يونس تراکمه
از اين پنجشنبه يادداشت هاي هفتگي يونس تراکمه را هر هفته مي خوانيد.
عشق زخم مي زند، زخمي که چون گلي مي شکوفد، نفرت هم زخم مي زند، زخمي که به عفونت بدخيمي منجر مي شود. زخم هايي که گاه عميق است و گاه خراشي بيش نيست، اما روح و روان ما را متاثر مي کند و شکل مي دهد. روح و روان ما مدام شکل تازه مي کند از اين زخم ها؛ مايي که حتي شايد در کنار و در حاشيه ماجراها باشيم اما متن ذهن ماست... زخم هايي که از زندگي جاري بر کف کوچه و خيابان ها مي خوريم و زخم هايي که با مخاطب شعر و داستاني بودن بر مي داريم.
...در ادبيات روزگار ما، ديگر به مشکلات روان آدمي عطف توجهي نمي شود. اين جوانان مي بايد تا ديگر باره اين مسائل را پيش کشند. مي بايد به خود بقبولانند که از براي آدمي، ننگين تر از «هراس» چيزي نيست. و آن گاه جز به حقايق ديرين روان آدمي، جز به عشق، به شرف، به رحم، به گذشت و به همت، به چيزي نپردازند چرا که حقايق ديرين انسان و جهان به جز اين همه نيست. باقي همه هيچ است و جز اينها به هر چه پرداخته شود نفريني سياه تلاش آدمي را به جانب بيهودگي راهبر مي شود. آري، در ادبيات روزگار ما، سخن همه از «وحشت هاي تن» است و ديري است تا ديگر از «رنج هاي روان» سخني نيست؛ سخن از «عشق» نيست ديگر؛ از «شهوات» است که سخن مي گويند... «رحم» در سياهه سرشت شان نيست. غم هاي کوچک شان از سرچشمه دردهاي مشترک آدميان نمي جوشد و لاجرم تاثيري نمي کند... باري، حرف شان از دل نيست، که از عقده هاست... روان آدمي سرچشمه عشق و فداکاري است؛ راز جاودانگي انسان در همين است. و آنچه مي بايد شاعران و نويسندگان را انگيزه نوشتن و گفتن باشد به جز اين نمي تواند، نمي بايد بود... شايد به اين نيازي نباشد که سرود شاعر، تنها تبار انسان را بستايد، ليکن به اين نياز هست که شاعر با سرود خويش آدميان را به پايداري برانگيزد، و در تلاش به خاطر پيروزي يار و مددکار ايشان باشد.
از خطابه نوبل ويليام فاکنر،مجله بارو، آذرماه 1345
در ضميمه 14 مرداد 1388 روزنامه اعتماد «اتفاقات بعد از انتخابات در گفت وگو با نويسندگان و شاعران» بررسي شده است. سوال ها اينهاست؛ -طي دو ماه گذشته چقدر زمينه براي کار نوشتن فراهم بود؟
- اين گونه حوادث، به طور کلي چقدر در ادبيات ما نمود داشته است؟
- بعد از سووشون خانم دانشور (که نمونه يي از انقلاب در آن ديده مي شود)، آيا ادبيات خودش را درگير اين گونه مسائل کرده يا فقط سرگرم کار خود بوده؟
- اين حوادث چقدر ممکن است در آثار شما تاثير داشته باشد؟
- وظيفه اجتماعي يک هنرمند در قبال اين گونه مسائل چيست؟
جواب ها عمدتاً مبين اين است که «شرايط تلخ و سخت اين مدت آن چنان اذهان نويسندگان و شاعران را درگير کرده است که به کلي از ادبيات دور افتاده اند... بعضي حتي صفحه يي کتاب نتوانسته اند بخوانند، نوشتن يک خط داستان که جاي خود دارد... ماجراهايي که در کشور اتفاق افتاده و دارد مي افتد آنقدر بزرگ است که ذهن ها را مثل پر کاهي با خود مي برد.» و خلاصه اينکه از اتفاقات بزرگي از اين دست بايد فاصله گرفت و دور شد تا آثار آنها در ذهن و روان هنرمند ته نشين شود و بعد به خلق آثاري بر اساس آنها بپردازد.
حسين سناپور در همان گفت وگو به درستي مي گويد؛ «... اما با اين همه من گمان مي کنم ما نويسنده ها تربيت نشده ايم تا وقايعي را که دور و برمان مي گذرد بنويسيم و بيشتر سراغ خاطرات و دوران جواني و نوجواني مان مي رويم. اين از يک طرف به تجربه هاي نداشته نسل هاي پيشتر در چنين کاري بر مي گردد که طبعاً به نسل هاي بعد هم منتقل نشده و از طرف ديگر به نداشتن تجربه آکادميک داستان نويسي که حتماً مي توانست بخشي از درس هايش گزارش هاي روزانه از اتفاقات باشد و اين تمريني باشد براي چنين روزهايي.»
رفع اين نقيصه يي که سناپور مطرح کرده (نداشتن تجربه آکادميک داستان نويسي) بخشي از مشکل را حل مي کند. اينکه نويسنده بياموزد و تجربه کند که در مورد اتفاقات دور و برش- اگر خواست- بتواند بنويسد، همه مشکل نيست. با آموختن قادر خواهيم بود اگر خواستيم بنويسيم بتوانيم از پس اش بر بياييم اما اشکال در اينجاست که بحران ها ما را از جهان داستاني مان دور مي کنند، به قسمي که بايد منتظر بمانيم تا بحران بگذرد و همه چيز آرام و بسامان شود تا باز بتوانيم جهان ذهني داستاني مان را احضار کنيم، که البته سال ها بعد و به تدريج نوبت بحران امروزمان هم مي رسد.
مشکل انگار بنيادي تر از اين حرف هاست. هنرمند به اقتضاي ابزار بياني اش ساخت و شکل مي دهد به حس ها، تخيلات و وقايعي که بر او گذشته و مي گذرد، و تجربه هاي عيني و ذهني اش را ساختارمند مي کند تا هم از غرقاب آنها رها شود و هم مخاطبش را در نگاه و شکل خلق شده شريک بکند. با شروع بحران ذهن و زبان هنرمند هم بحران زده مي شود، ولي مسحور و بي عمل کنار نمي نشيند (منظور کنار کشيدن در عمل نيست، که ممکن است در عمل و در بطن مسائل فعال هم باشد). درست است که با ذهن و زبان آشفته و بحران زده نمي توان اثر ماندگار و اثرگذاري خلق کرد، اما مگر آن ضرورت اساسي اجازه مي دهد که بي عمل بماند. عمل براي هنرمند، و در عرصه خلق هنري، يعني از همان اول و گام به گام همراه بحران اقدام کردن به خلق اثر، تا بشناسد زخم هاي اين اتفاقات و بحران ها را و رها شود از تسلط ويرانگر آنها.معلوم است که منتظر ماندن تا ته نشين شدن منجر به خلق هيچ شاهکاري نمي شود، همان طور که تا حالا و حداقل در اين 30 ساله از دل آن همه اتفاق شاهکاري خلق و ارائه نشده است. نويسنده مي نويسد و زخم حاصل از بحران در سطر سطر نوشته اش شروع به شکل گرفتن مي کند. آنقدر مي نويسد تا شکل و ساخت اثر در عمل حاصل شود، و اين همه تلاشي خواهد بود براي رسيدن به زبان و شکل اثر به اقتضاي بحران. شاهکارها از دل کلمه کلمه و سطر سطر همين تکه پاره نوشتن ها در مي آيد و شکل و زبان از دل همين خرده ريزه هاست که ظاهر مي شود. اگر آموزشي لازم هست، که هست، بايد اين اصل اساسي را بياموزند که نويسنده تا ننويسد شکل ماجرا و زبان ماجرا را پيدا نمي کند. مرزي بين ذهن و عين نيست. جهاني ذهني را جهاني ندانيم که هر وقت اراده کرديم مي شود درش را بست و فارغ شد از جهان ذهنيات و پا به دنياي عينيات گذاشت. عين به اعتبار درگيري ذهن ما با آن است که تعريف مي شود. تا هنرمند شکل ندهد به انعکاس اين عين مغشوش و بي شکل در ذهن اش، و با شکل دادن بر آن مسلط نشود، در سيطره اين بي شکلي هراس آور، منفعل و مسحور فقط ناظر هيولاي بي شکل و شمايلي خواهد بود که با عنوان واقعيت در اطرافش تنوره مي کشد.آيا در جريان جنگ داخلي اسپانيا ادبيات و هنر از ذهن نويسندگان و هنرمندان درگير در جنگ دور بود و آنها فقط به مسائل انساني و انسان هاي گرفتار جنگ فکر مي کردند و چون «نيازهاي پايه بشري چندان فراهم نبود» نياز به نوشتن و خلق آثار را منوط مي کردند به زماني که «خود زندگي سر جايش» قرار بگيرد؟ و به عنوان مثال همينگوي در جريان آن جنگ چگونه با خودش، با عين و ذهن خودش رفتار کرد که نه ساليان سال بعد از جنگ، بلکه همزمان يا کوتاه زماني بعد از جنگ آن داستان هاي درخشان کوتاه و بلند را از همين جنگ نوشت؟
اسير چنبره ويرانگري شده ايم که فقط و فقط با نوشتن و شکل دادن مي توانيم بر اين يأس و هراس مسلط شويم.