علي چنگيزي

فرماليست هاي روس «دنکيشوت» را اثري درباره شخصيتي به اين نام نمي دانستند، بلکه وسيله يي مي دانستند براي گرد آوري فنون مختلف داستان نويسي. از ديدگاه فرماليست ها «قلعه حيوانات» را نبايد تمثيلي از استالينيسم به شمار آورد، بلکه به عکس اين استالينيسم است که شرايط را مناسب براي به وجود آوردن يک تمثيل فراهم مي سازد. اگر اين گونه به جهان داستاني نويسندگان معاصر نگاه بيندازيم کم و بيش در اکثر موارد رد پاي طبقه متوسط شهري را در آن مي بينيم و بايد گفت اين خلق و خو و احوالات اين طبقه است که داستان هاي آپارتماني را به وجود آورده است. طبقه يي که ما از آن سخن مي گوييم کم کم در حال جدا شدن از زندگي سنتي است و هنوز در حال تغيير. حالا به جاي نشستن در کليشه يي ترين نماد سنت، يعني خانه هايي با حياط دنگال و حوضي پر از ماهي ، تو آپارتمان هايي مي نشينند با يک وجب جا. درست يا غلط همين آپارتمان نشيني موجب شده است شهرها حياطي داشته باشند به وسعت خيابان ها و بوستان ها. آشنا هاي محدود هم محله يي و قوم و خويش ها جايشان را داده اند به آشنا هاي طبقه يي. امروزه به واقع ما يک طبقه متوسط شهرنشين داريم که کم وبيش يک گونه مي انديشد، يا ناگزير از شرايط اقتصادي و فرهنگي پا در يک راه دارد و اکنون دغدغه هاي يکساني دارند و گرفتاري شان يک چيز است. در اين تغيير زن ها نقش اساسي داشته اند و به يک سخن تلاش دارند از آن کليشه «پاي سماور و اجاق» بودن و چاي دم دادن درآيند و خودشان را بشناسند.
مجموعه داستان «زن نازنين» تلاشي دارد تا نگاهي ميني ماليستي بيندازد به آدم هاي «طبقه متوسط» و به ويژه زن هايش؛ نگاهي که در بيشتر موارد به دليل صداقتش و واقعيتش ساده و عميق است و به اعترافات يک ذهن زنانه مي ماند. آدم هاي بي نام کتاب که در تمام بيست و يک داستان کتاب تنها و تنها با نام هاي دختر، بابا، برادر پسر، دوست و... خوانده مي شوند خيلي شبيه خود ما هستند. همان جور به دنيا نگاه مي کنند که اطرافيان ما. حتي گاهي مثل همان آدم هاي اطراف ما ناشناسند، چون آدم تودرتوي امروز، در اين بازار، تمام تلاشش را کرده است چيزي را براي خودش و در درونش حفظ کند.
زن هاي کتاب گرفتار تراژدي زندگي پرملال شده اند؛ دچار روزمر گي کشنده زندگي يا مشابهت هاي آدمي وار کشنده. در داستان هاي «زن نازنين» اين احساس مصيبت بار زندگي موج مي زند. انگار تراژدي بر همه احساسات و همه افکار آدم هاي طبقه متوسط مسلط است و سراپاي ايشان را در اختيار خود دارد. داستان هايي اينچنين بدبختي طبيعي سرنوشت را موضوع خود قرار داده اند. تمام آدم هاي داستان هاي «لاله برزگر» تنها هستند. «استاد» داستان «چراغي و راهي» همان قدر تنها است که دخترک داستان خوبي مثل «زرافه بي چاره». «زرافه بي چاره» از معدود داستان هاي نسبتاً بلند کتاب است. «زرافه بي چاره» خوش خيالي دخترکي را نقل مي کند که نمي خواهد به روزگار دوست هم کلاسش گرفتار شود که در سن 35سالگي شوهري براي خودش پيدا کرده است. او 20 سالي بيشتر ندارد و دلش مي خواهد عشق را تجربه کند؛ شوهري به تور بزند و زندگي تشکيل بدهد.
دخترک «زرافه بي چاره» همان خيالات و آرزوهايي را دارد که يک دختر در اين سن و سال؛ گو اينکه بيگانه بودن دخترک با آدم هاي اطرافش او را دوباره تو خودش فرو مي برد و وقتي آرزوها و در واقع خيالاتش نقش بر آب مي شود، مزه تلخ واقعيت را مي فهمد که «چطور نفهميدم و اين همه خيال در سرم آوردم.» هر چند رسيدن به اين آرزو هم به واقع درآمدن او يا کسي مثل او از تنهايي نيست. خوشبخت شدن نيست. دست آخر مي شوي مثل زن داستان «فنجان» که ازدواج کرده است و شوهري براي خودش برداشته است اما باز تنها است و حسرت به دل. در راهي افتاده است نه چندان دلچسب. ظاهراً تنها نيست اما شوهرش و او غريبه هايي هستند زير يک سقف. انگار براي او هم مثل کاراکتر داستان «شکلات»، خوردن شکلات شبيه ارتباط با آدم ها است؛ «مزه يي شيرين و زودگذر که وقتي از گلو پايين مي رود، همه چيز تمام مي شود.» تک تک داستان هاي «زن نازنين» گوشه يي از زندگي يک زن را نشان مي دهند. درس خواندن، فارغ التحصيل شدن، کار و شوهرداري و... در نهايت آرزوهايي که در گذر زندگي باد هوا مي شوند؛ شايد به همين سبب فضاي کتاب سرد و تيره و سنگين است. آدم ها عبوس و سربه تو و کلافه هستند. نمي دانند چه بايد بکنند. از اين مشکل مي گريزند و به دام آن يکي مي افتند. شرايط شان بسامان نيست که هيچ؛ کلي هم نابساماني يخه زندگي شان را چسبيده. تمام چيزهايي که به نوعي حق است به آرزوهايي دست نيافتني تبديل شده و حالا چه برايشان مانده جز طعم تلخ زندگي پرملال روزمره.
آدم هاي شهري «زن نازنين» آرام آرام، به فرد تبديل شده اند و در مسير رودررويي انفرادي با واقعيت، خودشان را از دست داده اند؛ يا استحاله شده اند يا بي تفاوت. اگر چه بيشتر داستان هاي کتاب خوب از آب درآمده اند و کم وبيش نويسنده به همين نگاه پايبند بوده اما از منظري ديگر کاربرد بعضي صفت ها در داستان هاي «لاله برزگر» نابجا و آزاردهنده است که شايد نويسنده اش گمان مي برده با به کار بردن اين صفت ها مي تواند شرايط نابسامان را بهتر در داستانش جا بيندازد. اما به کار بردن صفت بيش از آنچه به نظر مي رسد نويسنده را جانبدار نشان مي دهد.
«زن نازنين» را «نشر ثالث» به تازگي منتشر کرده است.