پنج شنبه، 5 شهريور 1388 - شماره 2037
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه آخر
تصاوير فکر-1
دوره سياست
اميد مهرگان

«تصاوير فکر» به واقع نام ستوني بود به همين قلم در صفحه انديشه روزنامه فقيد کارگزاران که براي چندين شماره چاپ شد و تاملات نظري کوتاه در باب برخي تجربه هاي جمعي را دربرمي گرفت. بناست در همين صفحه، به طور هفتگي، اين تاملات يا مداخله هاي نظري در وضعيت موجود از سر گرفته شوند.

---

در پرتو سياست اکنون، مي توان 30 سال اخير در ايران را، به لحاظ نحوه مشارکت مردمي و رفتار دولتي، به چهار دوره متمايز تقسيم کرد که هر کدام با نقطه عطفي تعيين کننده آغاز مي شود. از آنجا که هر نوع تقسيمي از اين دست سرشتي دلبخواهي و انتزاعي و لاجرم مبهم دارد، بايد تاکيد کرد اين تقسيم، به دور از هر نوع دعوي تحليل يا شناخت تام و تمام و عيني وضعيت، صرفاً بناست صورت بندي يا ابزاري مفهومي به دست دهد براي فهم دوره يي که به تازگي آغاز شده است. نقطه شروع اين تحولات نيز همان انقلاب عظيم 1357 بود که سرچشمه يي عميق و غني از انرژي و شور سياسي به وجود آورد که هنوز نيز بسياري از جنبه هاي آن فعليت نيافته باقي مانده است. بنابراين انقلاب اسلامي ايران هنوز منشاء اثر است و همچنان مرجعي براي نيرو بخشيدن به سياست مردمي است.

1- از پيروزي انقلاب اسلامي تا دوم خرداد

ثمره اين دوره به واقع شکلي از غيرسياسي شدن فزاينده بود. هشت سال جنگ تحميلي و سپس هشت سال «سازندگي»، هر کدام به شيوه خود، عملاً اين فقدان سياست و بي صدا بودن را تشديد مي کرد. به واقع بر اثر تهديد خارجي و فشار اقتصادي داخلي، عملاً عرصه مشارکت عمومي به فعاليت هاي دولتي خاص محدود مي ماند.

2- از دوم خرداد تا شکست اصلاحات؛ دوره فرهنگ

هرچند در اين دوره، مردم به صحنه آمدند و در سطحي گسترده سياسي شدند، ولو عمدتاً فقط در قالب راي دادن در انتخابات، اما سياست در حد «کار فرهنگي» باقي ماند و وعده «فشار از پايين» عملاً در شکلي ناموفق از «چانه زني در بالا» حل شد و کنش سياسي نتوانست از حد کار فرهنگي فراتر رود. در اين دوره، فرهنگ حقيقتاً خصلتي سياسي يافته بود و چاپ کتاب، روزنامه نگاري و خلاقيت هنري، در پرتو جنبش سياسي اصلاحات به چيزي بيش از خود بدل شده بود، اما با اين همه، اصلاح طلبان نتوانستند از انرژي سياسي مردم براي تحقق سياست در معناي راستين کلمه بهره برند. فرهنگ در واقع ارائه و دکوراسيوني باقي ماند. البته در اينجا مساله طرد فرهنگ نيست، بلکه نقد جايگزيني سياست راستين با فرهنگ گرايي است.

3- از شکست اصلاحات تا 22 خرداد؛ دوره اقتصاد

اين چهار سال، از همان اولين روزهاي پيروزي جناح راست، نشانگر اوج غيرسياسي شدن و انفعال سياسي بود. در اين دوره، اقتصاد در عام ترين معناي کلمه، يعني در معناي فراگير ايدئولوژي «مديريت، مهندسي، کار کارشناسي» به جاي سياست مردمي، به گفتار مسلط بدل شد، اگرچه در عمل، وضع مردم به لحاظ اقتصادي بهبود نيافت. در اين دوره، اقتصاد و رتوريک اقتصادي معرف تقابل تام با سياسي شدن و جايگزيني آن با اشکالي از مردم گرايي بود. در اوايل اين دوره رسم شده بود به اصلاح طلبان خرده بگيرند که چرا به نان و آب مردم توجه نکرده اند و صرفاً تاکيد را بر توسعه سياسي گذاشته اند. آنها پيروزي رقيب در انتخابات نهمين دوره رياست جمهوري را هم سخني او با نيازهاي اقتصادي مردم مي دانستند. در پاسخ به اين ديدگاه بايد گفت برعکس، ايراد اصلاح طلبان از قضا اين بوده است که به قدر کافي بر سياست تاکيد نگذاشته بودند، اينکه به اندازه کافي به انرژي و توان سياسي مردم بها نداده بودند.

4- از 22 خرداد؛ دوره سياست

مشارکت خارق العاده مردم در 22 خرداد و حضور مسالمت آميزشان پس از آن اولين نشانه اين دوره جديد است. در اين دوره فرهنگ و اقتصاد به واقع ديگر قادر نيستند مستقيماً انرژي سياسي مردم را مصادره کنند و در قالب هاي از پيش موجود بريزند. برعکس، سياست به يگانه نام موجه مشارکت همگاني بدل مي شود هرچند تا تحقق عملي اين مشارکت و از بين رفتن تنش ها و تصادم هاي بيهوده و فرساينده راه درازي هست. باري مردم با خودآگاهي تاريخي شگفت انگيزي در اين مدت، دوره سياست را آغاز کرده اند. (و بديهي است که در اينجا منظور از لفظ «سياست» فقط و فقط اشاره به حضور مردم و مشارکت فعال آنهاست نه مديريت و کنش دولتي.) دوره يي که در آن سياست به منزله سپهر رخدادخيز و فراخي براي حضور، مشارکت، اظهارنظر همگان گشوده مي شود و هيچ محتوايي ندارد مگر نفس همين حضور داشتن و شرکت جستن در عرصه مشترک. براي نخستين بار مردم دولت را حقيقتاً وادار به پاسخگويي و توضيح مي کنند. آنها به جايگاه تاريخي خود پي برده اند. توانسته اند تاريخ متاخر را به اتکاي عقل و تصميم خودشان بخوانند و درک کنند. به عبارت ديگر، مردم، در پرتو سياست، به بيان کورنليوس کاستورياديس، تخيل اجتماعي خود را به کار انداخته اند.به اين ترتيب مي بينيم در سه دوره اول، انرژي ها و پتانسيل هاي سياسي نيرومند انقلاب 57 هربار با محتوايي خاص پر شدند. هرچند در اين ميان، دوم خرداد به منزله گسستي عظيم و عميق در رابطه دولت/ مردم بود، هرچند در همين دوره بود که مردم دريافتند انقلاب شان با محتوايي که به آن داده مي شود کاملاً يکي نيست و فضاي خالي به نام سياست وجود دارد که مي توانند در آن دست به خلاقيت و زندگي بزنند و آزادي و برابري را تجربه کنند، اما در اواخر اين دوره نيز باز هم اين فضاي باز سياست به تمامي به واسطه محتوايي فرهنگي به تصرف درآمد و توان رهايي بخش آن عقيم ماند. ليکن پيداست سرچشمه انقلاب اسلامي ايران چنان غني بوده که حتي هنوز پس از 30 سال نيز قادر است آب تازه و زلال به زير پوست مردم بريزد و هنوز قادر است به همگان نيروي گشودن فضاي سياست را ببخشد. اما اين بار نبايد اين فضا را با محتواهاي بي ربط و ارتجاعي پر کرد.سياست مردمي بناست در فضاي خارج از دولت و سياست ورزي ليبرالي و انواع چک وچانه زني و هر نوع تهديد و تشويق خارجي به شکوفايي خود ادامه دهد.
خرده زخم هاي روح ما
ننگين تر از هراس چيزي نيست
يونس تراکمه

از اين پنجشنبه يادداشت هاي هفتگي يونس تراکمه را هر هفته مي خوانيد.
عشق زخم مي زند، زخمي که چون گلي مي شکوفد، نفرت هم زخم مي زند، زخمي که به عفونت بدخيمي منجر مي شود. زخم هايي که گاه عميق است و گاه خراشي بيش نيست، اما روح و روان ما را متاثر مي کند و شکل مي دهد. روح و روان ما مدام شکل تازه مي کند از اين زخم ها؛ مايي که حتي شايد در کنار و در حاشيه ماجراها باشيم اما متن ذهن ماست... زخم هايي که از زندگي جاري بر کف کوچه و خيابان ها مي خوريم و زخم هايي که با مخاطب شعر و داستاني بودن بر مي داريم.


...در ادبيات روزگار ما، ديگر به مشکلات روان آدمي عطف توجهي نمي شود. اين جوانان مي بايد تا ديگر باره اين مسائل را پيش کشند. مي بايد به خود بقبولانند که از براي آدمي، ننگين تر از «هراس» چيزي نيست. و آن گاه جز به حقايق ديرين روان آدمي، جز به عشق، به شرف، به رحم، به گذشت و به همت، به چيزي نپردازند چرا که حقايق ديرين انسان و جهان به جز اين همه نيست. باقي همه هيچ است و جز اينها به هر چه پرداخته شود نفريني سياه تلاش آدمي را به جانب بيهودگي راهبر مي شود. آري، در ادبيات روزگار ما، سخن همه از «وحشت هاي تن» است و ديري است تا ديگر از «رنج هاي روان» سخني نيست؛ سخن از «عشق» نيست ديگر؛ از «شهوات» است که سخن مي گويند... «رحم» در سياهه سرشت شان نيست. غم هاي کوچک شان از سرچشمه دردهاي مشترک آدميان نمي جوشد و لاجرم تاثيري نمي کند... باري، حرف شان از دل نيست، که از عقده هاست... روان آدمي سرچشمه عشق و فداکاري است؛ راز جاودانگي انسان در همين است. و آنچه مي بايد شاعران و نويسندگان را انگيزه نوشتن و گفتن باشد به جز اين نمي تواند، نمي بايد بود... شايد به اين نيازي نباشد که سرود شاعر، تنها تبار انسان را بستايد، ليکن به اين نياز هست که شاعر با سرود خويش آدميان را به پايداري برانگيزد، و در تلاش به خاطر پيروزي يار و مددکار ايشان باشد.

از خطابه نوبل ويليام فاکنر،مجله بارو، آذرماه 1345

در ضميمه 14 مرداد 1388 روزنامه اعتماد «اتفاقات بعد از انتخابات در گفت وگو با نويسندگان و شاعران» بررسي شده است. سوال ها اينهاست؛ -طي دو ماه گذشته چقدر زمينه براي کار نوشتن فراهم بود؟

- اين گونه حوادث، به طور کلي چقدر در ادبيات ما نمود داشته است؟

- بعد از سووشون خانم دانشور (که نمونه يي از انقلاب در آن ديده مي شود)، آيا ادبيات خودش را درگير اين گونه مسائل کرده يا فقط سرگرم کار خود بوده؟

- اين حوادث چقدر ممکن است در آثار شما تاثير داشته باشد؟

- وظيفه اجتماعي يک هنرمند در قبال اين گونه مسائل چيست؟

جواب ها عمدتاً مبين اين است که «شرايط تلخ و سخت اين مدت آن چنان اذهان نويسندگان و شاعران را درگير کرده است که به کلي از ادبيات دور افتاده اند... بعضي حتي صفحه يي کتاب نتوانسته اند بخوانند، نوشتن يک خط داستان که جاي خود دارد... ماجراهايي که در کشور اتفاق افتاده و دارد مي افتد آنقدر بزرگ است که ذهن ها را مثل پر کاهي با خود مي برد.» و خلاصه اينکه از اتفاقات بزرگي از اين دست بايد فاصله گرفت و دور شد تا آثار آنها در ذهن و روان هنرمند ته نشين شود و بعد به خلق آثاري بر اساس آنها بپردازد.

حسين سناپور در همان گفت وگو به درستي مي گويد؛ «... اما با اين همه من گمان مي کنم ما نويسنده ها تربيت نشده ايم تا وقايعي را که دور و برمان مي گذرد بنويسيم و بيشتر سراغ خاطرات و دوران جواني و نوجواني مان مي رويم. اين از يک طرف به تجربه هاي نداشته نسل هاي پيشتر در چنين کاري بر مي گردد که طبعاً به نسل هاي بعد هم منتقل نشده و از طرف ديگر به نداشتن تجربه آکادميک داستان نويسي که حتماً مي توانست بخشي از درس هايش گزارش هاي روزانه از اتفاقات باشد و اين تمريني باشد براي چنين روزهايي.»

رفع اين نقيصه يي که سناپور مطرح کرده (نداشتن تجربه آکادميک داستان نويسي) بخشي از مشکل را حل مي کند. اينکه نويسنده بياموزد و تجربه کند که در مورد اتفاقات دور و برش- اگر خواست- بتواند بنويسد، همه مشکل نيست. با آموختن قادر خواهيم بود اگر خواستيم بنويسيم بتوانيم از پس اش بر بياييم اما اشکال در اينجاست که بحران ها ما را از جهان داستاني مان دور مي کنند، به قسمي که بايد منتظر بمانيم تا بحران بگذرد و همه چيز آرام و بسامان شود تا باز بتوانيم جهان ذهني داستاني مان را احضار کنيم، که البته سال ها بعد و به تدريج نوبت بحران امروزمان هم مي رسد.

مشکل انگار بنيادي تر از اين حرف هاست. هنرمند به اقتضاي ابزار بياني اش ساخت و شکل مي دهد به حس ها، تخيلات و وقايعي که بر او گذشته و مي گذرد، و تجربه هاي عيني و ذهني اش را ساختارمند مي کند تا هم از غرقاب آنها رها شود و هم مخاطبش را در نگاه و شکل خلق شده شريک بکند. با شروع بحران ذهن و زبان هنرمند هم بحران زده مي شود، ولي مسحور و بي عمل کنار نمي نشيند (منظور کنار کشيدن در عمل نيست، که ممکن است در عمل و در بطن مسائل فعال هم باشد). درست است که با ذهن و زبان آشفته و بحران زده نمي توان اثر ماندگار و اثرگذاري خلق کرد، اما مگر آن ضرورت اساسي اجازه مي دهد که بي عمل بماند. عمل براي هنرمند، و در عرصه خلق هنري، يعني از همان اول و گام به گام همراه بحران اقدام کردن به خلق اثر، تا بشناسد زخم هاي اين اتفاقات و بحران ها را و رها شود از تسلط ويرانگر آنها.معلوم است که منتظر ماندن تا ته نشين شدن منجر به خلق هيچ شاهکاري نمي شود، همان طور که تا حالا و حداقل در اين 30 ساله از دل آن همه اتفاق شاهکاري خلق و ارائه نشده است. نويسنده مي نويسد و زخم حاصل از بحران در سطر سطر نوشته اش شروع به شکل گرفتن مي کند. آنقدر مي نويسد تا شکل و ساخت اثر در عمل حاصل شود، و اين همه تلاشي خواهد بود براي رسيدن به زبان و شکل اثر به اقتضاي بحران. شاهکارها از دل کلمه کلمه و سطر سطر همين تکه پاره نوشتن ها در مي آيد و شکل و زبان از دل همين خرده ريزه هاست که ظاهر مي شود. اگر آموزشي لازم هست، که هست، بايد اين اصل اساسي را بياموزند که نويسنده تا ننويسد شکل ماجرا و زبان ماجرا را پيدا نمي کند. مرزي بين ذهن و عين نيست. جهاني ذهني را جهاني ندانيم که هر وقت اراده کرديم مي شود درش را بست و فارغ شد از جهان ذهنيات و پا به دنياي عينيات گذاشت. عين به اعتبار درگيري ذهن ما با آن است که تعريف مي شود. تا هنرمند شکل ندهد به انعکاس اين عين مغشوش و بي شکل در ذهن اش، و با شکل دادن بر آن مسلط نشود، در سيطره اين بي شکلي هراس آور، منفعل و مسحور فقط ناظر هيولاي بي شکل و شمايلي خواهد بود که با عنوان واقعيت در اطرافش تنوره مي کشد.آيا در جريان جنگ داخلي اسپانيا ادبيات و هنر از ذهن نويسندگان و هنرمندان درگير در جنگ دور بود و آنها فقط به مسائل انساني و انسان هاي گرفتار جنگ فکر مي کردند و چون «نيازهاي پايه بشري چندان فراهم نبود» نياز به نوشتن و خلق آثار را منوط مي کردند به زماني که «خود زندگي سر جايش» قرار بگيرد؟ و به عنوان مثال همينگوي در جريان آن جنگ چگونه با خودش، با عين و ذهن خودش رفتار کرد که نه ساليان سال بعد از جنگ، بلکه همزمان يا کوتاه زماني بعد از جنگ آن داستان هاي درخشان کوتاه و بلند را از همين جنگ نوشت؟

اسير چنبره ويرانگري شده ايم که فقط و فقط با نوشتن و شکل دادن مي توانيم بر اين يأس و هراس مسلط شويم.
مسافر تاکسي
Conversation
سروش صحت

پسر جواني که جلوي تاکسي نشسته بود، سرش را به پنجره چسباند و با صدايي آرام با موبايلش پچ پچ مي کرد. زن چاقي که عقب تاکسي نشسته بود با مرد کناري اش سر راه هاي از بين بردن ترافيک بحث مي کرد. زن مي گفت بايد دنبال راه هاي زيربنايي بود و مرد مي گفت بايد دنبال راه هاي فرهنگي گشت و فرهنگ سازي کرد. من گفتم؛ «فرهنگ سازي هم زيربنايي است ولي ترافيک بيشتر از فرهنگ سازي به خيابان سازي احتياج داره.» راننده که مي خواست اخبار را گوش کند، صداي راديو را زياد کرد. جوان که صداي دوستش را نمي شنيد از راننده خواست صداي راديو را کم کند. راننده که مي خواست اخبار را بشنود به ما گفت؛ «يواش تر.» همان موقع مگسي بزرگ از پنجره آمد تو و ويزويزکنان مشغول چرخيدن شد. زن به مرد کناري اش گفت؛ «به اين مگس بگيد بره بيرون.» مرد گفت؛ «بله؟» زن گفت؛ «بي زحمت به اين مگس بگيد بره بيرون.» مرد گفت؛ «مگس لطفاً برو بيرون.» زن گفت؛ «منو مسخره مي کنيد؟» و به پسر جوان گفت؛ «بي زحمت اين مگس رو بندازين بيرون.» پسر جوان گفت؛ «من از مگس چندشم ميشه. شما بگيريدش من ميندازمش بيرون.» زن گفت؛ «مرده شوربرده چه تندتند هم اين ور اون ور درميره.» همين موقع مگس روي دماغ زن نشست. زن فرياد کشيد؛ «اîه... اîه برو گمشو کثافت.» مگس از روي دماغ زن بلند شد، روبه روي ما زير آينه ايستاد و رو به ما گفت؛ «ويز ويز ويز... ويز... ويز.» زن به مرد گفت؛ «چي داره ميگه؟» راننده گفت؛ «داره ويزويز مي کنه.» زن گفت؛ «نميشه کشتش؟» مگس گفت؛ «ويز؟... ويز ويز ويز ويز.» و بعد از پنجره بيرون رفت. زن گفت؛ «آخيش، خوب شد رفت.» راننده گفت؛ «آمد مگسي پديد و ناپيدا شد.» چند دقيقه يي سکوت شد. بعد صحبت ها را از سر گرفتيم. زن گفت؛ «ويز ويز ويز...» مرد گفت؛ «ويزويز.» من گفتم؛«ويز ويز.» پسر جوان آرام با موبايل ويزويز مي کرد و راننده به ويزويز راديو گوش مي کرد. توي ايستگاه همه پياده شديم و ويز و ويز و ويز...
عناوين اين صفحه
دوره سياست
ننگين تر از هراس چيزي نيست
Conversation

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام