محمد بکايي

روزگاري بود که زعامت ادبيات ايران، به دست گروهي بود که مضمون را مساوي تعهد اجتماعي معنا مي کردند و خوانش سارتر از تعهد را دوست تر مي داشتند و هنوز خوانش بنيامين از تعهد، با وجود کهنه شدنش در غرب، در اينجا ترجمه نشده بود، و اين روزگار زياد دور نيست که دهه 50 را مي گويم. در حيطه سلطه آنان کسي که داستاني مي نوشت و به فقر، ظلم، نابرابري هاي اجتماعي و... اشاره نمي کرد، از سر درد نمي نوشت و نمي توانست جايگاهي درخور براي خود دست و پا کند. شايد راز خوانده شدن کساني مانند بهرام صادقي، هوشنگ گلشيري، ابراهيم گلستان، بهمن فرسي و... پس از انقلاب در شکست سلطه آنان بر ادبيات نهفته باشد.
پس از انقلاب و با برآمدن گروهي که ادبيات را در خدمت تعهد ديني- اجتماعي مي دانستند و تسلط آنان بر مجاري رسمي، مضمون گريزي در ميان نوجويان و تازه آمدگان ادبيات، گفتمان غالب شد. به اين فضا علاوه کنيد خوانش- به نظر من غلط - از شعار فرماليست هاي روسي را که مي گفتند؛«براي من مهم نيست از چه مي گويي، چگونه گفتن ات اهميت دارد.»
در جلسات داستان خواني به محض اينکه مي خواستي از دانش يا مضمون مستتر در داستان حرف بزني، متهم به مضمون گرايي مذموم مي شدي و تقريباً همه عاقل اندر سفيه نگاهت مي کردند و معناي نگاهشان اين بود که؛ «تو بي سوادي، به فرم بپرداز اگر مي تواني و...»
به گمانم در شعار فرماليست ها جدال و تنازعي با مضمون دار بودن ادبيات خوانده نمي شود، تنها وجه اهميت نقد را مي گذارند توي ترازوي فرم و همان فرماليست ها معتقدند درباره اثر بد، اصلاً نبايد چيزي نوشت يا گفت. اين مضمون گريزي افراطي که واکنش طبيعي مضمون گرايي افراطي پيشين بود، آرام آرام ادبيات ما را - به ويژه دهه 70 به بعد را - کشاند به حيطه يي که داستان ها بي خون، رنجور، لاغر و در نهايت بي خاصيت شدند.
اين تاريخچه را همين طور کلي و پر از غلط و غلوط و بدون ارجاع هاي لازم گفتم تا مقدمه يي باشد براي گفتن اين جمله که «مرتضي کربلايي لو» نويسنده يي مضمون گراست و نوشته هايش برآمده از روحي درد کشيده و رنج ديده است. انگار دوران فرم گرايي صرف دارد تمام مي شود و نسل جوان- به شهادت اطلاعات اول کتاب ها، او 31 سال دارد- دنبال نوشتن متن هايي است که حرفي براي گفتن داشته باشند و به دنبال دستاوردي براي ادبيات اين مرز و بوم بگردند. به شادباش اين چرخشً مبارک صدهزار حبذا و مبارک باد.
---
در دنياي متن بسته به رفتارً مولف، هم ابهام مي تواند شکل بگيرد و هم ايهام نقش ببندد. از جمله طنازي هاي رسم الخط فارسي است که اين دو کلمه تنها در نقطه يي با هم اختلاف دارند و آن نقطه صدالبت هزار نکته را در خود جاي مي دهد.
ايهام در متن به چندگانگي معنا منجر مي شود که ذهن مخاطب را فعال ساخته و در لايه هاي متن به جست وجو مي خواندش. اين چند گانگي حاصل گسترش يافتن واژه و عبورش از مرزهاي آشنا و شناخته شده است. هر قدر اين لايه ها بيشتر و عميق تر و تازه تر باشند، متن جذاب تر و خواندني تر مي شود. اما ابهام اگر به متن راه پيدا کند باعث چند معنايي خواهد شد. اين امر تنها سردرگمي مخاطب را به دنبال خواهد داشت. اگر بپذيريم که متن از دو ساختار بيروني و دروني بهره مي برد، ناتمامي ساختار دروني آن به ايهام ختم مي شود و ناتمامي ساختار بيروني آن به ابهام.
---
با توجه به دو مقدمه بالا، مرتضي کربلايي لو در مجموعه داستان «زني با چکمه ساق بلند سبز» در بعضي از داستان هاي به ورطه ابهام افتاده و خواسته يا ناخواسته، خواننده را از جهان متن دور نگه داشته است. در داستان «زني با...» ابهام موجود در رابطه بين صغري جهانگيري و بهزاد و مرد توي فيلم، پيش از آنکه باعث گسترش معنايي متن شود، باعث سردرگمي مخاطب مي شود.
در داستان «روسان دارند...» تلاش راوي براي نگفتن و ارتباط نامفهوم داستان با نامش نيز به همان ابهام مي انجامد. اين ارتباط نامفهوم زماني عجيب جلوه مي کند که نويسنده با داستان «هيچ کس نفهميد...» به مخاطب ثابت کرده که مي تواند از عنوان داستان به خوبي استفاده کند و آن را به جهان متن وارد سازد، چرا که پس از پايان داستان، مخاطب ناچار است يک بار ديگر عنوان را بخواند و تازه آنجاست که داستان به لايه يي ديگر و تفسيري ديگر مي رسد، اما در همين داستان «هيچ کس...» ابهام موجود در رابطه مرد عينک زده بنزسوار و خليل و صفيه و نامگذاري مغازه به نام «افشين» و اقتدار راوي در جملاتي مانند؛ «در تاريکاي شب مغازه روشنش بين مغازه ها که غروب تخته شده و کرکره شان به پياده رو چسبيده، عابران را - اگر تک وتوکي راهشان را از آن خيابان بيندازند- جادو مي کند.»
جادوي مغازه روشن در خيابان تاريک، اگر نخواهيم همه دنيا به فرموده ما باشند، تنها مي تواند يک نگاه باشد که براي آن نيز به کار بردن کلمه جادو چندان دلچسب نمي نمايد.
کوتاه سخن اينکه اگر مخاطب مجبور شود براي چيدن تکه هاي جورچين داستان، مرتب به حدس و گمان و تفسير متوسل شود، ديگر مي توان مطمئن بود که فرآيند ارتباط متن با مخاطب دچار اختلال شده و در اين فضاي پر از پارازيت، مخاطب گيرنده اش را خاموش مي کند.
اما در داستان «تالاب» که به نظر شخصي ترين داستان اين مجموعه مي رسد، ما با فضايي تازه و آدم هاي تازه و حس هاي تجربه نشده روبه روييم. اين تازگي در نگاه اول شايد مخاطب را جذب کند، اما در خواندني دقيق تر و دوباره، باز با همان ابهامات درگير مي شويم.
«سرتکان داد، با ناخن چيزي از روي چارچوب در کند و گفت؛ «مي دونم چه حالي داري؟ مي خواي مرگ رو ببيني. مي خواي بري اون ور. نه؟» «نه» زد به شانه ام. «لباس هات رو بپوش. مي خوام چيزي نشونت بدم.»
ناچار شدم...»(ص 25)
راوي با وجود تاکيد سيدي که او را با نام مي شناسد و گفته به کسي اعتماد نکند، ناچار مي شود، چرا؟ اين ناچاري از کجا سرچشمه مي گيرد؟ ادامه ارتباط راوي با سيدي به ديدن تالاب و پرنده مي انجامد. ابهام موجود در پرنده و ناپيدايي کارکرد متفاوتش در متن، ذهن مخاطب را به همان کليشه پرنده، پريدن، پرواز، رهايي، آزادگي و... راهنمايي مي کند و مخاطب به تفسير نوشته مي پردازد اما ابهام هاي موجود در جملات زير تفسيرهاي او را با يکديگر متفاوت و گاه متضاد مي سازد.
«... ياد او و آن روز مي افتم و اينکه چطور دلم آمد با او کاري بکنم که کردم.» (ص 23)
«... پشتش به من بود و شانه اش مي لرزيد. رفتم نزديک و نزديک تر...» (ص 36)
داستان «تالاب» گاه به اين مفهوم نزديک مي شود که «سعيد» رويه ديگر راوي است و گاه به اين جغرافيا که اين دو کيلومترها با يکديگر فاصله دارند.
به عقيده من انباشت مضمون هاي زياد در متن، نويسنده را دچار هول زدگي کرده به گونه يي که نمي داند از کدام يک از آن مضمون ها استفاده کند و در واقع حق هيچ کدام از آنها را ادا نکرده است. مضمون هايي مانند «گذشته هر کس جاهليت او است»، «محرم و نامحرم بودن و استاندارد اين مفهوم در آن فضا»، «ولگردي و تضادش با فتامل» و «مکان و مقام و فضا» که در اين داستان از کارکردي بنيادي برخوردار است. «اروتيسم پنهان که در فضاهاي مذهبي رويه يي ديگرگونه و پيچيده به خود مي گيرد.»
اما با تمام اين کاستي ها «تالاب» داستاني متفاوت و به ياد ماندني است.
مي دانم که با نوشتن اين قسمت از سوي دوستان و ديگران به مضمون زدگي منسوب خواهم شد اما فاش مي گويم که حضرت کربلايي، ساحت داستان و رمان، ساحت انسان تک افتاده و مشکل داري است که به گفته خودت «در پياده روهاي شلوغ گم مي شود» فرديتي وهم زده که در ميان جمع هم تنها است و غرق در مشکلات ريز و درشتش.
به نظر آرمان شهر شما در راهنمايي انسان ها به وادي يافتن پير و مرشد و دليل راه ختم مي شود؛ کسي که با چشم دل و سعي و رياضت، راه ها را رفته و چاه ها را ديده. تو خود بهتر از من مي داني که عارفان و دل سوختگان از افشاي راز واهمه دارند و آنهايي که از شدت سنگيني راز تحمل نياوردند شمع آجين شدند و تازه هم مسلکان شان گناه را به گردن خود آنها انداختند که چرا اسرار را هويدا کرده اند. تو بهتر مي داني که مهر راز لب ها را دوخته است و اين راه را بايد به تنهايي پيمود. تمام تلاش پيشينيان براي يافتن زبان اين رهيافت ها به غزل و مثنوي انجاميد و آن نيز پس از حافظ و مولوي، ديگر به اوج نرسيد. استفاده از زبان هاي کلاسيک در مدرسي ها و نعلبنديان ها و خسروي ها را هم تجربه کرده ايم. زمان نشان داد که اين زبان ها براي ساحت رمان کارآمد نيستند. حالا تو مي خواهي با اين ذهنيت که بلد راهي بايد و همپايي خضري شايد، منً حرمان زده مساله دارً تک افتاده در جنگل شهر را روايت کني؟،
به گمانم ساحت هاي متفاوت شهود و رمان که در اولي بصير بودن و سکوت شرط لازم است و در دومي فرياد زدن و ناليدن، تلاش هاي تو را عقيم مي گذارد و ناخواسته به ورطه بيگاري نثر مي افتي که پيش از تو بسياري به اين ورطه درافتادند و هنوزاهنوز در آن سرگردانند.
اما با تمام اينها مرتضي کربلايي لو از سر تفنن و براي حاشيه ادبيات نمي نويسد و اين خود امتياز کمي نيست.