يكشنبه، 20 ارديبهشت 1388 - شماره 1947
   
 
صفحه نخست :: ضميمه روزانه :: صفحه آخر
يادداشت
جهان را به افسوس نوشته اند
مسعود بهنود

بزرگان جهان را به تواضع و فروتني که داشته اند، به برخوردشان با منتقدان خود، و به شهامت شان براي قبول خطا نشانه مي زنند، ورنه رجزخواني شأني ندارد، درشت گويي عزت نمي آورد. و آدمي درخت بي بر است وقتي که مدام خود را بنگرد در آينه و مجالي براي ديدن ديگران نيابد مگر براي فريب و تظاهر. و جهان را با افسوس نوشته اند. گرچه افسوس خود فضيلتي است که از آگاهي مي آيد، ورنه بسيارترند آنان که شرافت افسوس هم ندارند. مي آيند و مي روند نه وزني بر کره خاکي مي گذارند و نه از آن مي کاهند.

آنقدر مثال تواضع و فروتني اوليا و بزرگان از دل تاريخ و روايات ديني مي توان بيرون کشيد که بي اندازه است و در فرهنگ عمومي همه ملل هست و مخصوص ما نيست. اما دريغا که مانند بسيار اخلاق حسنه ديگر، امروز مثالش در شرق کمياب است و غرب راقيه بيشتر بدين صفات متصف است بي ادعا و بي اتصال و تظاهر مدام به الهيات.

آخرين شاه دو تن را داشت که از زمان طفوليت در کنارش بودند، محرم ترين ها. يکي سليمان خان بهبودي بود که تا بود و در کار بود در روابط دربار با روحانيت و با توده مردم محلات هيچ خدشه يي نبود. سليم النفسي مردي که اول کار منشي شخصي رضاشاه بود و بعد هم مشاور پسر او شد. تشريفات هيچ نمي دانست و درويش مسلک بود. دومي فتح الله آتاباي که از ايلات شمال آمده و آبا و اجدادش با اسب سروکار داشتند به ظاهر رئيس بيوتات و ميرآخور بود اما شاه آخرين از جواني فقط از دست وي غذا مي گرفت. اين دو تن هيچ تظاهر نداشتند و کس از آنان بد نديده است.

فتح الله آتاباي نقل مي کرد به روزگاري هنگام اسب سواري در دشت هاي غرب و جنوب تهران، به يک گاري برمي خورد که مردي با عبا پشت آن نشسته و گاريچي دارد در جاده خاکي مي راند. از کنار گاري که رد مي شود صدايي مي شنود. نگاه مي کند دکتر مصدق بوده که از قلعه تبعيدگاه خود در احمدآباد خارج شده و به سمتي مي رود، عبايي بر دوش و عصايي زير چانه. آتاباي چنان نبود که از عتاب ساواک بترسد، لگام اسب را مي کشد و سلامي به سابقه آشنايي هاي دور.

دکتر مصدق بعد از تواضعي که عادتش بود، مي گويد مي بيني فتح الله خان چه جايگاه بلندي دارم. کدخداي قلعه يي هستم که جز من و چهار تن در آن نيستند و حالا جعبه شيريني گرفته ام و براي خوش باش هم دندان خودم، کدخداي همسايه مي روم که نوه اش را داماد کرده است. آتاباي مي گفت بعد چندي وقتي گفتم امري نداريد، گفت سلامي برسان. کدخدا خواستي ندارد. بعد پشيمان شد و گفت آفتابم بر لب بام است از من به او بگو. از قوام نجات آذربايجان مي ماند و از مصدق اينکه خواست نفت مال ملت باشد و نگذاشتند، گاهي فکر کن از تو چه مي ماند. کاري بکن. اينکه او کاري کرد يا نکرد سخني ديگر است و آن که غربال دارد در پي مي آيد. گليم بخت هر کس را هم خود مي بافد. اما اگر آن سخن خردمندانه دکتر مصدق را سرمشق کنيم آنگاه بايد گفت کس را به ياد نخواهند آورد وقتي جمعيتي را گردآورده و سخن بگويد تا برايش کف بزنند. يا قرار و قاعده هاي جامعه را به هم ريخته ادعاي اسکندري کند، يا از سر بي تجربگي سخن ها گفته و از سر خودخواهي ديگر حاضر به بازگشت از راي نباشد، هيچ نقدي را تحمل نکند مگر با ناسزاگويي، و بعد هم که به صحت گفته ناصحان و منقدان رسيد باز حاضر نشده حق صاحبان حق را ادا کند. که گفته بهشت را به بهانه نبخشند. نقدي نوشتم بر کتاب نامداران ايراني که به زبان انگليسي توسط دانشگاه سيراکيوز منتشر شده و در آن بر کار عباس ميلاني خرده ها گرفتم. و او شرافت نقد را مي شناخت که هيچ نگفت سهل است سپاس گذاشت. چنين است که زحمتي کشيده و اثر مهمي که نهاده بزرگ مي شود. شرافت نقد شدن و شرافت نقد شنيدن هر کس را نيست.
تکنولوژي
حافظه هاي کوچک، مخاطرات بزرگ

جادي ميرميراني

ابزارهاي نگهداري اطلاعات ديجيتال روز به روز در حال پيشرفت هستند. 15سال قبل هيچ کس تصور نمي کرد هر فرد معمولي ممکن است در تک تک سفرهاي درون شهري دستگاهي به همراه داشته باشد که شماره تماس کل دوستان و آشنايان، عکس هاي خصوصي، يادداشت هاي شخصي و حتي فهرست تمام تماس هاي انجام شده چند سال اخيرش روي آن ثبت شده باشد. اين روزها همه يک گوشي تلفن همراه در جيب دارند. حافظه هاي يو اس بي و لپ تاپ را هم به موبايل تان اضافه کنيد تا متوجه شويد در هر لحظه چه حجم عظيمي از اطلاعات را با خودتان به داخل مترو، اتوبوس، محل کار و حتي ساندويچ فروشي مي بريد که در آن ناهار مي خوريد. حالا به گم شدن هر يک از اين وسايل و مشکلاتي که اين اتفاق مي تواند ايجاد کند، فکر کنيد.

نمونه ها بسيارند. هفته قبل سازمان جاسوسي انگلستان (MI6) اعلام کرد مجبور شده در سال 2006 يک رشته عمليات مخفي چند ميليون دلاري ضدقاچاق را متوقف کند تنها به اين دليل که يکي از ماموران آن سازمان حافظه جانبي حاوي اطلاعات محرمانه اين عمليات را روي صندلي يک وسيله نقليه عمومي جا گذاشته. ماه گذشته پليس همين کشور مجبور شد وارد عمليات دستگيري پيش از موعد شود و کل متهمان را در خيابان هاي عمومي دستگير کند. چرا؟ چون نام اين افراد روي کاغذي بود که رئيس شعبه ضدتروريسم اسکاتلنديارد با بي احتياطي در دست گرفته بود و عکاسان، تصويرش را ثبت کرده بودند. براي کامل کردن فهرست به دوربيني اشاره مي کنم که سازمان جاسوسي انگلستان آن را به اشتباه در يک سايت فروش اينترنتي لوازم دست دوم به قيمت 17 پوند به فروش رساند و فردايش کاشف به عمل آمد که حافظه آن دوربين حاوي اسامي، چهره، اثر انگشت و سوابق دانشگاهي مظنونان القاعده و همچنين تصاوير موشک ها و سکوهاي پرتاب موشک انگليس بوده است.

10سال قبل حتي اگر دزدي وارد دفتر کارتان مي شد و از تمام پرونده ها و اسناد و مدارک کپي مي گرفت و بعد تمام کمدها و کشوها را خالي مي کرد، به اندازه يي که اين روزها دزدان موبايل، لپ تاپ يا حافظه جانبي مي توانند صدمه زننده باشند، خطرناک نبود. گم شدن يک لپ تاپ مي تواند آينده يک شرکت را به خطر بيندازد يا به زندگي حرفه يي يک نفر پايان بدهد.

اين روزها ما چندين و چند گيگابايت اطلاعات با خودمان حمل مي کنيم. اين اطلاعات سال ها زندگي و تمام روابط ما و کل حوزه شخصي مان را در برمي گيرند و يک لغزش يا بدشانسي به راحتي به قيمت تمام اينها تمام خواهد شد. گم کردن اشيا رفتار طبيعي انسان است و دزديده شدن چيزها رفتار طبيعي جامعه حاضر. اما مطمئناً بايد راهي براي نجات از اين خطر وجود داشته باشد.

راه اول داشتن پشتيبان است. از هر چيز بايد بيش از يک نسخه وجود داشته باشد. اين کار باعث مي شود در صورت از دست دادن اشيا، اطلاعات آنها را از دست ندهيد. قدم بعدي کسب اطمينان از اين موضوع است که در صورت گم شدن چيزي، اطلاعات آن به دست ديگري نمي افتد. رمزگذاري فعلاً تنها روش قابل اتکا در اين مورد است. کلمات عبورتان را فعال کنيد و به ايمني اطلاعات اهميت بدهيد؛ اين حق بي بر و برگرد شما است. با رعايت اين دو قدم حداقل مطمئن خواهيد بود در صورت سرقت يا مفقود شدن حافظه هاي همراه، تنها ضرر، ضرر مادي خواهد بود. اين اطمينان در دنياي مدرن شديداً آرامش بخش است.

اي بخارا شاد باش و دير زي...
محمد صادقي

چند سال قبل، قرار بود براي نکوداشت يکي از بزرگان سرزمين مان برنامه يي ترتيب دهيم، پس قرار ملاقاتي با علي دهباشي گذاشتم تا از مشورت وي بهره مند شوم. صبح روز دوم فروردين، ساعت 7 صبح، دفتر مجله بخارا. جالب بود که در روزهاي تعطيل عيد نوروز بيشتر مردم در سفر هستند، مشغول ديد و بازديد نوروزي اند، به استراحت مي پردازند و... اما دفتر مجله بخارا باز و آقاي دهباشي مشغول کار بود. هيچ گاه خاطره آن صبح زيباي بهاري را در بخارا از ياد نخواهم برد...

به تازگي انجمن صنفي روزنامه نگاران ايران، با اهداي لوح سپاس از چند روزنامه نگار برتر تقدير کرد و يکي از اين افراد، علي دهباشي سردبير مجله بخارا بود. پس از دريافت خبر، بي درنگ با تلفن دستي وي تماس گرفتم، تبريک گفتم و خوشحالي خودم را از اين رخداد فرخنده ابراز کردم هرچند دهباشي از بي مهري ها و نامهرباني هاي روزگار گلايه داشت. پس از اينکه با او خداحافظي کردم با خودم مي انديشيدم آيا روزي فراخواهد رسيد که سلسله اشکانيان چشمان اهالي فرهنگ و انديشه در اين سرزمين منقرض شود؟... بگذريم،

علي دهباشي و مجله بخارا، انتقال دهنده بخشي از فرهنگ، ادب، تاريخ و... ايران زمين به جامعه جوان و جوانان جامعه ماست که شوربختانه چندان ميلي به مطالعه در آنها ديده نمي شود اما شب هاي بخارا و نشست هايي که در دفتر مجله بخارا برگزار مي شود، نشان مي دهد اين مجله توانسته مخاطبان خود را پيدا کند. بخارا به موضوع هاي فرهنگي، ادبي، تاريخي نگاهي جست وجوگرانه و محققانه دارد و هر بار که منتشر مي شود، دربردارنده مجموعه يي ارزشمند از مقالات، گفت وگوها و... است که در روزگار قحطي وجدان، بي ترديد کيمياست.

اما آنچه در اين مجال کوتاه مي خواهم به آن بپردازم، اشاره يي به نشست هاي مجله بخارا است. علي دهباشي در هر نشست، ميزباني يکي از شخصيت هاي شناخته شده و بارز کشورمان را بر عهده مي گيرد و با حضور جمعي از دوستداران بخارا به گفت وگو با وي مي نشيند و به اين ترتيب نشست هاي گفت وگويي در فضايي آرام، صميمي و دلپذير شکل مي گيرد. چنين نشست هايي در جامعه ما که هنوز فاصله زيادي با يک جامعه گفت وگويي دارد، اهميت زيادي مي يابد، زيرا ايجاد فضاي گفت و شنود بهترين راه و شيوه ممکن براي بر هم زدن فضاي تک گويي است که در جامعه ما رايج شده و ديگر اينکه ايجاد و برگزاري نشست هاي گفت وگويي ما را در مسير حقيقت و کشف قرار مي دهد... در اين باره شايد بهتر باشد به آخرين نشست مجله بخارا اشاره يي داشته باشم. بعد از ظهر پنجشنبه 17 ارديبهشت، مجله بخارا ميزبان دکتر انور خامه يي روزنامه نگار و فعال سياسي بود. دکتر انور خامه يي از اعضاي گروه 53 نفر است که در سال 1316 همراه با ديگر اعضاي گروه بازداشت و محاکمه مي شود. وي سردبير روزنامه رهبر (ارگان حزب توده) نيز بوده و البته به دليل اعتراض به سياست هاي کميته مرکزي حزب توده در سال 1326 به همراه خليل ملکي، جلال آل احمد، فريدون توللي و... از حزب توده انشعاب مي کند. انورخامه يي در بخشي از سخنان شيرين و شنيدني اش به موضوعي اشاره کرد که فکر مي کنم بسيار جاي انديشيدن دارد. وي درباره سفر خود به پاريس از طرف حزب توده و سپس شرکت در کنگره بين المللي جوانان در پراگ به عنوان نماينده دانشجويان ايراني سخن مي گفت و اينکه در راه بازگشت به ايران اقامتي هم در مسکو داشته و با لاهوتي ملاقات مي کند. انورخامه يي مي گفت، هنگامي که به مسکو رسيدم به دنبال کتابي از لنين بودم که البته هر جا را گشتم کتاب را نيافتم و در ديدار با لاهوتي اين موضوع را با او هم در ميان گذاشتم. لاهوتي يواش در گوش من گفت؛ اشتباه نکني، اينجا بهشت نيست، سخني که اگر به گوش کسي مي رسيد مي توانست موجبات دردسر لاهوتي را فراهم کند. جالب اينکه انورخامه يي مي گفت افسوس مي خورد از اينکه اين موضوع، و سخن لاهوتي را، هيچ گاه با خليل ملکي و جلال آل احمد در ميان نگذاشته است...
عناوين اين صفحه
جهان را به افسوس نوشته اند
حافظه هاي کوچک، مخاطرات بزرگ
اي بخارا شاد باش و دير زي...

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام