پنج شنبه، 24 ارديبهشت 1388 - شماره 1951
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: كتاب
در هواي سياسي نقد شعر نفس نمي کشد

هيوا مسيح

آنچه شما مطرح کرده ايد، خاصه بخش سوالاتي که از خود و ديگران و اين حقير مي پرسيد، چندين پرسش است که هر يک به فراخور شکل سوال، جواب هاي مستقل و طولاني مي طلبد. اما هسته مرکزي سخن شما در يک جمله شايد اين باشد که چرا ديگر نقد شعر نداريم. معني اين سوال هم اين است که قبلاً بوده و درست و حسابي هم بوده ولي الان نيست، يا اگر هم هست کم است.

متاسفم که پاي تاريخ را ميان اين موضوع مي کشم. مي گويند تاريخ چيزي نيست جز ثبت هر آنچه در گذشته رخ داده. اما تعريف ما اين است که تاريخ از گذشته تا همين امروز و تا همين لحظه ادامه دارد و مي تواند مانند هر چيز ديگري پيشرفت کند. مي تواند تمدني را بسازد و آن را ثبت و حفظ و روايت کند. در اين صورت اگر تاريخ ما رشد و پيشرفت و تعالي داشته باشد، نقد ادبي و در اينجا نقد شعر هم در کنار آن رشد مي کند چرا که بخشي از تاريخ است يا مسووليت و عملکرد تاريخي هم دارد.

با نگاهي به گذشته هاي دور، مي توان در چشم اندازش ديد که ما تا دوره مشروطه، نقد شعر با تعريفي که امروز از آن داريم، نداشته ايم. از اظهارنظرهاي نجم الدين رازي درباره خيام و... که بگذريم، تنها يک منتقد برجسته در شعر و شاعري داريم که از قضا بسيار هم انسان انديشمند و مترقي است و آن خواجه نصيرالدين توسي است که نظريه شعر او بسيار پيشرفته تر از شمس قيس است. نظريات توسي براي دنياي شعر کلاسيک بسيار کارآمد و مهم بود، اما به درد نقد شعر امروز نمي خورد، چه برسد به شمس قيس. در واقع دنياي نقد و نظر دانشگاهي يا روشنفکري آن زمان، شمس قيس را به جاي نگاه مترقي خواجه نصير توسي، به جامعه ادبي تحميل کرد. در واقع توسي دچار توطئه سکوت شد. او حدود هشتصد سال پيش نظريه وزن عروضي و وزن مجازي را مطرح مي کند که وزن حقيقي همان عروض و وزن مجازي، همان چيزي است که نيما به آن طبيعت کلام و شاملو به آن وزن دروني يا موسيقي کلام مي گويد.

پس از آن مي رسيم به دوره مشروطه و نظريات فلسفي خياباني و... تحول عظيم تاريخي، ظهور نيما يوشيج و نقد عملي او بر شعر هزار و صدساله و نقد نظري او بر شعر نو بعد از خودش که در کتاب هايي چون همسايه، تعريف و تبصره و ارزش احساسات مثبت است و زمينه ساز نقد مدرن. اما با مقاله تقي رفعت بر شعر بهار اين حرکت دوچندان مي شود و بعدها نقد احمد شاملو بر شعر حميدي شيرازي و ديگران. مي بينيم که رشد تاريخي ملت ايران همزمان با رشد نقد ادبي، بستر فرهنگي عالي را فراهم مي آورد. اين فضا باعث شکوفايي شعر و نقد دهه هاي 40 و 50 مي شود. نقد شعر، همپاي تاريخ و همپاي شاعران بزرگي که پس از نيما مي آيند، رشد مي کند و تا قبل از انقلاب 1357 ادامه مي يابد.

همان طور که دهه 40 دوران پرشکوه شعر امروز ايران است، دوران پرشکوه نقد هم هست، چرا که دوران پرشکوه رشد فرهنگي و فضاي فرهنگي است.

اما يک نکته قطعي است، نقد همواره از پشت سر شعر و شاعر مي آيد. اگرچه براي شاعر، خاصه در مورد همان شعري که سروده- جز در پاره يي موارد- حاصلي ندارد، اما براي مخاطب حتماً حاصلي دارد. حقيقت اين است که اگر شعري در دستگاه ذوقي منتقد مورد نقد قرار بگيرد، حاصل آن لااقل براي شاعر هيچ است، براي مخاطب، تفنن. چرا که نتيجه نقد ذوقي، نظر است و نظرورزي و در بعضي موارد غرض ورزي. اما آنجا که نقد علمي پيدا مي شود، نتيجه اش درک و فهم و رازگشايي شعر است که هم براي شاعر مفيد است و هم براي مخاطب جدي شعر.

متاسفانه نيمي از آنچه تا به امروز به نام نقد شعر در اينجا و آنجاي مطبوعات چاپ شده، نقدهاي ذوقي بوده آن هم غالباً يا براي به اصطلاح «پوززني» فلان شاعر بوده، يا زورآزمايي در ميدان يکطرفه مطبوعاتي که؛ ديدي فلان و بهمانش کردم، مثلاً پدر هيوا مسيح را درآوردم يا ديگري. چسباندن شعر يک شاعر به شاعران پيش از خود و ناديده گرفتن هستي جاري شاعر، از سوي ناقدي اينچنيني که با نيمچه سوادي که دارد، تنها شق القمري است که انجام مي دهد چرا که مي بيني ناقد محترم نه شعر مبدأ را خوب خوانده و فهميده و نه شعر مورد نقد را. براي اينکه دانش نقد را نداشته.

اما برداريد مثلاً نقدهايي را که استاد ع. پاشايي بر اشعار شاملو نوشته اند، درست از همان سال هاي 40 تا امروز بخوانيد، يا نقدهايي که زنده ياد هوشنگ گلشيري بر شعر بعضي دوستان نوشته، يا مباحثي که دکتر شفيعي کدکني در موسيقي شعر و... طرح کرده اند يا نقدي که دکتر براهني بر شاعران معاصر نوشته و... و نقدهاي يدالله رويايي و... استاد محمد حقوقي که هر يک از اين نقدها جنبه هاي علمي نقد شعري را در ايران پايه گذاري کردند و به جرات مي توان گفت شعر ايران خاصه شعر درخشان از نيما تا دهه 40 روي اين ستون ها ايستاده و به جامعه فرهنگي و مردم شناسانده شده است.

در اين نقدها است که مي بيني چطور ع. پاشايي جنبه هاي ناشناخته شعر احمد شاملو را رمزگشايي و آشکار مي کند، تا جايي که در بسياري موارد براي خود شاملو هم تازگي دارد. چه بسا آنچه استاد پاشايي از شعر شاملو نشان دادند، باعث توجه شاملو چه در خودآگاه و چه در ناخودآگاه اش شد و تکرار پاره يي از آن مباحث، جنبه هاي سبکي شاملو را به تمامي شکل بخشيد. هر چند هر شعر از آنجا که شاعر بر آنچه مي گويد آگاه نيست در بسياري موارد با خود جنبه هاي تازه يي مي آورد که منتقد آن را از دل شعر بيرون مي کشد.

ناگزير بازمي گرديم به تاريخ و پيشرفت تاريخ. شعر امروز ايران با انقلاب سال 57 که به يکي از مقصدهاي خود رسيده، لااقل در شاعراني که تفکر سياسي داشتند و با حکومت سلطنت مبارزه مي کردند، براي مدتي سکوت اختيار کرد. به چند دليل، يکي اينکه شاعران انقلابي يا انتقادي مثل خسرو گلسرخي يا مثل مرتضي کيوان که يکي از منتقدان و روشنفکران برجسته آن روزگار بود، شهيد شده بودند يا مثل اسماعيل خويي و... از ايران رفتند يا چون فروغ فرخزاد سر در خاک سرد نهاده بودند.

تقريباً يک دهه بعد از انقلاب هيچ خبري از نقد موثر نيست، اما شاعران راستين هنوز شعر مي گويند ولي منتشر نمي شود چرا که بت «تو اگر برخيزي، من اگر برخيزم حميد مصدق و فضاي آرمانخواهي آرش کمانگير سياوش کسرايي، هنوز در ذهن جامعه فرهنگي/ انقلابي/ سياسي جريان دارد. اما با آغاز جنگ تحميلي که هشت سال به طول مي انجامد، اين مسير فرهنگي/ انتقادي به کلي تغيير مي کند. رفته رفته جنگ پايان مي گيرد. مسائل جديدي وارد حوزه فکر و ذکر مردم شده است. شاعران نوپرداز اشعار سروده شده را چاپ مي کنند. شاعران دهه چهلي در قيد حيات و شاعران دهه 60 و جوان ترها دوباره وارد عرصه فرهنگي مي شوند. در اين ميان سهراب سپهري گوشت قرباني خوبي است براي تمرين فضاي نقد و چه بسا تولد منتقدان جديد. خب باز هم دکتر کدکني با مقايسه شعر سهراب سپهري و بيدل دهلوي- شاعر آينه ها- ميدان تازه يي را در فضاي نقد باز مي کند که از رهگذر آن نقدهايي بر شعر سپهري مثل سيل همه جا را مي گيرد. خب لااقل سهراب سپهري، احمدرضا احمدي و بيژن جلالي بي خطرترين شاعراني هستند که مي شود بر آنان نقد نوشت. ناقدان قديم چون عبدالعلي دستغيب که حالا ديگر سال ها است بعد از ظهور سهراب سپهري دست به قلم نقد شعر نبرده اند، دوباره نقد مي نويسند. نقدهاي استاد پاشايي دوباره منتشر مي شود، توگويي همپاي تاريخ و تحولات نقد هم به حرکت متعالي خود ادامه مي دهد و جست وجو در شعر شاعران معاصر با ضرورتي صدچندان آغاز مي شود. البته هر چه تعداد اين نقدها بيشتر مي شود، از تعداد شاعران مورد نقد، کمتر مي شود. جز نيما، شاملو، اخوان، فروغ و سپهري نقدي بر شعر شاعري جوان تر کمتر به چشم مي خورد. پرداختن به شاعران جوان تازه نفس هم جز گهگاه اتفاق نمي افتد. يادداشت هاي علي باباچاهي در آدينه و بعدها در کتاب هايش، تنها يادگار پرداختن جدي به شاعران جوان است اما نه تنها کافي نيست، بلکه در برابر آنچه در شعر اتفاق افتاده، ناچيز است. در اين ميان نقدهاي اثرگذار و علمي، همچون شعر خوب و اثرگذار به تعداد انگشتان دست مي رسد و نقدهاي ذوقي همه جا را فرا مي گيرد. در اين بين برخي منتقدان مطبوعاتي شکل مي گيرند که اتفاقاً خودشان يا شاعرند يا شاعران شکست خورده که حالا بهتر است ناقد شعر باشند. عده ديگري وارد حوزه نقد شعر مي شوند که شغل شان کار در روزنامه يا مجله است. بايد صفحه يي پر کند تا حق التحرير دريافت کند. گناهي هم ندارد، گناه اصلي برگردن سردبير محترم است که نه چيزي از شعر مي داند، نه چيزي از نقد. نقد ذوقي همه جا هست چرا که نقد ذوقي در فضاي سياسي، به جايي يا به کسي آسيب نمي رساند. نقدهاي ذوقي با صورت علمي از راه کش رفتن از متون ترجمه نقد ادبي، زبان شناسي و... به قصد ديگري نيز فعال مي شوند؛ حمايت از شاعر همشهري يا هم پياله، چرا که مي انديشند او شاعر شاعران است و مثلاً چرا ناقدان برجسته چيزي برايش نمي نويسند. روحيه ديگر در نقد ذوقي، روکم کني نيما يوشيج و احمد شاملو و فروغ و سهراب است که اين يکي عوض اينکه از تجربه هاي خواجه نصير توسي تا مثلاً استاد پاشايي يا استاد حقوقي باشد، از کارگاه دکتر رضا براهني شروع مي شود و تا همين چندي پيش ادامه دارد که مطلقاً صورت علمي دارد نه محتواي علمي. اين صورت علمي تا آنجا پيش مي رود که شاعر/ منتقدي شعر را مي گذارد در دستگاه «اوپک» و تصوير آن را روي ديوار مي اندازد و شکل آن را درمي آورد يا مي گويد اين شعر، شبيه درخت است و از اين دست عمليات آزمايشگاهي مارکوري و اينشتين وار. آبشخور اين نوع نقدها متاسفانه حتي آموزه هاي تجربه شده استاد براهني هم نيست، بلکه از سفره پرغلط و غلوط ترجمه مباحث به اصطلاح پست مدرن و نشانه شناسي و زبان شناسي و فلان فيلسوف يا زبان شناس است. خب، از آنجا که اين جريان ريشه در خاک نقد و فرهنگ و زبان شناسي فارسي ندارد، رفته رفته هم آن نوع شعر کارگاهي، هم نقد کارگاهي کمرنگ و کمرنگ مي شود. اين است که تصور مي شود نقد شعر نيست. يا به قول دوستي، نقد شعر، تعطيل شده است. همان طور که هيچ شاعري بدون تجربه هاي پشت سرش نمي تواند بشود نيما، يا شاملو، هيچ منتقدي نيز بدون تجربه هاي پشت سرش نمي تواند بشود استاد پاشايي، استاد حقوقي، استاد براهني. مي بينيد که صف ناقدان ذوقي يا نظرنويس بسيار طولاني تر از ناقدان علمي است. خب از اين دوستان ناقد که انگار فرزندخوانده رولان بارت و سوسور و دريدا هستند مي پرسم چرا برنمي داريد ساخت و ساختمان و فرم دروني شعر حافظ را رمزگشايي کنيد، جز کتاب ارزشمند استاد بهاءالدين خرمشاهي، ذهن و زبان حافظ، منتقد ديگري پيدا کنيد که با نظرگاه امروزي به ساحت حافظ نزديک شده باشد. اين دوستان حتي نخواستند وارد ساحت نيما يا شاملو و فروغ شوند چرا که آن همه را کهن، کلاسيک به معناي از کارافتاده تلقي مي کردند. شعر شاعران جوان تر پيشکش. از ديگر سو، ناقدان بي گناه در اقليت کاملند، چرا که اساساً جامعه کمتر فرهنگي امروز و بيشتر سياسي، اهميتي براي نقد قائل نيست چرا که ذهن اش براي فهم و درک شعر از طريق نقد، تربيت نشده است. در سطح عمومي و فرهنگ عمومي عرض مي کنم. دليل عمده آن هم در خود جامعه است، هواي جامعه از سال 57 تا به امروز همچنان سياسي باقي مانده. رسانه هاي داخلي و خارجي، چه مکتوب و چه تصويري، حتي رسانه عامه مردم يعني نقل قول و نظرورزي هاي درون تاکسي ها و خانواده ها هم نخست سياسي است و سر آخر هم سياسي است. کدام روزنامه يي را تا به حال ديده ايد که مثلاً تيتر اول آن بهانه انتشار کتاب شعر يک شاعر يا مثلاً مجموعه آثار يک شاعر باشد؟ چنين تيترهايي حتي در صفحه اول روزنامه ها جزء تيترهاي دهم هم نيست. در چنين فضا يا هواي سياسي، نقد شعر نمي تواند نفس بکشد و مورد توجه قرار بگيرد. اما دچار سکته قلبي يا مغزي نشده، مطمئن باشيد. طبيعي است که در چنين هوايي که بلاي «وقت کم است» بر سرمان خراب شده و «search» تنها راه دست يافتن به اطلاعات است، ديگر کمتر کسي حوصله خواندن نقد را دارد. در کنار همه اين موارد، يک نکته مهم ديگر هست که امروز بيشتر خودش را نشان مي دهد. حسادت. حتي اگر منتقدي بخواهد خارج از دنياي search و هواي سياسي نقدي به شعر شاعري بنويسد، سرش خراب مي شوند که ولش کن بابا، بزرگ ميشه، پررو ميشه. از خودتان بگذريد که مدت ها است صادقانه بر شعر خوب نقد مي نويسيد، پير و جوان هم برايتان مطرح نيست. اثبات اين سخن بنده تجربه هاي خود شماست لابد که بعد از هر نقد، چه تلفن هاي گلايه آميز که به شما شده است. اين را خودتان بهتر از من مي دانيد.

نکته پاياني و اساسي اينکه شعر، از آنجا که برعکس نقد، وابسته به پيشرفت تاريخ و تمدن نيست، بلکه درباره انسان و جهان به طور کلي است و به همان صورت ازلي خودش باقي مي ماند، مثل خود انسان، ولي اشکالش تغيير مي کند. شعر از ديروز تا امروز درباره انسان و تعالي انسان سخن گفته و مي گويد. حافظ از آزادي و حقوق بشر حرف زده، سعدي هم، امروز نيما و شاملو، فروغ و شما و بنده هم. اما در اين ميان هيچ نقد و ناقدي حضور نداشته. شاعر، بي حضور منتقد شعرش را مي سرايد. حال اگر اين طور فکر کنيم که چون نقد خوب در مطبوعات نداريم، پس ممکن است بلايي سر شعر امروز بيايد، اشتباه مي کنيم. نقد شعر و وجود ناقد، در بهترين حالت اش، نمي تواند شاعر خوب تحويل جامعه بدهد. کار شاعر اين است که نسبت به جهان اطراف اش، نسبت به سرنوشت انسان زاري نمي کند، با کينه و نفرت از آن سخن نمي گويد بلکه سعي مي کند با فاصله يي منطقي، آن را درک کند، تجربه کند و در لحظاتي از الهام، يا ناخودآگاه، شعري بسرايد که خودش هم از کيفيت آن آگاه نيست، شعري که هم خود شاعر را حيرت زده مي کند، هم ناقد و هم جامعه را و عاقبت فرهنگ ساز و تاريخ ساز است. کار منتقد راستين و اثرگذار هم در اين حالت، از همان نقطه يي آغاز مي شود که شاعر سکوت مي کند. کار ناقد تقسيم لذت متن از طريق درک و فهم علمي و حسي با ديگران است. چنين عملي، يعني پراکندن خرد و چگونگي يافتن حقيقت در همه پديده ها. به همين دليل هم نقد هميشه هراس آور بوده.

اما يک واقعيت را نبايد ناديده گرفت، ما در ايران ناقد حرفه يي که کارش فقط نوشتن نقد شعر باشد نداريم. نقد شعر در کار ناقدان برجسته که نام برديم، همواره کار دوم يا سوم بوده، گيرم که آنها بهترين ناقدان همه اين چند دهه گذشته هستند. بنابراين جست وجوي شعر خوب توسط منتقد حرفه يي اتفاقي است که هرگز نمي افتد يا کمتر مي افتد. به همين دليل همواره بين شاعر و منتقد خوب و اثرگذار، شعر خوب و نقد خوب فاصله هست. اين فاصله زماني بيشتر احساس مي شود که امروز دچار آن هستيم. شعر در مرکز توجه مردم نيست چرا که جامعه حتي فرهنگي ما نيز يا سياسي است يا سياسي تلقي مي شود.

ذهن منتقد شگفت انگيز است

لادن نيکنام؛

  سال هاي زيادي از به چاپ رسيدن نقدهاي شعر در مطبوعات نمي گذرد. چندان دور نشده ايم از سال هايي که در صفحه ادب روزنامه ها و مجلات دوستان متن هايي مي نوشتند به نام نقد شعر. شخصاً هرگاه اين متن ها را مي خواندم هيچ از آن سر درنمي آوردم. سيل ترجمه هاي نظريه هاي ادبي در بازار فرو ريخته، همه چيز آواري بود روي سر کسي که مي خواست بداند دفتر شعري را بخرد يا نخرد. تکليف روشن نبود. متن ها سردرگمي مي آفريدند. دفترهاي شعر از هنجارها مي گريختند. همه چيز دست به دست هم مي داد تا به اين نقطه که امروز در آنيم، برسيم. حالا خيال همه راحت شده است. روزنامه ها صفحه نقد شعر ندارند. مجله ها هم. کم شده اند افرادي که بخواهند به اين حوزه به شکلي حرفه يي بپردازند. تعريف حرفه يي بودن اصلاً در عرصه نقد شعر چيست؟ آيا منتقدي که فرضاً 200 مقاله چاپ کرده لقبش برازنده اش است يا آن که صد؟ کيفيت اين نقدها را چه کسي تعيين مي کند؟ متر و معيار نقد شعر نزد کيست، پيش چيست؟ آيا ارجاع مدام به فرمول هاي ادبيات که جامعه اش مدرنيته را تجربه کرده، از سر گذرانده، صحيح است؟ آيا بايد به زور به خود بباورانيم که مدرن شده ايم و شعرهايمان هم به تبع اين جريان مدرن اند و حتي گاه پست مدرن؟ اصلاً اين پست مدرن بودن، پست مدرن فکر کردن و ارجاع به اين بينش يا حرکت فکري براي جامعه ما کاربرد دارد؟ آيا کساني که قلم را به نيت نقد ادبي بر کاغذ يا انگشت را روي کيبورد مي گذارند تجربه هاي نقد شعر پيش از خود را خوانده اند؟ چيدمان باسليقه گفتار انديشه ورزاني مانند بارت، فوکو، دريدا و هايدگر تا چه اندازه براي روشن شدن تکليف يک مخاطب براي خريد دفتر شعر يا نخريدن آن دخيل است؟ نقد ادبي فرصتي است براي فضل فروشي و تهيه کلاژي از ايده هاي متفکران غربي يا مجالي است براي کشف نشانه هاي نهان در شعر؟ کار منتقد نشان دادن مسيري است که شاعر در شعرش تجربه کرده است؛ مسيري پرسنگلاخ که در فرآيند پيچيده ذهني به متني بدل شده به نام «شعر». اوج شعور و شهود آدمي در بستري که گاه بر خود خالقش کيفيتش روشن نيست. منتقد به گمانم متواضع است. ذهن خود را در مسير ذهن شاعر مي گذارد تا نشانه ها، پيچ ها و گذرها، پستوها و دالان ها را دريابد. منتقد مي تواند هر بار کوک ساز ذهن خويش را عوض کند. زبان نقد شعرش حتي گاه تحت تاثير زبان شعري که خوانده، قرار مي گيرد. شگفتي ذهن منتقد در همين نقطه ها نهفته است. منتقد نمي نويسد تا به مخاطب و شاعر و خودش بگويد نه يک بار که بارها چقدر خوانده، چه خوانده، چه خوب مي داند و مي فهمد. او در عين نوشتن در حقيقت نمي نويسد. خوانده هايش را يک بار ديگر باز مي گويد تا ديگري بخواند، برود اگر مي خواهد به منبع پايان ناپذير «شعر» نزديک شود. در اين باره نظريه هاي هيوا مسيح خواندني است.

نگاهي به «ماشين زمان»
ماشيني که رنج مي دهد

مهدي فاتحي

ماشين زمان

نوشته اچ.جي.ولز

ترجمه ؛ عبدالحسين شريفيان

نشر چشمه


هربرت جرج ولز (1946- 1866) در انگليس به دنيا آمد و با رمان «ماشين زمان» در سال 1895 به شهرت رسيد و در سال 1898 «جنگ دنياها» را نوشت که موضوع آن حمله مردم کره مريخ به زمين است. همين طور «مرد نامرئي» و «نخستين انسان هاي کره ماه» و در اواخر عمرش رمان «دنياي ويليام کلي سولد» را نوشت. از او داستان هاي کوتاه زيادي موجود است که همگي شان در يک ژانر نمي گنجند.

اما در بين همه کارهاي ولز «ماشين زمان» تاثيرگذارترين رمان اوست. به طوري که نه تنها بعد ها هزاران رمان به اين شيوه (حرکت در زمان) نوشته شد بلکه حتي گاهي در رمان هاي رئاليستي نيز اين ماشين تخيلي به يک واقعيت داستاني تبديل شد و نويسنده يي چون نورمن ميلر در «برهنه ها و مرده ها» براي حرکت در زمان، خواننده اش را سوار بر ماشين زمان مي کند.ماشين زمان داستان يک دانشمند انگليسي است که در پي يک کشف علمي به دوستانش اعلام مي کند ماشيني ساخته است که توانايي حرکت در بعد چهارم (زمان) را دارد؛ بعدي که به اعتقاد او تا به حال بشر از آن چشم پوشي کرده است.

او براي آزمايش ماشينش سوار آن مي شود و به آينده يعني سال802701 مي رود و در کنار يک مجسمه شبيه ابوالهول فرود مي آيد. او بعد از ديدن آدم هاي عجيب اطرافش پي مي برد آدم هاي آينده برخلاف انتظار او نه تنها پيشرفتي نسبت به دوران او نداشته اند بلکه تنبل و خرفت تر نيز شده اند. آنها بعد از سال ها دوباره به تفکر بدوي انسان ها برگشته اند و فکر مي کنند مسافر زمان (دانشمند انگليسي) همراه رعد و برق آمده است و از او مي ترسند.

اما علاوه بر اين دسته از انسان ها (الواها) که کوتوله و چاق و احمق اند و در تاريکي در خانه يي پناه مي گيرند، دسته ديگري از انسان ها وجود دارند به نام مارلاک ها که موجوداتي شيري رنگ با چشم هاي درخشان و عجيب هستند که از نور مي ترسند و توليداتي براي زندگي الواها آماده مي کنند و در قبالش از آنها تغذيه مي کنند. الواها که زماني ارباب مارلاک ها بوده اند حالا بعد از سال ها به حدي از آسايش و تن پروري رسيده اند که ديگر توان دفاع از خود را ندارند و اگر شب ها به دام مارلاک ها بيفتند خوراک آنها مي شوند. مسافر زمان که از اين وضعيت حسابي ترسيده و مي خواهد دوباره به زمان خودش برگردد به دنبال ماشين زمانش مي گردد تا با آن از آنجا فرار کند. او بعد از مبارزه يي با مارلاک ها ماشين زمانش را پيدا مي کند و ناخواسته با کشيدن اهرم به ميليون ها سال بعد مي رود؛ زماني که ديگر روي زمين خبري از نسل بشر نيست و فقط موجودات بزرگ و ترسناکي زندگي مي کنند و سکوت عجيبي همه جا را فراگرفته است. با نگاهي به کليت رمان ولز و نوع شخصيت هايي که آفريده، مي توان ديد او در رمانش نيز از عقيده سخت و راسخش (کمونيسم) دست برنمي دارد و در لايه لايه هاي رمان مي توانيم حضور ايدئولوژيک ولز را ببينيم؛ نويسنده الواها را آينده بورژواها مي داند (کوتاه قامت، خوش پوش، خنگ، بسيار تن پرور و تنبل) و مارلاک ها آينده قشر پرولتاريا (زشت و کريه و خونخوار که از نور و روشنايي مي هراسند). اين دو قشر پس از هزاران سال در دو گروه يا طبقه اجتماعي جدا قرار گرفته اند و به طور مسالمت آميزي با هم زندگي مي کنند تا روزي که نسل الواها تمام شود و مارلاک ها هم از نبود غذا رو به نابودي روند و زمين پر از يخبندان و توفان هاي هميشگي شود.

اين نوع داستان (علمي- تخيلي) سابقه طولاني دارد اما نمي توان ولز را سرآغاز نويسندگان داستان هاي علمي- تخيلي دانست چون حتي در قرن 17 نيز داستان هايي درباره حضور انسان در کره ماه و مکان هاي غريب نوشته شده است و بعد از آن هم ژول ورن رمان هايي از اين دست نوشت که قابل تامل تر از اسلافش بود اما اگر بخواهيم داستان هاي علمي- تخيلي را به چند دسته تقسيم کنيم ماشين زمان بنيانگذار نوعي از ادبيات علمي- تخيلي است که در آنها ما شاهد سفر به آينده يا گذشته يا هر دو هستيم. شکلي از ادبيات که باعث به وجود آمدن فيلم هايي از اين نوع شد؛ فيلم هايي که امروزه از پرخرج ترين و پردرآمدترين نوع سينما است.

اما اينکه ولز يک پيشگو است يا هر چيز ديگر اصلاً معنايي ندارد. هرچند علم امروز سعي مي کند راهي براي ساختن چنين ماشيني به دست آورد ولي اين را بيشتر بايد از شانس ولز دانست نه پيشگويي او. در حالي که طي قرن بيستم رمان ها و فيلم هاي زيادي توليد شد که خبر از آينده يي داده اند که به کل منتفي است اما به قول ديمون نايت، يکي از نويسندگان علمي- تخيلي معاصر امريکا، چيزي که در يک کار ادبي و هنري مهم است مساله انساني اوست، حالا موضوع هر چه باشد و مکان هر کجا و هر زمان باشد.

«ماشين زمان» نيز با اينکه جذابيت هايش را مديون برآورده کردن آرزوي مشترک انسان ها است (البته انسان هايي در جوامع پيشرفته مثل انگلستان که با اين سرعت پيشرفت شان دور از ذهن هم نيست) ولي بيشتر از هر چيزي اين رمان دغدغه يي انساني دارد؛ دغدغه هايي که يک نويسنده با مشاهده رشد و پيشرفت سريع صنايع، از تغيير هويت انساني مي هراسد زيرا اين رمان در عصري به چاپ رسيد که تفکر مسلط بر مردم و روشنفکران، مسخ انسانيت توسط صنعت و ماشين و گاهي خود تکرار روزمرگي انسان ها بود.

کتابخانه

بيژن تلياني

ماکياولي- قدم اول

نويسنده؛ پاتريک کاري

چاپ اول؛ 1387

شمارگان؛ 1100 نسخه

ناشر؛ پرديس دانش- شرکت نشر و پژوهش شيرازه


نيکولو ماکياولي در سوم ماه مه سال 1469 در يک خانواده نسبتاً مرفه قديمي در فلورانس به دنيا آمد. او سومين پسر پدرش برناردو بود. اومانيستي تحصيلکرده که به کارهاي حقوقي اشتغال داشت. او از بهترين تعليمات اومانيستي عصر خود برخوردار شد. اين آموزش ها با حضور او در مباحث دانشگاه فلورانس به کمال رسيد.در ژوئن 1498 بخت به ماکياولي روي آورد. او احتمالاً به واسطه دوستان ذي نفوذ پدرش که اينک در دولت بودند از سوي مجلس بزرگ به شغل ديواني مهم منصوب شد. اين شغل رياست ديوان دوم شهر بود. سپس او يک ماه بعد به سمت دبير کميته 10 نفره جنگ منصوب شد که اين کميته مسوول روابط خارجي و امور سپاه فلورانس بود. ماکياولي در سال 1509 با مارياتا کورسيني ازدواج کرد. به نظر مي رسد آنها روابط محبت آميزي داشته اند و ثمره اين ازدواج شش فرزند بود. در سال 1513 ماکياولي از شغل ديواني اش برکنار شد. سه ماه بعد در فوريه 1513 او به دروغ متهم شد در يک توطئه شرکت داشته و سپس دستگير شد و 22 روز زنداني بود. او را شکنجه کردند تا اعتراف کند. او را شش بار با استراپادو به زمين مي کوبيدند. اما سرانجام در ماه مارس آزاد شد. بيکار و حيران به مزرعه کوچک فاميلي خود در سن آندره در 7 مايلي جنوب فلورانس بازگشت. اين روزها براي او روزهاي سختي بود. او به زندگي شهري با آن سوداي رسيدن به قدرت که سخت مجذوبش کرده بود عادت داشت. ماکياولي در نامه يي چنين مي گويد؛ «من کتاب کوچکي درباره شهرياري ها تصنيف کرده ام.» اين «کتاب کوچک» قرار بود با نام شهريار به شهرتي بزرگ برسد. اگرچه اين امر تا پيش از مرگ او رخ نداد. همين کتاب باعث شد در صحنه سياسي درباره ماکياولي قضاوت هاي گوناگوني شود مانند بيش از 400 سال است که نيکولو ماکياولي در سياست مظهر بدبيني، فساد اخلاقي و ستم پيشگي بوده است، بعيد است از هيچ اسمي در نوشته هاي تاريخي تا اين حد عموماً به نفرت ياد شده باشد، فريبکار و بي وجدان در سياست، خواهان قدرت يا برتري به هر قيمت ممکن، بي اخلاق و فرصت طلب و...


گفت وگو

درباره عقلانيت و نوگرايي

محمدصادقي

چاپ اول؛1388

شمارگان1650 نسخه

ناشر نشر پايان


سيدحسين نصر، مصطفي ملکيان و محمدعلي همايون کاتوزيان آنقدر در عرصه انديشه ايراني تاثيرگذار هستند که علاقه مندان به اين گونه مباحث را درگير آراي خود کنند.

در روزهاي برگزاري نمايشگاه کتاب تهران مجموعه يي از گفت وگوهاي محمد صادقي روزنامه نگار با اين چهره ها منتشر شد که عنوان آن «گفت وگو درباره عقلانيت و نوگرايي» است.

در اين مجموعه همچنين با بزرگان ديگري نظير دکتر پرويز رجبي، دکتر محمدعلي اسلامي ندوشن و پروفسور جان اسپوزيتو گفت وگو شده است که هر کدام آنها نيز مخاطبان گسترده يي دارند.

گفت وگوهايي که در اين کتاب آمده است، به موضوع هايي مانند زبان و فرهنگ ايراني، دنياي نو و ميراث گذشتگان، عقلانيت و معنويت، موانع ورود به دنياي نو، سنت و استدلال گرايي، دين و دموکراسي و... مي پردازد.


جامعه باز و دشمنان آن

ترجمه؛
امير جلال الدين اعلم

چاپ اول
شمارگان؛ 1650 نسخه

دوجلد زرکوب گالينگور

ناشر؛ انتشارات نيلوفر


بيژن تلياني

جامعه باز و دشمنان آن، معروف ترين اثر کارل پوپر فيلسوف و منطقي نامدار اتريشي- نگليسي است. برتراند راسل در وصف آن نوشته است؛ «اثري است در طراز اول اهميت که شايسته است به سبب انتقادات استادانه از دشمنان قديم و جديد دموکراسي، هرچه بيشتر خواننده پيدا کند. غحملهف پوپر به افلاطون با آنکه به روش متعارف صورت نمي گيرد، به عقيده من کاملاً موجه است. هگل را با نظر صائب هدف تحليل قرار مي دهد. مارکس نيز با همان تيزبيني شکافته و تشريح مي شود و از مسووليت در قبال تيره بخت هاي امروز سهمي سزاوار مي برد. غجامعه بازف دفاعي پرقدرت و ژرف از دموکراسي است. کتابي است به موقع و بسيار خواندني و بسيار شيوا. گيلبرت رايل استاد کرسي فلسفه در دانشگاه آکسفورد، که از بزرگ ترين فيلسوفان سده کنوني انگلستان و از افلاطون شناسان بنام است، با وجود اختلاف مشرب با پوپر مي نويسد؛ «کتابي است مهم و پرقدرت، حاوي انتقاد از يک سلسله اصول جزمي و تعبدي که شالوده ذي نفوذترين نظريه هاي سياسي بوده و بنابراين عميقاً در طرز اداره امور آدميان تاثير گذاشته است. شيوه نگارش استاد پوپر به منتهاي درجه، زنده و روشن است. پيداست که مطالعاتش در تاريخ يونان و انديشه هاي يوناني بديع و عميق بوده است. تعبير و تاويل نوشته هاي افلاطون از اين پس هرگز چنان که در گذشته بود، نخواهد بود.» هيوتره ور روپر استاد کرسي تاريخ در آکسفورد، که در دهه هاي اخير بسياري از مشاهير فلسفه و تاريخ در انگلستان آماج تير انتقادات کوبنده اش بوده اند، درباره اين کتاب مي نويسد؛ «پوپر اثري فخيم به ارمغان آورده... به عقيده من کتاب او بدون ترديد مهم ترين نوشته در جامعه شناسي معاصر است.» و سرانجام، سر آيزايا برلين استاد تاريخ عقايد در آکسفورد اظهارنظر مي کند؛ «جامعه باز و دشمنان آن، دقيق ترين و شديدترين انتقاد از تعاليم فلسفي و تاريخي مارکسيسم به قلم نويسنده يي زنده است.» کارل رايموند پوپر در 1952 در وين به دنيا آمد. خودش مي گويد در 13سالگي مارکسيست شدم و در 17سالگي ضدمارکسيست، اما تا 35سالگي همچنان سوساليست بودم. سرانجام احترام عميقي که براي فرديت و جنبه هاي ملموس و مشخص انسان ها قائل بود و ايماني که به بشردوستي و عدالت و مساوات داشت، موجب روي گرداني اش از سوسياليسم شد. نخست در دبيرستان ها به تدريس پرداخت و در همين ايام دو کتاب نوشت که يکي از آنها، منطق اکتشاف علمي، از آثار مهم اين قرن در فلسفه علوم است. خطر هجوم هيتلر به اتريش روز به روز فزوني مي گرفت و پوپر ترجيح داد جلاي وطن کند. از 1937 تا 1945 در زلاندنو به تدريس فلسفه مشغول بود. روزي که در 1938 از خبر حمله آلمان نازي به اتريش آگاه شد، تصميم گرفت کتاب، جامعه باز و دشمنان آن را بنويسد. در 1946 براي تدريس به انگلستان دعوت شد. در 1965 به پاس خدمات علمي به دريافت لقب «سًر» از ملکه انگلستان مفتخر شد و به اصطلاح به سلک شواليه ها درآمد.

جامعه باز و دشمنان آن يکي از ارجمندترين گام هايي است که در پي جلوگيري از پديد آمدن شر توتاليتاريسم برداشته شده. نويسنده آن، کارل رايموند پوپر فرزانه و انديشه گر اتريشي، به جان کوشيده است دوزخ جامعه بسته را به آشکارترين نقش ها بنگارد. او انديشه توتاليتر را از باستاني ترين روزگاران تا عصر جديد بازمي جويد؛ از افلاطون تا کارل مارکس. نقد پوپر بر جامعه شناسي افلاطون، هگل و مارکس چراغي فرا راه مان مي گذارد. چراغي براي روشن کردن تاريک ترين گوشه هاي ذهن توتاليتر و پايداري ورزيدن در برابر همه گزندهاي آن که آشکارترين نمودش را در کمونيسم مي توان ديد.

عناوين اين صفحه
در هواي سياسي نقد شعر نفس نمي کشد
ذهن منتقد شگفت انگيز است
ماشيني که رنج مي دهد
کتابخانه

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام