند. حتي وقتي با استادم قرار داشتم گفت به خاطر انتخابات دانشگاه خيلي گرفتار است و چند روز ديگر به او سر بزنم. البته اين اولين بار نبود که به بهانه کارهاي سنگين اش، قرارمان را لغو کرده بود اما من در هند ياد گرفتم در برابر امروز و فردا کردن هاي هميشگي به جاي عصبانيت مثل خودشان خونسرد باشم.

براي همين به محوطه دانشگاه آمدم و دانشجويان را تماشا کردم. آنان با عضويت در حزب هاي مختلف، از همين سنين جواني تمرين دموکراسي مي کردند.

بچه هاي دانشکده حقوق و علوم سياسي فعاليت بيشتري دارند. ظاهر قضيه اين است که براي تحقق خواسته هاي دانشجويان وارد عرصه انتخابات مي شوند اما باطناً پيروزي هر حزبي در دانشگاه به معني يک امتياز براي آينده آن حزب و اعضايش محسوب مي شود. براي همين در هر گوشه يي از محوطه بزرگ دانشگاه قرارگاه هاي احزاب خودنمايي مي کنند؛ چادرهاي بزرگ و رنگي با ميزها و صندلي هايي که چيده شده است و دانشجوياني که در رفت و آمدند. صداي موسيقي بلند به گوش مي رسد. راهپيمايي هاي دسته جمعي با شعارهاي هر حزب ديده مي شود و چاپ و پخش پوستر نماينده هاي هر حزب و بازوبندها و ماشين هاي تزيين شده باعث مي شود جامعه کوچکي از يک انتخابات بزرگ را به ياد بياورم. پليس ها با لباس هاي فرم کرم رنگ نيز اين روزها ماشين هايي را که وارد دانشگاه مي شوند مي گردند و ما که دانشجوي خارجي هستيم و حق راي نداريم در اين روزها با نشان دادن کارت دانشجويي خود وارد دانشگاه مي شويم.

علاوه بر اين پليس در محوطه دانشگاه نيز حضور دائم دارد؛ يا زير سايه درخت ها ايستاده اند، يا روي صندلي نشسته اند يا در برابر قرارگاه هر حزبي در حال گپ و گفت هستند. دليل حضورشان بيشتر براي جلوگيري از درگيري احتمالي احزاب با يکديگر است.

هرچند در اين چند سال تا به حال نديدم اعضا يا طرفداران احزاب با يکديگر درگير شوند و به اين فکر مي کردم که حضور نيروهاي پليس در دانشگاه هاي هند با دانشگاه هاي ايران چقدر تفاوت دارد.

راستش اين روزها را که در دانشگاه هاي اينجا مي بينم حسرت عميقي در دلم مي آيد. شايد به اين خاطر که احساس مي کنم دانشگاه هاي ما از اين لحاظ حتي با دانشگاه هاي هند نيز خيلي فاصله دارند.
پاسخ به نامه ها
هر ايراني يک دکترا
رضا نادم

با صلام خدمت ازيزان روزنامع اعتماد.

عينجانب عوضعلي درکه ساکن منطقه سعادت آباد تهران هستم و سالهاست که براي ادامه تهصيل در آذمونهاي مختلف اعم از دولتي و آزاد و پيام نور امتهان دکترا مي دهم. بارها هم در کلاسهاي تغويتي، تزميني و تزييني شرکت مي کنم اما نتوانسته ام در دوره دکتري پضيرش بگيرم. خواستم از شما که سرتان در کار است در مورد شرايت ادامه تحصيل در خارج از کشور اطلاعاتي کصب کنم. ممنون خواهم شد اگر با چند نکته کليدي در اين رابطه من را راهنمايي کنيد.

---

پاسخ؛ عوضعلي عزيز سلام. نامه پردرد شما را خواندم. مايه بسي تعجب است در اين زمانه يي که زير هر سنگي که بلند مي کني سه نفر دکتر بلند مي شوند شما با اين همه استعداد و توانايي اين گونه در حسرت يک دکتراي ناقابل به در و ديوار مي زنيد. با اين همه چند نکته کليدي در مورد دکترا برايتان نقل مي کنم که به درد آينده تان هم بخورد.

1- قبل از هرگونه پيشنهادي به شما توصيه مي کنم يک منشي براي خود استخدام کنيد که مجبور نباشيد نامه هاي شخصي را خودتان نوشته و وقت باارزش تان را تلف کنيد. ممکن است درک برخي کلمات پيچيده در نامه هاي شما براي ديگران امکان پذير نبوده و باعث کاهش اعتماد به نفس افرادي شود که بايد هوش و حواس خود را صرف کار و تلاش و سازندگي کنند.

2- اولين نکته اين است که بدانيد مدرک دکترا بايد با تلاش و زحمت به دست بيايد و براي آن «شب بيداري» بکشيد. شاعر مي فرمايد؛ نابرده رنج گنج ميسر نمي شود/ گر گنج به دست آمد جان برادر ديگه کي کار کرد؟،

3- دومين نکته مهم اين است که واقعاً لزومي ندارد براي خدمت به جامعه حتماً مدرک دکترا داشته باشيد. اين روزها «کارشناس ارشد» بودن اقبالش از هر دکترايي بالاتر است.

4- نام رشته تحصيلي که براي ادامه تحصيل انتخاب مي کنيد نبايد زياد خفن باشد. به علت کارشکني کشورهاي استکباري در انحصاري کردن دانش، معمولاً فارغ التحصيلان اين رشته ها فقط در جاهاي خاصي درس مي خوانند و زبانم لال اگر قرار شد به هر دليلي تعداد مختصري (در حدود 20، 30 واحد) از درس تان را در همين جا بگذرانيد بعداً گندش درمي آيد.

5- سعي کنيد حتي الامکان دانشگاه تان آکسفورد، لندن، منچستر يا هاوايي نباشد. تجربه نشان داده اعتبار مدارک اين دانشگاه ها به دردسر بعدش نمي ارزد.

6- بعد از اخذ مدرک دکترا حتماً اصرار نداشته باشيد که در طول دوره تحصيل شاگرد اول، نخبه علمي يا مرد سال شده باشيد. اين نوع عناوين هم اساساً شگون ندارند.

7- کپي مدرک خود را جايي ارائه ندهيد. در طول تاريخ تايپيست هاي دانشگاه هاي معتبر دنيا به خاطر اغلاط املايي و انشايي آبروي بسياري از دانشمندان بزرگ را بر باد داده اند.

8- چنانچه به کسي گفتيد از کدام دانشگاه فارغ التحصيل شده ايد يا رزومه يي داديد، حتماً يک نسخه از آن را براي خودتان داشته باشيد يا حافظه تان را تقويت کنيد که نگوييد از دو جاي مختلف دکترا گرفته ايد. متاسفانه بسياري از مردم با سطحي نگري و عدم توجه به قابليت ها دنبال نقاط ضعف بي ارزش و اينچنيني هستند.

9- از مسوول آموزش دانشگاهي که مدرک تان را تحويل مي دهد، اطمينان حاصل کنيد و تا جايي که ممکن است سعي کنيد حتماً آدرس و شماره تلفن او را داشته باشيد.

10- براي شهريه دکترايتان چک تاريخ دار بدهيد که اگر جعلي درآمد يا روي کاغذ نامرغوب چاپ شده بود سرتان کلاه نرفته باشد.

11- اگر احساس مي کنيد ممکن است ديگران به مدرک شما حسادت کنند، تواضع و فروتني بيشتري از خود نشان داده و نگذاريد شما را در مجلسي به عنوان وزير معرفي کنند.

12- چند کلمه از زبان کشوري را که از آنجا مدرک گرفته ايد بلد باشيد و در صورت امکان بدانيد الفباي آن زبان از کدام سمت نوشته مي شود.

13- بهتر است تلفظ صحيح شهري که از آن فارغ التحصيل شده ايد و نام يکي دو مورد از درس هايي را که پاس کرده ايد بلد باشيد. البته تجربه نشان داده اين مورد ضرورت زيادي ندارد.

14- و نکته آخر اينکه حواس تان به تاريخ ها باشد. در سالي که فارغ التحصيل شده ايد بايد حتماً 18 سال تمام داشته باشيد و حداقل دو سال از تاريخ تاسيس آن دانشگاه گذشته باشد. برايتان آرزوي موفقيت مي کنيم و صميمانه اميدواريم در بيان خاطرات تان از دانشگاه مذکور زياده روي نکنيد.
عناوين اين صفحه
لبخندي بر فراز شب ها
تمرين دموکراسي در دانشگاه
هر ايراني يک دکترا

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام