محمد صادقي

«مجله ها را زدم زير بغلم و دويدم. تو پيچ کوچه مان، کنار ديوار نشستم. آنها را دانه دانه ورق زدم که ببينم شعر و عکسم توي همه شان هست يا نه. تو همه شان بود، خيالم تخت شد. بلند شدم و تا خانه دويدم. مجله ها را گذاشتم رو يخدان، پشت پرده، يکي شان را ورداشتم. آن صفحه يي که عکس و شعرم توش بود، باز کردم و رفتم گذاشتم جلوي بي بي. بي بي پاي هاون نشسته بود و داشت گوشت مي کوبيد که شامي درست کند. بهش نگفتم که چي به چي است. خواستم خودش ببيند. رفتم تو درگاه اتاق نشستم و دستهام را زدم زير چانه ام. نگاهش کردم که ببينم چه مي شود. بي بي مجله و عکس را نگاه نکرد. خيال مي کرد چيز معمولي است. هي حرص خوردم. بالاخره طاقتم طاق شد و گفتم؛
- بي بي، مجله رو نگاه کن.
گفت؛
- همون که تو نگاه مي کني کافيه. من که سواد ندارم. اينها به درد من نمي خوره.
- بي بي، نگاه کن. ضرر نمي کني ها، ببين عکس کي رو چاپ کردن.
- عکس هر کسي رو چاپ کردن به من مربوط نيست.
- حتي اگه عکس من باشه؟
- عکس تورو چاپ کنن که چي بشه؟
يکهو از کوره در رفتم. بلند شدم و عکسم را گرفتم جلوش؛
- ببين بي انصاف. ببين من چي شدم. اين عکس منه، اينم شعر منه که زير عکس چاپ کردن. بي بي با پشت دست چشم هاش را ماليد. سرش را جلو آورد. چشم هاش را دراند که خوب ببيند. مجله را بردم جلو. خدابيامرز خنده بي صدايي کرد و گفت؛
- اين عکس توئه؟
- بله، بله عکس منه. ديگه کار تموم شد. شاعر بودم شاعرتر شدم. با حروف چاپي شعرمو چاپ کردن. کجا هستن اون هايي که مي گفتن مجيد چيزي نمي شه. بعد، بي بي را بغل گرفتم. چشمهام پر از اشک شد، صورتش را بوسيدم و گفتم؛
- بگذار شعرمو برات بخونم. نمي دوني مردم بعد از اين براي من چه کار مي کنن.
شعرم را براي بي بي خواندم. بي بي گفت؛
- حالا بابت اين، پول مولي هم بهت مي دن که زندگيت بچرخه؟»
...16 شهريورماه، زادروز هوشنگ مرادي کرماني، برنده جايزه هانس کريستين اندرسن و پديدآورنده قصه هاي مجيد است. براي من و همسالانم خاطره شيرين مجموعه تلويزيوني قصه هاي مجيد که برآمده از همکاري دو هنرمند صميمي (هوشنگ مرادي کرماني و کيومرث پوراحمد) است نمونه موفقي از به تصوير درآمدن يک اثر ممتاز ادبي بود که به باور کارشناسان و منتقدان زياد اتفاق نمي افتد ولي خوشبختانه در نوجواني ما رخ داد.
اکنون شمار کتاب هاي مرادي کرماني افزايش يافته و پس از ترجمه نخستين داستان اش (سماور) به انگليسي، داستان هايش مورد توجه ديگران نيز قرار گرفت و از آن پس کتاب هايش به زبان هاي آلماني، فرانسوي، اسپانيايي، هلندي، عربي، هندي و... ترجمه شده و توانست در زمينه داستان نويسي کودک و نوجوان جايگاه خوبي در ايران و جهان به دست آورد. يادش به خير در سال هاي گذشته و هنگام برگزاري جشنواره فيلم کودک و نوجوان (اصفهان) که از اين سينما به آن سينما در رفت و آمد بوديم تا هم به تماشاي فيلم ها بنشينيم و هم نشست هاي نقد و بررسي را از دست ندهيم، در سينماها و هتل هايي که هنرمندان اقامت داشتند گاهي او را مي ديديم، هميشه لبخندي بر لب داشت و به گرمي و مهرباني دوستداران اش را مي پذيرفت، با آنها گفت وگو مي کرد و برخوردهاي مهرآميزش با مردم و به ويژه نوجوان ها را مي توانستي ببيني و در گپ هاي مختلف از زبان نويسندگان و هنرمندان بشنوي. يادم هست، آن روزها همگان از اخلاق نيک او سخن مي گفتند و اينکه او از جنس نوشته هايش است، ساده و صميمي و مهربان... و بي ترديد چنين بود و هست... نخستين چاپ کتاب قصه هاي مجيد را که يک مجموعه پنج جلدي بود همان سالي که منتشر شد از برادرم هديه گرفتم و در مدت کوتاهي هر پنج کتاب را خواندم. هر روز عصر که با دوستانم در کوچه جمع مي شديم تا بازي کنيم داستان هايي را که خوانده بودم برايشان بازگو مي کردم و آنها هم با اشتياق گوش مي دادند... اکنون و در گذر از آن روزها، هر بار در قفسه هاي کتابخانه ام آن کتاب ها را که در پنج رنگ زرد، قرمز، آبي، صورتي و قهوه يي مي درخشند، مي بينم، لذتي که از خواندن شان مي بردم در خاطرم زنده مي شود. و امروز فکر مي کنم اگر عادت به مطالعه در من و برخي از همسالان کتابخوانم ايجاد شده، يکي از کساني که بيشترين نقش را در شکل گيري اين عادت نيک داشته مرادي کرماني است زيرا بخشي از لحظه هاي زيبا و به يادماندني دوران نوجواني ما مديون خدمات و کوشش هاي مهربانانه اوست که در ترويج خواندن به اندازه يک نهاد موثر بوده است... و من که قلمم نمي تواند آنچنان که شايسته است بزرگي و شکوه او را بيان کند سخنم را با يک جمله به پايان مي رسانم که هرچند کوتاه اما تمام حرف دلم اين است؛ آقاي مرادي کرماني دوست تان دارم.
* برگرفته از سروده شاعر فرانسوي، پل الوار