تلگراف، زويا چراغي؛ بخاري پاک کن ها هميشه ظاهري مشابه دارند. دودگرفته، عضلاني، چابک، يک جورهايي رفتار خوب و کار تند و سريع را با هم دارند و با شهامت بخش هايي از منزل را تميز مي کنند که خود صاحبخانه جرات اش را ندارد. طبيعت رازگونه آنها حتي تشريفات را هم ناديده مي گيرد. آنها تحصيلکرده، پرورش يافته و قابل شمارش نيستند. انجمن ملي بخاري پاک کن هاي بريتانيا تعدادشان را 650 نفر تخمين زده که البته شامل کارکنان پاره وقت هم مي شود. اما صنف لوله پاک کن ها ادعا مي کند تعدادشان سه هزار نفر است.
شايد اداره آمار ملي در اين باره اطلاعات بهتري داشته باشد. اما به طور باورنکردني، آنها نتوانسته اند آمار دقيقي در بياورند، چون اين افراد هم در زمره ماموراني که خيابان ها را تميز مي کنند، قرار داده مي شوند. رها کردن اين قشر به حال خود کار چندان منصفانه يي نيست. از 1996 تاکنون بيش از 138 بخاري پاک کن بيچاره در اثر مسموميت مونواکسيد کربن جان خود را از دست داده اند، سازمان آتش نشاني متحمل 85 ميليون پوند ضرر شده (براي خاموش کردن 171 هزار لوله دودگرفته) و بسياري از اين افراد پيشه ور توانا مثل مک لناگان 38 ساله ناديده گرفته شده اند. از دهه 30 ميلادي خانواده او که در حقيقت اصليتي ادينبورگي دارند، با راه اندازي شرکت کوچکي به نام «آلد ريکي»، به کار پاک کردن، پوشاندن و تعمير دود کش ها و بخاري ها مشغول هستند. تعداد جاروکش ها و حرفه يي هايي که مي دانند چطور مي توان لوله هاي بخاري مارپيچ و دودکش هاي سنگي قرن هفدهم را تميز کرد، بسيار کم است در حالي که لوله پاک کن ها کارشان را بلدند.
سال ها قبل 14 نفر در «آلد ريکي» کار مي کردند، اما امروز با روي کار آمدن سيستم هاي مد روز گرمايشي اين تعداد به سه نفر کاهش يافته است؛ مک لناگان همسرش فيونا که کارهاي اداري را انجام مي دهد و برت بوآت 48 ساله. براي پاک کردن لوله هاي بخاري حداقل به دو نفر از اعضاي اين تيم ادينبورگي نياز است زيرا آپارتمان هاي قرون وسطايي اين شهر اغلب 14 طبقه هستند. بنابراين يکي بايد به عنوان «مرد دوده يي» يا به اصطلاح امروزي طنابدار، به وسيله ريسماني محکم برس پاک کننده اش را در مسير دودکش به پايين مي فرستد و همکارش که «پاييني» ناميده مي شود سنگيني طناب را کنترل مي کند. هزينه چنين سرويس هايي در قرن نوزدهم تنها چهار پني بود اما در حال حاضر براي استخدام مک لناگان(طنابدار) و بوآت (پاييني) 50 پوند(هفت پني قديم) پرداخت مي شود.
مک لناگان در حالي که مشغول پاک کردن توده زغال از روي ون قديمي اش است، مي گويد؛«مردم به بالا و پايين دودکش نگاه مي کنند و تنها 30 سانتي متر آن را مي بينند، اما نمي دانند در ميان لوله ها چه خبر است.» بوت در جواب اين سوال که آيا تا به حال چيز جالبي در لوله ها پيدا کرده مي گويد؛« عصبانيت و خشم. نيم متر پهنا نزديک بود مرا به کشتن بدهد.» مک لناگان بايد براي تميز کردن خانه يي سه طبقه که البته محيطي گرم و دلچسب دارد دست به کار شود. او تاکيد مي کند؛«مشکل کار سخت نيست بلکه اکثر اوقات خانه مشتري ها دردسر ساز مي شود.» سالن نشيمن مملو از ظروف شکستني، شيشه، پرده هاي نازک و مبلمان روشن که قابليت خوبي براي سياه و دوده يي شدن دارند، به خوبي سخنان مک لناگان را تصديق مي کند. او آماده است کارش را که به يويوبازي شبيه است، انجام دهد؛«هي...هي...هي.» صدايي است که در لوله مي پيچد. «هي... هي...هي» صداي ديگري است که جواب مي دهد. آنها اين کار را انجام مي دهند تا مطمئن شوند سمبه لوله را اشتباهاً به مسير دودکش ديگري نفرستاده اند. بعد از چند بار «هي» گفتن لوله درست شناسايي مي شود. مک لناگان برس مخصوص تميزکاري اش را که 5/2 کيلو وزن دارد با احتياط درون لوله مي فرستد و درهمان حال از سختي کار و خطرات احتمالي اش سخن مي گويد؛ «هميشه ريسک زيادي هست اما ما از آن لذت مي بريم. سقف هاي نمناک، خيس يا پوشيده از جلبک خطرناک ترين هستند. چند سال پيش در جنوب غربي ادينبورگ يک لوله پاک کن روي شيرواني ليز خورد و سقوط کرد. يکي ديگر زماني که دسته فلزي نردبانش با کابل برق تماس پيدا کرد دچار برق گرفتگي شد و مرد.» کم طاقتي خطرناک ترين دشمن آنها است. بدترين خاطره مک لناگان به زماني برمي گردد که پايه نردبانش را به يک ناودان پلاستيکي تکيه داده بود؛ «ناودان خم شد و نردبان از جا در رفت و من از ارتفاع 15 متري با سرعت زياد سقوط کردم.»«آلد ريکي» به تمام 1300 دودکش ادينبورگ وفادار است، درست مثل انگشت هاي بيرون مانده از آب مردي که در حال غرق شدن است. اگر زمانه سال ها قبل از اين، به جلو پيش نمي رفت آخرين وارث اين پيشه خانوادگي هم روزگار بهتري داشت و روياهايش را ميان لوله هاي دودگرفته دودکش ها جست وجو نمي کرد. با اين حال تنها بخاري پاک کن ها و سقف سازها هستند که هر روز اندازه مي گيرند بشر چه آسيب عظيمي را به محيط اطرافش وارد مي کند.او دستکش هايش را در مي آورد و با حالتي متفکرانه مي گويد؛ «بعضي وقت ها اتفاق افتاده که دوست ندارم به پايين بروم. مي شود اين بالا نشست و به ابرهاي بالاي رودخانه نگاه کرد. وقتي هوا رو به تاريکي مي رود، چراغ ها يک بار ديگر همه جا را روشن مي کنند.» با انگشت به سمت خياباني اشاره مي کند که هيبت هاي مبهم و گنگ انسان ها از پنجره محل کارشان پيدا است؛ «همه پشت کامپيوتر نشسته اند و به خرد شدن اعتبار مالي و قسط هايشان فکر مي کنند؛ بيشترشان نمي دانند بخاري پاک کن کيست.»